چهارشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۲

تا حالا ، دورتون شلوغ بوده، شلوغی که دوست داشته باشید.... ، بعد تموم بشه برن ، دلتون چه جوری میشه ؟ الان من همون جوریم..... یه جوری باید حواسمو پرت کنم ، چه طوره یه چند روزی برم یه جایی چتر بندازم.....:)!....
خونه خواهرم؟....
یه شاهکار ، گوشی تلفن و گرفتم جلوی تلویزون و با نهایت جدیت سعی می کنم کانال عوض کنم.....آره بهم خندیدن :)

رهی معیری

یکشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۲

ظهر که رسیدم ، ناهار و خوردم ، داشتم از خواب می مردم.....، الان که دیگه از گرما بیدار شدم ، دیدم صدای پارو میاد ، به خودم گفتم ،بی عقل شدی ، برف توی تابستون ، اما همین جوری صدای پارو میود......فکر می کنید چی بود ؟ همسایه داشت فرش می شست.....
این چند روزه ، اگه یه سر خپوست ، منو می دید اسممو می زاشت ، می دود در خیابان....پله رونده ، .....
یه چیز خوب ، خیلی وقت بود دلم می خواست ، یه چیز از بوبن با ترجمه نگار صدقی بخونم ، کتاب و باز کردم ، فکر می کنید چی اومد ؟
زبانه های آتش از دور دیده می شود.مریم آبی آسمانی اول از همه متوجه آن شده است.در کوچه های شهر آمستردام قدم می زد و از بین چرخ دوچر خه ها رد می شد و مواظب بود تصادف نشود.از گردش روزانه خسته شده وروی دشتی از لاله های سرخ دراز کشیده بود که بوی دود به مشامش رسید . .........

:) نمی دونم اصلا کل کتاب در مورد چیه ، باید بخونمش ولی این اتفاق تصادفی برام جالب بود..:)..
راستی یه موش کور اومد تو محلمون.....، خیابون ودور و بر خاکارو بر گردونده ، به جان خودم. :)


ممنون ای شمع دهنده.....:X
:)
دوست دارم.

دوشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۲

دنبال یه چیزه دیگه بودم ، بعد یهو این عکسو رو دیدم ، ربطی نداره ، ولی خب گفتم شما ام ببنین


نمی فهمم ، قضیه از چه قراره ،باکسمو که باز کردم دیدم یه عالمه نامه اومده، همشون بااسمای Details ، ...نمی دونم thank you ….movie…
، از طرف دوستای خودم ، یا دوستای دوستام! یا آدمای دیگه....تقریبا هر 3 تا 4 دقیقه یه دونه از اینا اومد.. هیچی ام توش نیست.....چرا اینجوری میشه ؟
فقط از ظهر 60 تا ازا این نامه ها اومده ،!.....هر چی پاک می کنم بازام میان!
اعصابمو راه راه کرده....
خوبید؟ :)

چهارشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۲

لیما عظیمی


یه ضرب المثلی هست که می گه : صد سال اول زندگی سخته :)
، فکر کنم ، 122 ساله که شدم ، دیگه همچی مرتب و منظم باشه :))

ایشالا که دل همه تون شاد باشه و تنتونم سالم :)



یکشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۲

الان 22 سال و چند ساعتمه :)



با یه عالمه آرزوهای خوب خوب ;)
می خوام یه جوری بهش بگم که دیگه حرفاشو ادامه نده ، اما اصلا حواسش نیست ، همین طوری داره پشت سر هم حرف می زنه ، بد جایی نشسته ، از زیر میز پاهامو می کشم تا به پاش بزنم ، اما معلوم نیست پاهاش کجاست ، مثل اینکه نوک پام به یه چیزی خورد ...
.اما نه پایه صندلی بود مثل اینکه .....
یهو می بینم با کنجکاوی داره زیر میز نیگاه می کنه و بلند بلند میگه ااااا مریم تو پات زدی به پام ، دلم ریخت پایین ، ترسیدم ، پای توه....فکر کردم یه چیزی بود .....

سه‌شنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۲

بابا بزرگم یه عمو داره ، که همسن خودشوه ، شاید وقتی بچه بودن با هم بازی می کردن ....نمی دونم ، ولی من اینقد این عمو دوست دارم ....یه مردی که حتی با سنی که الان داره خیلی خوش اخلاق و...مهربونه ....به قول یکی از دوستام از اون آدمایی که باید مجسمه اش و طلا بگیرن ، بزنن وسط شهر...... می دونید آدم با صداقتیه.... از اون تیپایی که کلی ماجرا داره ازکسایی که فقط به خاطر حرفای این عمو ، یهو عوض شدن.....خلاصه که امروز اومده بود خونمون.....کسی ام خونه نبود ، بر خلاف همیشه که وقتی تنهام ومهمون میاد ، نمی دونم چیکار کنم تا وقت بگذره.....، با هم اونقد حرف زدیم که اصلا نفهمیدم چی شد که مامان و بابام رسیدن خونه.....واقعا دوست داشتنیه

شنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۲

قبلنا که پشت تلفن به کسی آدرس توضیح می دادم کلی حرص می خوردم چرا بعد از 8 دفعه تکرار نمی فهمه ، حالا الان یکی کلی برام توضیح داد ،احتمالا کلی ام دستاشو تو هوا تکون داده ! اما خب تا حدودی فهمیدم قضیه از چه قراره :) فک کنم خیلی حرص خورد.
:D
?
کاش وب لاگ آدم سی دی می خورد

سه‌شنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۲

به همه مامانا تبریک میگم....

وقتی بچه بودم ، بالای کمدمون زندگی می کردم ، یعنی یه وقتایی می رفتم اونجا نقاشی می کشیدم ، با کاغذ چیز میز درست می کردم ، یه سال یه چند روزی خیلی بالای کمد بودم ، می خواستم برای مامانم نقاشی بکشم ، اونم نفهمه.....می گفت مریم اونجا چیکار داری می کنی ؟ بعد چند روز نقاشی مو بهش نشون دادم ، خیلی خوشش اومد به همه نشون داد.
راستی من از اول سال تا حالا می خواستم بگم که روزای 28 جالبه....امروز
82/5/28 :)

یکشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۲

ZOom
تاریخ آرزو

خب یه سری از آرزو ها وقتی براورده میشن ، که دیگه تاریخشون گذشته ، و فایده ندارن خیلیا شون چون براورده شودنشون به سال نوری می رسه دیگه یادمون میره ،اما این دفعه یه چیزی زود براورده شد، یعنی آرزوم نبودا.... دو ماه پیش خیلی دنبال یه کاری بودم ، اما جور نشد ، امروز تو کلاس که بودم ، یهو همون کسی که کارش داشتم ، اومد پیشم ، خندم گرفته بود .اما دیگه فایده نداشت چون اصلا صورت مساله منتفی بود ، پیش خودم فکر کردم ، اگه همین اتفاق 2 ماه پیش می افتد چقدر می تونست همه چی عوض بشه ، بعدم فکر کردم چند تا از همین آرزوهای حالا هر چقدرم کوچیک ، براورده شده ، دور و برم هستن که اصلا بهشون توجه نکردم
میان این زندگی و حکایاتی که ترس در دل کودکی می اندازد، فرق چندانی نیست.

بوبن
:) :X
به جای اینکه کرما شکار بشن ، کرمه کامپیوتره منو شکار کرده بود ،یه عدد آنتی کرم ریختم .
کرمم کرمای قدیم که پرنده ها می خوردنشون

پنجشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۲

دوباره اومد این پیامه


ابرک جونم این :( یعنی چی ؟ زود بخند ببینم .

ببین ، اگر پر نده ای ، پرنده ای سحر خیز باش
وکرمی برای صبحانه ات شکار کن
اگر پر نده ای ، سحر خیزترین پرنده باش
اما اگر کرمی تا دیر وقت بخواب

عمو شل
نمی دونم چرا یه دو سه روزیه ، بعضی موقع ها ، کامپیوترم ریست میشه یعنی یه پیغام میاد ، که همه چی جمع و جور کن ، الان ریست میشم ، عین این چراغای راهنمایی ، از 60 ثانیه شروع می کنه به شمردن تا به صفر برسه بعد ریست ،
می خوام برم با سازمان محیط زیست همکاری کنم ، جاتون خالی صبح دوساعت منتظر یکی بودمو نیومد ، الان اونجا کلی درخت و چمن و از این چیزا سبز شده......

یکشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۲

قشنگ است
نه که من این طورببینم
خودش قشنگ است
آن خار
که روییده است
از بالای دیوار آجری همسایه مان
با گل های قرمز کوچکش

تئودور 9ساله

می دونید دارم به چی نیگاه می کنم ، این کانتره یه زمانایی یه جوری دیگه بود.... ،
یاد حسین رفیعی افتادم و هپت هپت هپتادو هپت :).....
میشه اگه توی این چند روزه اومدید دیدید 7777 امی هستید بهم بگید ؟
هودر ام که آزاد شد با نوایی خوش
:)
مواظب شیشه مانیتور باشید:)


|
|
/\

چهارشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۲



;)
اصلا حال و حوصله صف و قت قبلی ... واین جور چیزا رو ندارم ، هر چی ام عقب بندازی بدتر میشه ....، دیگه امروز میرم دنبال همین کار معطلی....:) صدا همه در اومده از بس عقب انداختم.

یکشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۲

My world is our world
And this world is your world
And your world is my world
And my world is your world is mine



خبر خوب نگین خانومو دیدید ؟ من که خیلی ذوق کردم :X
:)



پنجشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۲

خیلی وقته می خوام این شعر نبوی و بنویسم ،نشده ،ریتمش قشنگه، یه خورده زیاده ، ولی خب حالا یه تیکه هایشو می زارم .

یه چیزی گم شده تو خاطرهام
دوتا چشم خیره پشت پنجره
وقتی از پنجره می شده دید بزنی
سایه یه دختر چادر سیاه
که دوچرخه از کنارش می گذشت
صدای اکبر آقا شاطر نونوایی زیر چارسو
چشای نرگس همسایه که می سوخت دلش واسه علی
صدای شرشر بارون بهار
صدای پاهای نرگس ، صدای پای علی

توی خاطرات کوچه چه صداها که می آد
صدای کل کشیدن روز عروسی فاطی
که می خواستش مملی
.......
یه چیزی گم شده تو خاطرهام
پسری که دوست نداشت بزرگ بشه
پسری که نمی خواست آقا بشه
نمی خواست روزی اسیر دودوتا چارتا بشه
نمی خواست اول صبح کت و شلوار بپوشه
نمی خواست به زور بره ، به زور بیاد
نمی خواست کسی جریمه اش بکنه
نمی خواست زیر قراردادی رو امضاء کنه
نمی خواست وقتی بارون می باره
چترشو دست بگیره

یه چیزی گمشده تو خاطرهاهم
دوباره کوچیک شدم
بچگی هامو می خوام

خیلی وقته از قبض تلفنمون خبری نیست . فکر کنم این دفعه از اون موقع هایی که باید متواری بشم :)

همش بستگی به این داره که بخوای چه جوری به قضیه نگاه کنی

یکشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۲

حرفای نیلوفر و خوندید؟
:)(بيا غاغذت رو بخونيم = بيا روزنامه ات رو ( دوتايي با هم !!!) بخونيم)
خیلی بامزه است
یاد بعضی از کلمه های بچه داداشم افتادم :)

دمسال : دستمال
هواسی : هواپیما
کوپتر: هلیکوپتر
مغس : مگس
آمه: عمه:)
اتوسی: اتوبوس
تولد: هر نوع ژله
شوتور: شتر
پیژو: پژو


یه دیقه برید توی قیافه این پیرمرده ، دستاش ، صورتش ، لباساش،قندون ، خنده اش
بفرمایید چایی



چند روزه همین طوری خیابون متر می کنم ، اگه خدای نکرده یه، یه متری چیزی به خیابونا اضافه شده بود
به شهرداری بگم ، یهو یکی خبرم کرد سالگرد شعر طنز " در حلقه رندان ".وقتی رفتم همه صندلیا که پر بود و بالکن به کنار، یه دیوار که بهش تکیه بدی غنمیت بود پیدا کردنش. سرمم از صبحش درد می کرد اما اونقدر خندیدم که بهتر شد.وسطاش یه صندلی خالی شد رفتم نشستم ،
اگه تا حالا نرفتید یادتون نره یکشنبه اول هر ماه ، حوزه هنری خیابون حافظ

یه شعری خوندد چون کلمه وب لاگ توش بود قسمتی شو می نویسم!،اینقد تند می خوند که فقط 5 مصرعشو نوشتم.

چیکار داری فلانی وب لاگ داره /یا که تو فایلش باگ داره
منو نر قصون با این ایملیا /pm نده با id شکیلا
اکانت بده اکانت بی پروکسی........


پنجشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۲

هورااااا، دیگه چیزی فیلتر نیست انگار ، یعنی الان مشکلی ندارم، والا به خدا می ترسم سر کاری باشه ،
گفتم که همش تقصیر کبوترا بود
:))))))
ولی بدجوری لقمه دور سر چرخوندن بود ،
اعصابمو چار خونه کرده بود
جشن اعلام می کنم ، بعدام سال دیگه سالگرد می گیریم چطوره ؟ ;)
بزار هودر هم امتحان کنم
نشد که....هودر هنوز بسته اس که ،


چقد احتمالش هست ؟ چی؟ الان میگم .
توی دبستان یه دختری و می شناختم که یکسال از خودم بزرگتر بود.بعد از اون دیگه خبری ازش نداشتم تااینکه از قضای روزگار توی یه دانشگاه هم افتادیم ، هم محله ای هستیم.حالا یه نامه اومده خونمون که آدرسو کامل روش ننوشته ، نمی دونم چرا بین این همه خونه اومده اینجا ، اصلا برای چی پستچی توی خونه کسی دیگه ننداخته پاکت و ....از روی اسمش فهمیدم مال همون هم مدرسه ای دبستانه.....:)



کبوترا کمتر رد بشین حواس همه رو پرت کردید. دادگاه نظامیه، نباید علنی باشه

یکشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۲

می تونید معادل روسی اینجا رو ببنید
آلمانی اشم امتحان کنید کره ای چینی ، ...:)

تو بچگی، از سنگ جمع کردن خوشم می یومد ، مخصوصا اگه از این سنگایی بود که فکر کنم بهشون می گن رسوبی ، فکر می کردم یه چیزی مثل کشف طلا ، آخه کمتر از بقیه سنگا بود ، بعد یه مدت چند سال بعد ، یهو به نظرم اون همه سنگ چیزای بی خودی اومدن ، به نظرم کار مسخره ای بود نگه داشتن اون همه سنگ ، همشون ریختم دور، حالا یه مدتیه روحیه سنگ جمع کردن ام گل کرده :)، دارن سنگا یواش یواش زیاد میشن ....یکی اش شبیه صابونه یکی دیگه هست روش عین پولک ماهی شده .





فقط پست اول ؟

پنجشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۲

هنوز وب لاگم لاغر نشده؟ :)

دوست آن است که
توی تاب آدم را تاب می دهد
روی نردبان ترا بالا می کشد
دستی به پشتت می زند
و در آغوشت می گیرد و
خداحافظی می کند

کاترین ان دیویس
چند روز پیش ساعتم از دستم باز شد و افتاد ، اون موقع نفهمیدم که چی شده ، بعدا فهمیدم صفحه اش یه طوری جابجا شده که 12 اومده جای یک ،با نگاه اول معلوم نیست ،فقط 4 تا عددو نوشته ...فردا صبحش با کلی غر و از خواب بیدار شدم دیرم شده بود ، .....وسطای راه به ساعتم نیگاه کردم دیدم ساعت به جای یه ربع به ده یه ربع به نه ، دوباره نیگاه کردم دیدم نه یه ربع به نه ، تقریبا هنوز خواب بودم ، اصلا یه لحظه شکه شدم ، آره تو مگه حواس نداری اصلا نیگاه نمی کنی ساعت چنده منو به زور از خواب بیدار کردی ، حالا برم تو خیابون وایسم یه ساعت چیکار کنم ، همه کارات اینجوریه .......خب بعد اینکه خواب از سرم پرید فهمیدم صفحه جابجا شده .حالا چطوره یه ساعتایی درست کنیم که به جای عقربه دو تا صفحه بچرخه :)

سه‌شنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۲

بسیار می شد که پیاده به تیموکو می آمد ، بانوی کهنسالی بود از
سر خپوستان آروکانی، که همیشه برای مادرم تعدادی تخم مرغ کبک می آورد.یا یک مشت تمشک .
مادر از زبان آروکانی چیزی بیش از «mai mai ـ» نمی دانست که یعنی سلام وپیرزن نیز هیچ اسپانیولی صحبت نمی کرد.
اما چای و کیک می خورد و با قدر شناسی بسیار می خندید.
ما دختر ها با اشتیاق فراوان لباسهای لایه لایه و رنگ و رنگ و دست باف او را نگاه می کردیم و النگوهای مسی و گردن بند سکه ای اش را.
وبین ما انگار مسابقه ای در می گرفت ، در به خاطر سپردن عبارتی که مثل یک شعر همیشه هنگام از جای بر خاستن و رفتن بر زبان می آورد.
دست آخر آن کلام را یاد گرفتیم. وبرای میسیونر تکرار کردیم و او آن را ترجمه کرد.
و این کلمات مثل صمیمانه ترین تعارفاتی که تاکنون به زبان آمده باشد در ذهن من جای گرفته است.:
« باز هم می آیم ، چرا که وقتی با شما هستم ، از خودم خوشم می آید. »


الیزابت ماسک


این متن بالایی بخونید جالبه
می دونید اصل ماجرا چی بود ؟ اینا نمی خواستن اینجوری بشه که، یهو یه کبوتری رد می شده بقیه شرکتا هم حواسشون پرت میشه ، یهو مثل پارس آنلاین میشن ، وگرنه نمی خواستن که چیزی و فیلتر کنن ، بعد دوباره یهو یه هفت هشت بیستایی کبوتر با هم رد میشه ، خیلی دیگه حواسشون پرت میشه هودر هم فیلتر میشه ، حواسه دیگه پرت میشه
من که هنوز باید یه سه کیلومتر آدرس هر وب لاگی بزارم قبلش ، درستم نشده

جمعه، تیر ۲۰، ۱۳۸۲

http://anon.free.anonymizer.com/http://esme blog.blogspot.com

آهان اینجوری میشه وب لاگ رو دید ....
شما که خونه زندگی از خودتون دارید ، اگه اینو می بینید بنویسید تو وب لاگتون
مردگی

من هیچ وب لاگی نمی بینم، حتی هودر که توی بلاگ اسپات نیست

همین کارو می کنین ، که آدم سر خورده اجتماعی میشه ، پس فردا که تبهکار شدم ، خلافکار شدم ....نتیجه همین کاراتونه ، آخه اینم شد زندگی ، این مردگی...
احتمالا دو روز دیگه اینجا هم بسته اس ،حالا تا اون موقع اگه روح و روانش بود :(



شنیدم ، سال دیگه 18 تیر می خوان ، دور دانشگاه تهران ، خندق بکنن.

یکشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۲

خواهيم ديد

كشاورز كم درآمد به جاي تراكتور از اسب پيري براي شخم زدن استفاده مي كرد. يك روز بعداز ظهر اسب در حين كار در مزرعه افتاد و مرد. همه روستاييان گفتند:
«چه اتفاق وحشتناكي».
كشاورزباآرامش گفت:«خواهيم ديد».
خونسردي و آرامش او باعث شد كه همه افراد روستا گردهم بيايند، با او هم عقيده شوندواسب جديدي رابه اواهدا كنند.
حالاهمه مي گفتند:«چه مردخوش شانسي».
كشاورزگفت:«خواهيم ديد».
دو روز بعد اسب جديد از پرچين پريد و فرار كرد. همه گفتند، «چه مرد بدبختي».
كشاورزخنديدوگفت:«خواهيم ديد».
بالاخره، اسب راه خود را پيدا كرد و همه گفتند: «چه مرد خوش شانسي».
كشاورزگفت:وخواهيم ديد.
پس از مدتي پسر جواني به اسب سواري رفت، افتاد و پايش شكست.
همه گفتند:«چه بدشانس».
كشاورزگفت:«خواهيم ديد».
دو روز بعد ارتش براي سربازگيري به روستا رفت، به دليل شكستگي پاي پسر، او را نپذيرفتند.همه گفتند:«چه پسرخوش شانسي».
كشاورزخنديدوگفت:«خواهيم ديد...»

سيلوياريون
ترجمه: الهام مؤدب

داستانک

فقط یه چیزی ، یعنی همین جوری میشه به آدم یه اسب بدن ؟ حالا...



آنتاليا در خانه

به صرف هوای خنک ، یخچال ، امکانات صوتی تصویری ، فقط یه مشکل وجود داره ، اونم این فکر است که آروم نمی گیره بشینه ، هزار و نود وچهار دفعه گفته اینطوری اینجوری.... ، امروز ثبت نامه ترم تابستونه ، منتهی نمیرم ثبت نام....چون اعصاب گرما رو ندارم ، هر چی می خواد بشه بشه.بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ، هست ؟ :)....می دونید یاد چی افتادم ، یه شعر بود که خودشو یادم نمیاد ولی اینو می خواست بگه

تو که به من می گی بالاتر از سیاهی رنگی نیست ، پس چرا موهای سیاه من سفید شده ؟


ظاهرا صفحه وب لاگم دیر میاد بالا ، هر چی خواستم وزنش کنم ، نشد ، مثل اینکه چاق تر از این حرفا شده ، هنگ کرد ، خلاصه ممنوع العکس خودمو اعلام می کنم ، یه مدت رژیم عکس می گیرم تا لاغر بشه

پنجشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۲

فريدون عموزاده خلیلی هم رفت......
.....
حتي اگر موقع خواندن همين نامه ها، هي چشم هايش سوخته باشد و سوخته باشد و سوخته باشد از بس خرچنگ قورباغه است خط شما! حتي اگر... اه ... كي دارد اين جا، توي دفتر دوچرخه پياز پوست مي كند، پياز رنده مي كند اين روز آخر! كاش هر چه پيازه توي دنيا مي گنديد تا هيچ چشمي به خاطر پوست كندن هيچ پيازي به آب نيفتد. كاش هر چه پيازه توي دنيا پيش از جوانه كردن پير مي شد و مي پوسيد و مي رفت پي كارش... به خصوص توي روزهاي رفتن و خداحافظي...
اگر چه بيشتر روزها، روزهاي خداحافظي اند انگار...
فريدون عموزاده خليلي


عجب جالب شد ، همون یکشنبه ، تازه کتاب زن آینده رو گرفته بودم ، همون روزم خوندمش : X :).....عین وقتایی شد که اینویزبلی. :)

یه کلمه یاد گرفتم شما هم باید بدونید
برازش : fit

یکشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۲

فکر می کنم قشنگه ، یه بارام که شده گوش بدید:)


تقصیر خودش بود ، یه پشه بود مدام این دور وبر چرخ می زد ، حوصلمو سر برد ، بعد من ام دوتا دستامو اوردم بالا . زدمش ، ( می دونید چه حرکتی و می گم )، دستامو که باز کردم دیدم فقط پاهاش هست ، یعنی حالا بدون پاهاش چیکار می کنه ؟ زنده می مونه ؟ اگه زنده باشه پا در میاره؟

راه حل بدو بیا توی سرم ، چقدر من دنبال تو برگردم، یه دفعه تو بیا، نوبتی ام باشه نوبت توه

پنجشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۲

اگه گفتید دارم به چی گوش میدم ؟





خونه مادر بزرگه هزار تا قصه داره
خونه مادر بزرگه شادی و غصه داره
خونه مادر بزرگه حرفای تازه داره
خونه مادر بزرگه گیاه و سبزه داره

کنار خونه ما همیشه سبزه زاره
دشتاش پر از بوی گل
اینجا همه اش بهاره
دل وقتی مهربونه شادی میاد می مونه
خوشبختی از رو دیوار
پر می کشه تو خونه

:)


کف کردم ، این هفته نفهمیدم کجام 4 تا امتحان دادم ، ولی امروز یه جور خوبی خوشتیپ بود ، بچه ها رو بعد از تعطیلی ندیده بودم ،دلم براشون تنگ شده بود ، نمی دونستم امروز میان یهو دیدم شون، یه جورخیلی خوبی بود ، کلی خوشحال شدم ، زودی رفتن ولی خب همین ام خوبه


بازام امیدوارم دنیای کارتون کار یکاتور زود برگرده ، راستی یادم رفت بقیه کارتونها توی این صفحه است ، یه سری دیگه ام اینجاست.

چهارشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۲

....نمك زندگي ...زبان بدن....
اسمشو مي زارم نمك زندگي.....يه موقع هايي بايد كلي غمبرك بزني كه يكي بياد خونتون...... يه موقع هم هي
پشت سر هم ديد و بازديد........بد نيست اما ......، يه دفعه توي يه كتاب خوندم كه راستگو ترين عضلات، عضلات صورت هستند....كه نمي تونن چيزي و پنهان كنن،......توي اين جور مهموني ها هم هر چي زوركي لبخند بزني....سعي كني چشمات باز باشن....كاريش نميشه كرد........مي فهمن كه پيششون نيستي...حواست يه جايي ديگه اس.....البته اگه آدم حوصله داشته باشه.....خيلي چيزا رو ميشه از حركت بدن “ زبان بدن “ يكي فهميد....از طرز نشستن..تا حالتي كه دستاشون داره....ازيواش حرف زدن تا بلند حرف زدن.....طرز نفس كشيدن....جوري كه نگاه مي كنن، همشون پيام دارن....مثلا جهتي كه بدن يه فرد به سمتي قرار گرفته......نشون ميده كه بيشتر به اون سمت اتاق.، (كه ممكنه كسي يا چيزي اون طرف باشه)..تمايل داره..........
يا آدمايي كه دست به سينه ميشينن معلومه كي خيلي انعطاف پذيرن نيستن...( لااقل توي اون لحظه...).....يا كسي كه پا شو تكون ميده يه اضطرابي دار....وقتي نوك صندلي ميشينه يعني عجله داره....يا خيلي چيزاي ديگه.....

یکشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۲

کارتون



امیدوارم دنیای کارتون وکاریکاتور با فکرای جدید بر گرده

چهارشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۲

به میمنت امتحانا یه ویروس سرما خوردگی اومده تو خونمون ، وقتی بابام سرما بخوره دیگه یعنی موضوع خیلی جدی بوده ،نمیدونم چرا هیچوقت سرما نمی خوره ، اعتماد به نفس امم اومد پایین دیدم همش دارم عطسه می زنم ، سرم درد می کنه ، گفتم برم پیشگیری ، رفتم دکتر 4 تا آمپول داد !،خوب شد می خواستم پیشگیری کنم! دوتاشو نوش جان کردم . چرا این جامعه بشری هیچ فکری به حال این مشکل نمی کنه ، آخه ما آدما تا کی باید با این قد و قواره از آمپول بترسیم ؟ مثلا نمیشه یه جوری یه دستگاهی اختراع کن که توش آمپول نباشه ؟ اما یه راه وجود داره که دارن پیاده ا ش می کنن، ولی بدتره، بابام رفته بوده آمپولشو بزنه ، دیده بوده که هیچ دردی نداره، بعد متوجه میشه که نصف آمپولو براش نزده ، تب اش قطع نشد مجبور شد دوباره همون روز بره باز آمپول بزنه یه نفر با خودش برد ، خیلی بده که نتونی به یه همچین چیزی اعتماد داشته باشی .من الان حالم خوبه احتمالا از اون دوتا آمپول دیگه صرف نظر می کنم .
راستی چرا اگه یکی حالش خوب باشه بری پیشش حالت خوب نمیشه یعنی واگیر نداره ولی اگه یکی سرما خورده باشه تو بری پیشش واگیر داره؟


دوشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۲

بستنی

هیچ توجه کردید ، نصف بیشتر خوشمزه بودن بستنی به اینه که با چند نفر دیگه بستنی بخورید، اصلا نفس چند نفری خوردن بستنی که خوشمزه اش کرده ، وگرنه یه نفری خوردن یه چیز خیلی معمولی نهایتش اینه که خنک میشی ، حالا یه ذره هم خوشت بیاد ، ولی توش خیلی ذوق نداره :)



می دونی بهتر از همه بودنته ، به روش خودت ، همین چیزای به ظاهر ساده است که برام قد یه دنیاست
حیف شد یکی از کلاسام تموم شد، چرا اینطوری نیگاه می کنید ، اصلا شوکولات بودن نیست، نه من، همه بچه ها کلاسو دوست داشتن ، یعنی یه کلاس شاد بود شارژ اصلانم سمبل نبود با دقت یه رقم بعد اعشار مثلا نمره تمرین باشه 2.7 ....اینا، دیروز قرار بود هرکی دلش می خواد بیاد تمرین حل بشه ، با اینکرهفته آخر کسی نمیاد دانشگاه، همه اومده بودن اصلان کلاس داشت منفجر می شد کم مونده چند نفرام از پنجره آویزون بشن یکی که و ایساده بود تو کلاس چند نفرام دم در، من چند نفر توی تخته بودیم ، استاد می گفت می خواین من برم بالای میز ، یکی از توی راهرو رد می شد یه نیگاهی کرد و گفت ، خدا زیادشون کنه ، استادم گفت ، ایشالا

یکشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۲

اینجا که وب لگ من نیست ، چرا قیافه اش اینجوری شده ، :O
خوشم میاد رفته تو تیپ سرمه ای وآبی و اینا......:)
ولی نه همه رنگا خوبن مخلص همشون هستم الخصوص سبز ونارنجی
یه ترکیب قشنگی ان ، دیدید توی دشتای سبز گلای ریز نارنجی .....

همه چی غاطی پاطی شده
چیکار کنم ؟
آگاهی های بازرگانی
@$@#%#$#$%$@#$%%^^

الان رفتم از وب لاگ عصیان راه حل و پیدا کنم ، فکر کنم درست شد. دستش درد نکنه
اگه شما هم مثل من نمی دونید چیکار کنید اونجا نوشته

یکشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۲


:)

رد پای عطر توی پیاده رو

دوشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۲

گاهی برای خودت سوت بزن

یه سری نوشته هست.چند تاشو می نویسم .اگه تا حالا نخوندید ، قول بدید که تا آخرش بخونید.:)


زیر دوش آب برای خودت آواز بخوان.

اجناسی که بچه ها می فروشند را بخر.

هرگز آرزوهاو رویاهای دیگران را کوچک نشمار.

اگر کسی به تو آبنبات نعنایی تعارف کرد رد نکن.

فرصت لذت بردن از خوشی هایت را به بعد موکول نکن.

گاهی برای خودت سوت بزن.

افتخاراتت را با دیگران قسمت کن.

صدای خنده پدر و مادرت را ضبط کن.

هیچوقت ماشین نخودی نخر.

شجاع باش ، حتی اگر نیستی وانمود کن که هستی ، هیچ کس نمی تواند تفاوت این دو را تشخیص دهد.

از مکان های مختلف عکس بگیر.

وقتی می دانی کسی واقعا زحمت کشیده که شیک شود به او بگو: معرکه ای شده ای.

علامت خاصی بین خودت و همسرت در نظر بگیر.تا در مهمانی ها با او رد و بدل کنی.تا بدانند حتی در مکان های شلوغ هم به او توجه داری.

هیچ وقت لیوان به دست عکس نگیر.

وقتی گوشی تلفن را بر می داری لبخند بزن. بدان که طرف مقابل ، این را از صدایت حس می کند.

اگر مجبور شدی با کسی در گیر شوی، اولین ضربه را بزن و محکم هم بزن.

.برای هر مناسبت کوچکی جشن بگیر

همیشه ساعتت را 5 دقیقه جلو بکش.


اندرزهای کوچک زندگی /جکسن براون، مترجم : شبنم خوشبخت

مداد نوکی

چند روز پیش مداد نوکی ام افتاد،توی مثلث برمودا ، هر چی می گشتم پیداش نمی کردم. مداد نوکی ام باید باهام باشه.یه علاقه ای خاصی بهش دارم. فکر می کنم یکی از ارکان مهم زندگی ام. بالاخره پیداش کردم. دیدم خود شو بین ورقه ها قایم کرده بود. شاید قایم موشک بازی اش گرفته بود.

کمک به محبوبه
باز آخر ترم شد.

یکشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۲

خب من به حرفه ای ، بابا، نگین خانوم، که نیستم :)

به قول کلاه قرمزی نمی دونم چرا اون دونفری که داشتن بد میتون بازی می کردن ،
به من نزدیک تر ونزدیک تر می شدن.....:).....
مثلا می خواستم بازی شونو به هم نزنم اما.....
اما الان دیگه خوب شدم.....:)





امروز فهمیدم یکی از کلاسای سه شنبه ام تشکیل نمیشه ،این خوبه ، سه شنبه ها یه استعداد ذاتی دارن برای بد شدن.نمی دونم چرا ،این ترم سه شنبه ها 4 تا کلاس دارم وقتی می خوام بر گردم خونه ، آرزوی یه قدم غولی می کنم. یه قدم غولی بعد از کلاس تا خونه ، می خوام به خدا پیشنهاد بدم ، توی دنیا های بعدی که خواست بسازه ، یه خورده انعطاف بدن آدمارو بالا ببره ، مثلا مثل گجت ، دستات بلند بشه ، وقتی یه چیزی وجا می زاری بتونی دستتو بفرستی تا برش داری ، یا بتونی بعضی موقع ها قدم غولی برداری ، یا باز مثل گجت سایز گردن آدم عوض می شد. یه وقتایی واقعا لازمه

هفته پیش کسی نبودکه نبینم ، مثلا یکی و بعد 8 سال دیدم.

کسی کارکردن با اینجا رو بلده ؟


یکشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۲

غربت شمس

فردا تولد حضرت محمد ، حضرت محمد و دوست دارم. یعنی فکر می کنم آدم مهربونی بوده....... .نمی دونم چرا. صدای دف می یاد...
.....


جمعه رفته بودیم بیرون ،اولش که گفتن بیا دوچرخه سواری من گفت ام نه و خلاصه رفتم و یه دور زدم. وقت برگشت یه فرود اضطراری پیش اومد.یعنی سرعت زیاد دونفرام جلوم ، ترمز نگرفت و شیرجه روی زمین.
الان یکی از زانو هام درست تا نمیشه. چونه امم چسب کاریه . بهتره حوالی آیینه پیدام نشه.می دونید ،
همین که می تونید از پله ها بالا و پايين یرید. موقع غذا کردن وخندیدن و..... مشکلی ندارید کلی خوش به حالتونه، به خدا.

باید طراح تست بشم . اول متن نوشته سه تار ، اون وقت دوتا گزینه ها غیر فارسیه .

یکشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۲

میز کامپیوتر و عوض کردن، تنظیم دست وهمه چی عوض شده ، آخه قبلیه چش بود مگه ، عادت ندارم به این اصلا جای دستام درست نیست.تا حالا با کت شلوار شنا نکردم. اما فکر کنم وقتی میگن انگار دارم با کت و شلوار شنا می کنم، عین حالتی که من دارم.

این چیزی این کنار صفحه گذاشتم. مال
آرمن چخماقیان ، کاست آیین ها


نشر هرمس

یه چیزی می نویسم براتون ، بعد شما حدس بزنید ، این نوشته کیه؟

سه تار قهو ه ای گوشه اتاق خوابیده بود، یک پارچه مخمل آبی تا شده زیر سرش بود.انگار او هم غصه تنهایی گرفته بودش.آخرین هدیه او بود.بغلش کرد و شروع کرد بر زخمه زدن بر خودش ، و نالید ،اشک پاشید کف اتاق ، انگار صدای سه تار رعدی باشد در اسمان ابری زن، و ابر اسمانش بارید ، آب گرم گونه هایش را پر کرد.
مرد دست های زن را گرفت وچشم هایش را سیر دید، چند سال بود که تلاش می کرد تا بتواند اشکهای زن را بفهمد، و همیشه آنها را دیده بود ، سرش را نزدیک تر اورد و آرام ارام اشکهای زن را نوشید. شور بود و داغ .مرد آتش گرفت.
هر وقت مرد اشکهایش را می نوشید آرزو می کرد کاش می توانست، کاش می شد اشکها کلمه باشند و آنها را به مرد بگویدخیلی هم تلاش کرده بودولی انگار هیچ راهی برای حضور کلمات نبود.


خب حالا 4 تا گزینه هم براتون می زارم .که خیلی سخت نشه :)

1. پائلو کوئلیو
2. ابراهیم نبوی
3. مارگاریت دوراس
4. شیوا ارسطویی


فکر کردید ؟
جواب گزینه 2 :) ، همیشه فکر می کردم ، باید طنز سیاسی بنویسه ،یا یه چیزی توی این چیزا. ولی راستش به نظرم تیکه بالا قشنگه. اسم کتابش ، بوی تمشک وحشی.
خوندن داره. نشر و پژوهش دادار
باورم نمیشه ، اصلا نگفت تو کی هستی ، شماره شناسنامه مامان بزرگت چیه؟ اصلا عضو شدنی در کار نبود.عکسمو قبول کرد.جلل وب مستر. به هر حال مرسی.این همون عکس پایینی است که فکر کنم نتونستید ببنید :)



پنجشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۲

سلام بابا خوبی :)؟
چند وقت پیش داشتم فکر می کردم راسته که می گن اگه اول سال هر جوری باشه تا آخر سال ادامه داره ، یعنی اینترنت بابا تا آخر سال همین جوریه ؟ اما دیدم که اومدی ........:)

تازه این کتاب " من و بابام " خوندم
**
یه بار یه بچه هه تو کلاس من از روی ورقه یه بچه دیگه کپی کرد. من از بابام پرسیدم آیا باید چغلی اونو بکنم؟ اون گفت بهتره به کار خودم برسم.بابا ها برای حل این مسئله ها خوبن.
جکی
**
هر وقت شما مچ اونو بگیرین که زیر قولش زده همیشه با صدای پدرانه اش می گه،من زیر قولم نزدم تصمیمم رو عوض کردم.حق با شماست
پاتریشیا
**
وقتی اون دیر به خونه میاد به اتاق من می آد ومدتی اونجا می ایسته وبه من نگاه می کنه .بعضی وقتا من خودمو به خواب می زنم بعد بابا پتو رو روی سر من می کشه و منو می بوسه .
کوین
**
وقتی ما ماما مجسمانه بازی کردیم. من گوزیدم وبابام گفت تو اخراجی ، این یه حرکته و ما همه از خنده روده بر شدیم.
ماکسین

پنج شنبه اس آخر هفته اما فال این هفته رو از دست ندیند :) شهریوری ا که می خوان یه کاری انجام بدن ، به بعداش فکر می کنن :)ا ینو از وب لاگ دنیای کارتون وکاریکاتور پیدا کردم.



کلی می خواستم بنویسم اما،الان کلی یه نفر با هام حرف زد ه.اکثر اوقات می تونه قانعم کنه،برای همین همیشه اینو می فرستن سراغم. خب اگه به حرفشم گوش دادم اتفاقای خوبی افتاده. فعلا که نسخه ام یه جدول معایب مزایاست.
اما خیلی کوچولو اینکه یه کتاب گرفتم دیروز ، وقتی کتاب و باز کردم این جمله ها رو دیدم

آوازی برای مری لو

خیلی قبل از اینکه تو بیای
قلبش شکسته بوداینو می دونم
چون خودش به من گفت
خیلی قبل از زمستون و بادهای سردش
خیلی قبل از اینکه تو بیای
قلبش شکسته بود
قبل از تابستون
حتی قبل از بهار

یه جایی روی یه جادهای که سفر می کرد مونده بود
وحالا تو داری تیکه ها رو جمع می کنی تا اون ها رو روی هم بند کنی

م.نیکپور

دوشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۲

یه لینکی بود. مال پارسال این موقع ها فکر کنم ، چون لود شدنش خیلی طول می کشید. من هیچوقت حوصله ام نمی گرفت. ببینم چیه. تا اینکه چند وقت پیش دوباره دیدمش چون امتحان داشتم، به خاطر همین گفتم
باید حتما ببینم این چیه.....:)حالا اگه شما هم می خواید برید اول یه خوردنی تموم نشدنی بیارید بعد مسنجرتون روشن کنید.سرچی ، میلی چیزی دارید انجام بدید.تا این لود بشه.ولی قشنگه.
2003 اشم اومده که ایشالا برا امتحان بعدی ام

اینقد از این عکسه خوشم اومد




یه چیزی حدود یه ماه پیش بود که یکی از دوستام یه کتاب برام اورد.اول که قطر کتاب و دیدم جا خوردم . گفتم عمرا من اینو تا اخر تابستون تموم کنم. اما دوستم گفت که خیلی
قشنگه. خلاصه اولش با تردید شروع کردم به خوندن تا اینکه همین دیروز پریروز ا تموم اش کردم.اما جدی جالب بود. در مورد زندگی ناپلئون بعد از ازدواج دومش بود تا تبعید اش و زندگی ناپلئون دوم.اول یه دید بد داشتی نسبت به ناپلئون ، بعد یواش یواش می دیدی نه این جورایم نیست.اونقدر ام بد نبوده و به جاش آدمای دیگه ای که وجه خوبی داشتند .بر عکس می شدن.آخراش که دلت براش می سوخت.
اما نوشته بود ناپلئون 5 می21 18 از دنیا رفت.یعنی همچین روزی.
از دو نفر خوشم نیومد .یکی مترنیخ ، صدر اعظم اتریش که خیلی خیلی اذیت کرد. یکی ام انگلستان.


پنجشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۲