دوست مهربونی نظرش این بود که جایزه شیرین عبادی سیاسی و..... اول پیش خودم گفتم همه حرفای لازم و گفتن چی دیگه بنویسم تازه من ام که خیلی سر در نمیارم اما بعد خودم جای این دوست گذاشتم
.نتیجه اش شد یه سری حرف ، که تو پست بعدی می زارم. :).
راستی ممنون.:)
پنجشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۲
دوشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۲
دیدید ، یه وقتایی آدم می گه وقتی بزرگ شدم و این و اختراع می کنم....:) ولی جدی به یه چیزایی فکر می کنی ، می گی چه جالب میشه اگه یه همچین چیزی باشه ، .....
مثلا من خیلی وقت پیش به چیزی فکر می کردم ، که عکس و تبدیل به متن کنه ، صدا رو تبدیل به عکس کنه....متن و به صدا....اصلا هر چیزی و به هر چیزی تبدیل کنه، چون خیلی به روزام تازه امروز فهمیدم با اسکنر میشه ، عکس و به متن تبدیل کنی ، یه چیزاییم اومده که صفحه نت وبهش بدی ، فایل صداشو میده ....مسواکم براتون می زنه....خلاصه دیگه اینجوری
می گم ، یه چیزی اختراع کنیم که همه اطلاعاته یه مغزی و به مغر دیگه کاملا انتقال بده ،قول میدیم کپی رایتم رعایت کنیم. :)
مثلا من خیلی وقت پیش به چیزی فکر می کردم ، که عکس و تبدیل به متن کنه ، صدا رو تبدیل به عکس کنه....متن و به صدا....اصلا هر چیزی و به هر چیزی تبدیل کنه، چون خیلی به روزام تازه امروز فهمیدم با اسکنر میشه ، عکس و به متن تبدیل کنی ، یه چیزاییم اومده که صفحه نت وبهش بدی ، فایل صداشو میده ....مسواکم براتون می زنه....خلاصه دیگه اینجوری
می گم ، یه چیزی اختراع کنیم که همه اطلاعاته یه مغزی و به مغر دیگه کاملا انتقال بده ،قول میدیم کپی رایتم رعایت کنیم. :)
پنجشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۲
دوشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۲
مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12
پشت كاجستان، برف.
برف، يك دسته كلاغ.
جاده يعني غربت.
باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب.
شاخ پيچك، و رسيدن، و حياط.
من، و دلتنگ، و اين شيشة خيس.
مي نويسم، و فضا.
مي نويسم، و دو ديوار، و چندين گنجشك.
يك نفر دلتنگ است.
يك نفر مي بافد.
يك نفر مي شمرد.
يك نفر مي خواند.
زندگي يعني: يك سار پريد.
از چه دلتنگ شدي؟
دلخوشي ها كم نيست: مثلا اين خورشيدؤ
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته.
يك نفر ديشب مرد
و هنوز، نان گندم خوب است
و هنوز، آب مي ريزد پايين، اسب ها مي نوشند.
قطره ها در جريان،
برف بر دوش سكوت
و زمان روي ستون فقرات گل ياس.
جنبش واژه زیست
پشت كاجستان، برف.
برف، يك دسته كلاغ.
جاده يعني غربت.
باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب.
شاخ پيچك، و رسيدن، و حياط.
من، و دلتنگ، و اين شيشة خيس.
مي نويسم، و فضا.
مي نويسم، و دو ديوار، و چندين گنجشك.
يك نفر دلتنگ است.
يك نفر مي بافد.
يك نفر مي شمرد.
يك نفر مي خواند.
زندگي يعني: يك سار پريد.
از چه دلتنگ شدي؟
دلخوشي ها كم نيست: مثلا اين خورشيدؤ
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته.
يك نفر ديشب مرد
و هنوز، نان گندم خوب است
و هنوز، آب مي ريزد پايين، اسب ها مي نوشند.
قطره ها در جريان،
برف بر دوش سكوت
و زمان روي ستون فقرات گل ياس.
جنبش واژه زیست
صبح زود کلاس داشتم......بعد تو خواب وبیداریم بودم ....تا رسیدم رفتم که به صورتم یه آبی بزنم.... همین جوری که می رفتم دیدم توی راهرو جای یکی از اتاقا رو عوض کردن ، یعنی از روی نوشت هاش خوندم....دوتا اتاق اون ور تر دستشویی بود....رفتم توی دستشویی ...یهو دیدم یه پسره داره توی آیینه موهاشو مرتب می کنه ،... جا خوردم یه لحظه فکر کردم،اینا اومدن جای دستشویی هام عوض کردن... زود اومدم بیرون که از روی نوشتش بخونم.....اومدم بیرون بالای در و نیگاه کردم ، فقط یهو شنیدم یه عده دارن بلند بلند می خندن ،.... احتمالا دوستای همین پسره بودن ..... اینقد خندیدن که هر چی خواب بود از سرم پرید . ...:)
پنجشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۲
بعضی موقع ها یه چیزایی می بینی
یه دختری بود ، فکر کنم ، یه سال پیش بود که دیدم همون مسیری که از دانشگاه بر می گردم خونه ، اونم میاد. سره یکی از کلاسا هم دیدمش. فک می کردم انتقالیه.....یا مهمون شده ، صورت خندونی داشت ، نمی دونم چه جوری شد ولی باهاش آشنا شدم .دیگه اگه کلاسامون باهم تموم می شد. گاهی با هم بر می گشتیم ، همیشه با یه اضطراب و یه حالت ناراحتی از قبلنای دانشگاه می گفت فقط یه دفعه خودش گفت ، یه چند ترم دانشگاه نیومده، بعد با کلی پیگیری برگشته.....من ام هیچی در این مورد ازش نپرسیدم.....
تا اینکه توی حذف و اضافه دیدمش ....هر دوتایمون برگه رو گرفتیم ....بعد برگمونو باید یکی از کسایی که تو آموزشه چک می کرد.من کارم تموم شد اومدم بیرون. دیدم همین دوستم که می گم ، دیر کرد.....وقتی برگشت ، قیافه اش...ناراحت بود....تا گفتم چی شده ، بغض گلوشو گرفته بود...گفت من تا حالا سه ، چهار بار برای این آقا توضیح دادم که چرا چند سال دانشگاه نیومدم. اما هر دفعه که منو می بینه باید براش بگم ، جلوی اون همه آدم... اونطوری با آدم صحبت می کنه.دیگه گریه مهلتش نداد.
نمی دونم شاید یه اتفاق ساده به نظر بیاد ، شایدم واقعا اون آقا هر دفعه یادش می ره.( اما لحن حرف زدنش چی ؟ توجیهی نداره )....
رفتم تو فکر ، چه راحت دل بعضی را بدون اینکه بفهمیم می شکونیم....نکنه من ام....
یه دختری بود ، فکر کنم ، یه سال پیش بود که دیدم همون مسیری که از دانشگاه بر می گردم خونه ، اونم میاد. سره یکی از کلاسا هم دیدمش. فک می کردم انتقالیه.....یا مهمون شده ، صورت خندونی داشت ، نمی دونم چه جوری شد ولی باهاش آشنا شدم .دیگه اگه کلاسامون باهم تموم می شد. گاهی با هم بر می گشتیم ، همیشه با یه اضطراب و یه حالت ناراحتی از قبلنای دانشگاه می گفت فقط یه دفعه خودش گفت ، یه چند ترم دانشگاه نیومده، بعد با کلی پیگیری برگشته.....من ام هیچی در این مورد ازش نپرسیدم.....
تا اینکه توی حذف و اضافه دیدمش ....هر دوتایمون برگه رو گرفتیم ....بعد برگمونو باید یکی از کسایی که تو آموزشه چک می کرد.من کارم تموم شد اومدم بیرون. دیدم همین دوستم که می گم ، دیر کرد.....وقتی برگشت ، قیافه اش...ناراحت بود....تا گفتم چی شده ، بغض گلوشو گرفته بود...گفت من تا حالا سه ، چهار بار برای این آقا توضیح دادم که چرا چند سال دانشگاه نیومدم. اما هر دفعه که منو می بینه باید براش بگم ، جلوی اون همه آدم... اونطوری با آدم صحبت می کنه.دیگه گریه مهلتش نداد.
نمی دونم شاید یه اتفاق ساده به نظر بیاد ، شایدم واقعا اون آقا هر دفعه یادش می ره.( اما لحن حرف زدنش چی ؟ توجیهی نداره )....
رفتم تو فکر ، چه راحت دل بعضی را بدون اینکه بفهمیم می شکونیم....نکنه من ام....
یکشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۲
امروز ، نمی دونم چه جوری شد گذار چند تا از بچه های ورودی 82 به من خورد ، نگاه های مضطربشون، نفهمیدم چه جوری آروم شدن . شاید دنبال یکی بودن که باهاش حرف بزنن.
جای دوستام که خالی بود.از بچه های خودمون اگه کسی یکی و می دید که آشناست می دوید پیشش. بعدم یه چیزی توی این زمینه می گفت که، دیگه دانشگاه اونی نیست که وقتی دوستاش بودن
جای دوستام که خالی بود.از بچه های خودمون اگه کسی یکی و می دید که آشناست می دوید پیشش. بعدم یه چیزی توی این زمینه می گفت که، دیگه دانشگاه اونی نیست که وقتی دوستاش بودن
پنجشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۲
دو سه روز از تابستون گذشته اما نمی دونم چرا اینقد پاییز شده ، نه؟
این ساعتم رو که یهو می کشن عقب ، آدم عادت نداره
خوبه که هوا خنک شده ، اما اصلا از شبای طولانی خوشم نمیاد....
ساعت 6 بعد از ظهر که نباید شب باشه
چطوره برم استرالیا پیش نگین خانوم، بابا
الان اونجا بهاره…
راستی نگین جان تولدت مبارک ، توام که شهریوری هستی....
برات آرزوهای خوب خوب می کنم....ایشالا همیشه شاد و سلامت باشی
این کیک ام امتحان کن یه خرده دیر شد اما خوشمزه است .....:X
این ساعتم رو که یهو می کشن عقب ، آدم عادت نداره
خوبه که هوا خنک شده ، اما اصلا از شبای طولانی خوشم نمیاد....
ساعت 6 بعد از ظهر که نباید شب باشه
چطوره برم استرالیا پیش نگین خانوم، بابا
الان اونجا بهاره…
راستی نگین جان تولدت مبارک ، توام که شهریوری هستی....
برات آرزوهای خوب خوب می کنم....ایشالا همیشه شاد و سلامت باشی
این کیک ام امتحان کن یه خرده دیر شد اما خوشمزه است .....:X
یکشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۲
کاش در دور ها وب لاگ ابرک بود .شاید اونوقت یه سری به وب لاگش می زد.
رسمشه؟
دلمون برات تنگ شده....
کجایی ؟
کجاااااا
رسمشه؟
دلمون برات تنگ شده....
کجایی ؟
کجاااااا
دیروز مثل اینکه جشن شکوفه ها بود .....من یه سوالی همیشه برام هست...ما که کلاس اولمون نصفش جنگ شد و مدرسه ها تعطیل شد چی جوری سواد دار شدیم؟اصلا من فکر می کنم یکی از دلایل دیکته خرابم ، به خاطر جنگه :)
ولی جالب بود من با دوتا از دوستام که همسایمون بودن ، مژگان و آزاده تو یه مدرسه بودیم....اونا کلاس دوم بودن، روز اول زنگ تفریح اول که شد دیدم بقیه بچه های کلاس با کیفاشون میرن تو حیاط ....! من ام دیدم اینجوریه زنگ تفریح دوم کیفمو بردم....از مژگان و آزاده پرسیدم که چرا شما دوتا کیفاتونو نمیارین؟
گفتن ، کلاس اولیا چند روز اول این کار و می کنن اما بعد دیگه زنگ تفریح کیفاشونو میزارن تو کلاس....:) من ام از فرداش کیفمو گذاشتم تو کلاس :)
اسمه خانومم خانوم " بهی " بود . آره " بهی ".....هیچوقت یادم نمی ره....یه دختر بود اسمش سارا بود...هر چی من به این سارا می گفتم بابا من دست چپم بزار سر میز بشینم نمی زاشت....آخر سر یه دفعه خانم بهی اومد زیر میز و نیگاه کرد و گفت من نمی دونم اینجا چه گنجیه که شما دوتا می خواین اینجا بشینین.....خلاصه این سارا مامانشم اورد! :).....بگذریم اصلا دیگه جنگ شد و همچی تموم.
ولی جالب بود من با دوتا از دوستام که همسایمون بودن ، مژگان و آزاده تو یه مدرسه بودیم....اونا کلاس دوم بودن، روز اول زنگ تفریح اول که شد دیدم بقیه بچه های کلاس با کیفاشون میرن تو حیاط ....! من ام دیدم اینجوریه زنگ تفریح دوم کیفمو بردم....از مژگان و آزاده پرسیدم که چرا شما دوتا کیفاتونو نمیارین؟
گفتن ، کلاس اولیا چند روز اول این کار و می کنن اما بعد دیگه زنگ تفریح کیفاشونو میزارن تو کلاس....:) من ام از فرداش کیفمو گذاشتم تو کلاس :)
اسمه خانومم خانوم " بهی " بود . آره " بهی ".....هیچوقت یادم نمی ره....یه دختر بود اسمش سارا بود...هر چی من به این سارا می گفتم بابا من دست چپم بزار سر میز بشینم نمی زاشت....آخر سر یه دفعه خانم بهی اومد زیر میز و نیگاه کرد و گفت من نمی دونم اینجا چه گنجیه که شما دوتا می خواین اینجا بشینین.....خلاصه این سارا مامانشم اورد! :).....بگذریم اصلا دیگه جنگ شد و همچی تموم.
چهارشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۲
تا حالا ، دورتون شلوغ بوده، شلوغی که دوست داشته باشید.... ، بعد تموم بشه برن ، دلتون چه جوری میشه ؟ الان من همون جوریم..... یه جوری باید حواسمو پرت کنم ، چه طوره یه چند روزی برم یه جایی چتر بندازم.....:)!....
خونه خواهرم؟....
یه شاهکار ، گوشی تلفن و گرفتم جلوی تلویزون و با نهایت جدیت سعی می کنم کانال عوض کنم.....آره بهم خندیدن :)
رهی معیری
خونه خواهرم؟....
یه شاهکار ، گوشی تلفن و گرفتم جلوی تلویزون و با نهایت جدیت سعی می کنم کانال عوض کنم.....آره بهم خندیدن :)
رهی معیری
یکشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۲
ظهر که رسیدم ، ناهار و خوردم ، داشتم از خواب می مردم.....، الان که دیگه از گرما بیدار شدم ، دیدم صدای پارو میاد ، به خودم گفتم ،بی عقل شدی ، برف توی تابستون ، اما همین جوری صدای پارو میود......فکر می کنید چی بود ؟ همسایه داشت فرش می شست.....
این چند روزه ، اگه یه سر خپوست ، منو می دید اسممو می زاشت ، می دود در خیابان....پله رونده ، .....
یه چیز خوب ، خیلی وقت بود دلم می خواست ، یه چیز از بوبن با ترجمه نگار صدقی بخونم ، کتاب و باز کردم ، فکر می کنید چی اومد ؟
زبانه های آتش از دور دیده می شود.مریم آبی آسمانی اول از همه متوجه آن شده است.در کوچه های شهر آمستردام قدم می زد و از بین چرخ دوچر خه ها رد می شد و مواظب بود تصادف نشود.از گردش روزانه خسته شده وروی دشتی از لاله های سرخ دراز کشیده بود که بوی دود به مشامش رسید . .........
:) نمی دونم اصلا کل کتاب در مورد چیه ، باید بخونمش ولی این اتفاق تصادفی برام جالب بود..:)..
راستی یه موش کور اومد تو محلمون.....، خیابون ودور و بر خاکارو بر گردونده ، به جان خودم. :)
این چند روزه ، اگه یه سر خپوست ، منو می دید اسممو می زاشت ، می دود در خیابان....پله رونده ، .....
یه چیز خوب ، خیلی وقت بود دلم می خواست ، یه چیز از بوبن با ترجمه نگار صدقی بخونم ، کتاب و باز کردم ، فکر می کنید چی اومد ؟
زبانه های آتش از دور دیده می شود.مریم آبی آسمانی اول از همه متوجه آن شده است.در کوچه های شهر آمستردام قدم می زد و از بین چرخ دوچر خه ها رد می شد و مواظب بود تصادف نشود.از گردش روزانه خسته شده وروی دشتی از لاله های سرخ دراز کشیده بود که بوی دود به مشامش رسید . .........
:) نمی دونم اصلا کل کتاب در مورد چیه ، باید بخونمش ولی این اتفاق تصادفی برام جالب بود..:)..
راستی یه موش کور اومد تو محلمون.....، خیابون ودور و بر خاکارو بر گردونده ، به جان خودم. :)
دوشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۲
نمی فهمم ، قضیه از چه قراره ،باکسمو که باز کردم دیدم یه عالمه نامه اومده، همشون بااسمای Details ، ...نمی دونم thank you ….movie…
، از طرف دوستای خودم ، یا دوستای دوستام! یا آدمای دیگه....تقریبا هر 3 تا 4 دقیقه یه دونه از اینا اومد.. هیچی ام توش نیست.....چرا اینجوری میشه ؟
فقط از ظهر 60 تا ازا این نامه ها اومده ،!.....هر چی پاک می کنم بازام میان!
اعصابمو راه راه کرده....
، از طرف دوستای خودم ، یا دوستای دوستام! یا آدمای دیگه....تقریبا هر 3 تا 4 دقیقه یه دونه از اینا اومد.. هیچی ام توش نیست.....چرا اینجوری میشه ؟
فقط از ظهر 60 تا ازا این نامه ها اومده ،!.....هر چی پاک می کنم بازام میان!
اعصابمو راه راه کرده....
چهارشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۲
یه ضرب المثلی هست که می گه : صد سال اول زندگی سخته :)
، فکر کنم ، 122 ساله که شدم ، دیگه همچی مرتب و منظم باشه :))
ایشالا که دل همه تون شاد باشه و تنتونم سالم :)
، فکر کنم ، 122 ساله که شدم ، دیگه همچی مرتب و منظم باشه :))
ایشالا که دل همه تون شاد باشه و تنتونم سالم :)
یکشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۲
می خوام یه جوری بهش بگم که دیگه حرفاشو ادامه نده ، اما اصلا حواسش نیست ، همین طوری داره پشت سر هم حرف می زنه ، بد جایی نشسته ، از زیر میز پاهامو می کشم تا به پاش بزنم ، اما معلوم نیست پاهاش کجاست ، مثل اینکه نوک پام به یه چیزی خورد ...
.اما نه پایه صندلی بود مثل اینکه .....
یهو می بینم با کنجکاوی داره زیر میز نیگاه می کنه و بلند بلند میگه ااااا مریم تو پات زدی به پام ، دلم ریخت پایین ، ترسیدم ، پای توه....فکر کردم یه چیزی بود .....
.اما نه پایه صندلی بود مثل اینکه .....
یهو می بینم با کنجکاوی داره زیر میز نیگاه می کنه و بلند بلند میگه ااااا مریم تو پات زدی به پام ، دلم ریخت پایین ، ترسیدم ، پای توه....فکر کردم یه چیزی بود .....
سهشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۲
بابا بزرگم یه عمو داره ، که همسن خودشوه ، شاید وقتی بچه بودن با هم بازی می کردن ....نمی دونم ، ولی من اینقد این عمو دوست دارم ....یه مردی که حتی با سنی که الان داره خیلی خوش اخلاق و...مهربونه ....به قول یکی از دوستام از اون آدمایی که باید مجسمه اش و طلا بگیرن ، بزنن وسط شهر...... می دونید آدم با صداقتیه.... از اون تیپایی که کلی ماجرا داره ازکسایی که فقط به خاطر حرفای این عمو ، یهو عوض شدن.....خلاصه که امروز اومده بود خونمون.....کسی ام خونه نبود ، بر خلاف همیشه که وقتی تنهام ومهمون میاد ، نمی دونم چیکار کنم تا وقت بگذره.....، با هم اونقد حرف زدیم که اصلا نفهمیدم چی شد که مامان و بابام رسیدن خونه.....واقعا دوست داشتنیه
شنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۲
سهشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۲
به همه مامانا تبریک میگم....
وقتی بچه بودم ، بالای کمدمون زندگی می کردم ، یعنی یه وقتایی می رفتم اونجا نقاشی می کشیدم ، با کاغذ چیز میز درست می کردم ، یه سال یه چند روزی خیلی بالای کمد بودم ، می خواستم برای مامانم نقاشی بکشم ، اونم نفهمه.....می گفت مریم اونجا چیکار داری می کنی ؟ بعد چند روز نقاشی مو بهش نشون دادم ، خیلی خوشش اومد به همه نشون داد.
راستی من از اول سال تا حالا می خواستم بگم که روزای 28 جالبه....امروز
82/5/28 :)
وقتی بچه بودم ، بالای کمدمون زندگی می کردم ، یعنی یه وقتایی می رفتم اونجا نقاشی می کشیدم ، با کاغذ چیز میز درست می کردم ، یه سال یه چند روزی خیلی بالای کمد بودم ، می خواستم برای مامانم نقاشی بکشم ، اونم نفهمه.....می گفت مریم اونجا چیکار داری می کنی ؟ بعد چند روز نقاشی مو بهش نشون دادم ، خیلی خوشش اومد به همه نشون داد.
راستی من از اول سال تا حالا می خواستم بگم که روزای 28 جالبه....امروز
82/5/28 :)
یکشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۲
تاریخ آرزو
خب یه سری از آرزو ها وقتی براورده میشن ، که دیگه تاریخشون گذشته ، و فایده ندارن خیلیا شون چون براورده شودنشون به سال نوری می رسه دیگه یادمون میره ،اما این دفعه یه چیزی زود براورده شد، یعنی آرزوم نبودا.... دو ماه پیش خیلی دنبال یه کاری بودم ، اما جور نشد ، امروز تو کلاس که بودم ، یهو همون کسی که کارش داشتم ، اومد پیشم ، خندم گرفته بود .اما دیگه فایده نداشت چون اصلا صورت مساله منتفی بود ، پیش خودم فکر کردم ، اگه همین اتفاق 2 ماه پیش می افتد چقدر می تونست همه چی عوض بشه ، بعدم فکر کردم چند تا از همین آرزوهای حالا هر چقدرم کوچیک ، براورده شده ، دور و برم هستن که اصلا بهشون توجه نکردم
خب یه سری از آرزو ها وقتی براورده میشن ، که دیگه تاریخشون گذشته ، و فایده ندارن خیلیا شون چون براورده شودنشون به سال نوری می رسه دیگه یادمون میره ،اما این دفعه یه چیزی زود براورده شد، یعنی آرزوم نبودا.... دو ماه پیش خیلی دنبال یه کاری بودم ، اما جور نشد ، امروز تو کلاس که بودم ، یهو همون کسی که کارش داشتم ، اومد پیشم ، خندم گرفته بود .اما دیگه فایده نداشت چون اصلا صورت مساله منتفی بود ، پیش خودم فکر کردم ، اگه همین اتفاق 2 ماه پیش می افتد چقدر می تونست همه چی عوض بشه ، بعدم فکر کردم چند تا از همین آرزوهای حالا هر چقدرم کوچیک ، براورده شده ، دور و برم هستن که اصلا بهشون توجه نکردم
به جای اینکه کرما شکار بشن ، کرمه کامپیوتره منو شکار کرده بود ،یه عدد آنتی کرم ریختم .
کرمم کرمای قدیم که پرنده ها می خوردنشون
کرمم کرمای قدیم که پرنده ها می خوردنشون
پنجشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۲
ابرک جونم این :( یعنی چی ؟ زود بخند ببینم .
ببین ، اگر پر نده ای ، پرنده ای سحر خیز باش
وکرمی برای صبحانه ات شکار کن
اگر پر نده ای ، سحر خیزترین پرنده باش
اما اگر کرمی تا دیر وقت بخواب
عمو شل
یکشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۲
چهارشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۲
یکشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۲
My world is our world
And this world is your world
And your world is my world
And my world is your world is mine
پنجشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۲
خیلی وقته می خوام این شعر نبوی و بنویسم ،نشده ،ریتمش قشنگه، یه خورده زیاده ، ولی خب حالا یه تیکه هایشو می زارم .
یه چیزی گم شده تو خاطرهام
دوتا چشم خیره پشت پنجره
وقتی از پنجره می شده دید بزنی
سایه یه دختر چادر سیاه
که دوچرخه از کنارش می گذشت
صدای اکبر آقا شاطر نونوایی زیر چارسو
چشای نرگس همسایه که می سوخت دلش واسه علی
صدای شرشر بارون بهار
صدای پاهای نرگس ، صدای پای علی
توی خاطرات کوچه چه صداها که می آد
صدای کل کشیدن روز عروسی فاطی
که می خواستش مملی
.......
یه چیزی گم شده تو خاطرهام
پسری که دوست نداشت بزرگ بشه
پسری که نمی خواست آقا بشه
نمی خواست روزی اسیر دودوتا چارتا بشه
نمی خواست اول صبح کت و شلوار بپوشه
نمی خواست به زور بره ، به زور بیاد
نمی خواست کسی جریمه اش بکنه
نمی خواست زیر قراردادی رو امضاء کنه
نمی خواست وقتی بارون می باره
چترشو دست بگیره
یه چیزی گمشده تو خاطرهاهم
دوباره کوچیک شدم
بچگی هامو می خوام
یه چیزی گم شده تو خاطرهام
دوتا چشم خیره پشت پنجره
وقتی از پنجره می شده دید بزنی
سایه یه دختر چادر سیاه
که دوچرخه از کنارش می گذشت
صدای اکبر آقا شاطر نونوایی زیر چارسو
چشای نرگس همسایه که می سوخت دلش واسه علی
صدای شرشر بارون بهار
صدای پاهای نرگس ، صدای پای علی
توی خاطرات کوچه چه صداها که می آد
صدای کل کشیدن روز عروسی فاطی
که می خواستش مملی
.......
یه چیزی گم شده تو خاطرهام
پسری که دوست نداشت بزرگ بشه
پسری که نمی خواست آقا بشه
نمی خواست روزی اسیر دودوتا چارتا بشه
نمی خواست اول صبح کت و شلوار بپوشه
نمی خواست به زور بره ، به زور بیاد
نمی خواست کسی جریمه اش بکنه
نمی خواست زیر قراردادی رو امضاء کنه
نمی خواست وقتی بارون می باره
چترشو دست بگیره
یه چیزی گمشده تو خاطرهاهم
دوباره کوچیک شدم
بچگی هامو می خوام
یکشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۲
حرفای نیلوفر و خوندید؟
:)(بيا غاغذت رو بخونيم = بيا روزنامه ات رو ( دوتايي با هم !!!) بخونيم)
خیلی بامزه است
یاد بعضی از کلمه های بچه داداشم افتادم :)
دمسال : دستمال
هواسی : هواپیما
کوپتر: هلیکوپتر
مغس : مگس
آمه: عمه:)
اتوسی: اتوبوس
تولد: هر نوع ژله
شوتور: شتر
پیژو: پژو
:)(بيا غاغذت رو بخونيم = بيا روزنامه ات رو ( دوتايي با هم !!!) بخونيم)
خیلی بامزه است
یاد بعضی از کلمه های بچه داداشم افتادم :)
دمسال : دستمال
هواسی : هواپیما
کوپتر: هلیکوپتر
مغس : مگس
آمه: عمه:)
اتوسی: اتوبوس
تولد: هر نوع ژله
شوتور: شتر
پیژو: پژو
چند روزه همین طوری خیابون متر می کنم ، اگه خدای نکرده یه، یه متری چیزی به خیابونا اضافه شده بود
به شهرداری بگم ، یهو یکی خبرم کرد سالگرد شعر طنز " در حلقه رندان ".وقتی رفتم همه صندلیا که پر بود و بالکن به کنار، یه دیوار که بهش تکیه بدی غنمیت بود پیدا کردنش. سرمم از صبحش درد می کرد اما اونقدر خندیدم که بهتر شد.وسطاش یه صندلی خالی شد رفتم نشستم ،
اگه تا حالا نرفتید یادتون نره یکشنبه اول هر ماه ، حوزه هنری خیابون حافظ
یه شعری خوندد چون کلمه وب لاگ توش بود قسمتی شو می نویسم!،اینقد تند می خوند که فقط 5 مصرعشو نوشتم.
چیکار داری فلانی وب لاگ داره /یا که تو فایلش باگ داره
منو نر قصون با این ایملیا /pm نده با id شکیلا
اکانت بده اکانت بی پروکسی........
به شهرداری بگم ، یهو یکی خبرم کرد سالگرد شعر طنز " در حلقه رندان ".وقتی رفتم همه صندلیا که پر بود و بالکن به کنار، یه دیوار که بهش تکیه بدی غنمیت بود پیدا کردنش. سرمم از صبحش درد می کرد اما اونقدر خندیدم که بهتر شد.وسطاش یه صندلی خالی شد رفتم نشستم ،
اگه تا حالا نرفتید یادتون نره یکشنبه اول هر ماه ، حوزه هنری خیابون حافظ
یه شعری خوندد چون کلمه وب لاگ توش بود قسمتی شو می نویسم!،اینقد تند می خوند که فقط 5 مصرعشو نوشتم.
چیکار داری فلانی وب لاگ داره /یا که تو فایلش باگ داره
منو نر قصون با این ایملیا /pm نده با id شکیلا
اکانت بده اکانت بی پروکسی........
پنجشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۲
هورااااا، دیگه چیزی فیلتر نیست انگار ، یعنی الان مشکلی ندارم، والا به خدا می ترسم سر کاری باشه ،
گفتم که همش تقصیر کبوترا بود
:))))))
ولی بدجوری لقمه دور سر چرخوندن بود ،
اعصابمو چار خونه کرده بود
جشن اعلام می کنم ، بعدام سال دیگه سالگرد می گیریم چطوره ؟ ;)
بزار هودر هم امتحان کنم
نشد که....هودر هنوز بسته اس که ،
گفتم که همش تقصیر کبوترا بود
:))))))
ولی بدجوری لقمه دور سر چرخوندن بود ،
اعصابمو چار خونه کرده بود
جشن اعلام می کنم ، بعدام سال دیگه سالگرد می گیریم چطوره ؟ ;)
بزار هودر هم امتحان کنم
نشد که....هودر هنوز بسته اس که ،
چقد احتمالش هست ؟ چی؟ الان میگم .
توی دبستان یه دختری و می شناختم که یکسال از خودم بزرگتر بود.بعد از اون دیگه خبری ازش نداشتم تااینکه از قضای روزگار توی یه دانشگاه هم افتادیم ، هم محله ای هستیم.حالا یه نامه اومده خونمون که آدرسو کامل روش ننوشته ، نمی دونم چرا بین این همه خونه اومده اینجا ، اصلا برای چی پستچی توی خونه کسی دیگه ننداخته پاکت و ....از روی اسمش فهمیدم مال همون هم مدرسه ای دبستانه.....:)
توی دبستان یه دختری و می شناختم که یکسال از خودم بزرگتر بود.بعد از اون دیگه خبری ازش نداشتم تااینکه از قضای روزگار توی یه دانشگاه هم افتادیم ، هم محله ای هستیم.حالا یه نامه اومده خونمون که آدرسو کامل روش ننوشته ، نمی دونم چرا بین این همه خونه اومده اینجا ، اصلا برای چی پستچی توی خونه کسی دیگه ننداخته پاکت و ....از روی اسمش فهمیدم مال همون هم مدرسه ای دبستانه.....:)
یکشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۲
تو بچگی، از سنگ جمع کردن خوشم می یومد ، مخصوصا اگه از این سنگایی بود که فکر کنم بهشون می گن رسوبی ، فکر می کردم یه چیزی مثل کشف طلا ، آخه کمتر از بقیه سنگا بود ، بعد یه مدت چند سال بعد ، یهو به نظرم اون همه سنگ چیزای بی خودی اومدن ، به نظرم کار مسخره ای بود نگه داشتن اون همه سنگ ، همشون ریختم دور، حالا یه مدتیه روحیه سنگ جمع کردن ام گل کرده :)، دارن سنگا یواش یواش زیاد میشن ....یکی اش شبیه صابونه یکی دیگه هست روش عین پولک ماهی شده .
پنجشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۲
چند روز پیش ساعتم از دستم باز شد و افتاد ، اون موقع نفهمیدم که چی شده ، بعدا فهمیدم صفحه اش یه طوری جابجا شده که 12 اومده جای یک ،با نگاه اول معلوم نیست ،فقط 4 تا عددو نوشته ...فردا صبحش با کلی غر و از خواب بیدار شدم دیرم شده بود ، .....وسطای راه به ساعتم نیگاه کردم دیدم ساعت به جای یه ربع به ده یه ربع به نه ، دوباره نیگاه کردم دیدم نه یه ربع به نه ، تقریبا هنوز خواب بودم ، اصلا یه لحظه شکه شدم ، آره تو مگه حواس نداری اصلا نیگاه نمی کنی ساعت چنده منو به زور از خواب بیدار کردی ، حالا برم تو خیابون وایسم یه ساعت چیکار کنم ، همه کارات اینجوریه .......خب بعد اینکه خواب از سرم پرید فهمیدم صفحه جابجا شده .حالا چطوره یه ساعتایی درست کنیم که به جای عقربه دو تا صفحه بچرخه :)
سهشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۲
بسیار می شد که پیاده به تیموکو می آمد ، بانوی کهنسالی بود از
سر خپوستان آروکانی، که همیشه برای مادرم تعدادی تخم مرغ کبک می آورد.یا یک مشت تمشک .
مادر از زبان آروکانی چیزی بیش از «mai mai ـ» نمی دانست که یعنی سلام وپیرزن نیز هیچ اسپانیولی صحبت نمی کرد.
اما چای و کیک می خورد و با قدر شناسی بسیار می خندید.
ما دختر ها با اشتیاق فراوان لباسهای لایه لایه و رنگ و رنگ و دست باف او را نگاه می کردیم و النگوهای مسی و گردن بند سکه ای اش را.
وبین ما انگار مسابقه ای در می گرفت ، در به خاطر سپردن عبارتی که مثل یک شعر همیشه هنگام از جای بر خاستن و رفتن بر زبان می آورد.
دست آخر آن کلام را یاد گرفتیم. وبرای میسیونر تکرار کردیم و او آن را ترجمه کرد.
و این کلمات مثل صمیمانه ترین تعارفاتی که تاکنون به زبان آمده باشد در ذهن من جای گرفته است.:
« باز هم می آیم ، چرا که وقتی با شما هستم ، از خودم خوشم می آید. »
الیزابت ماسک
سر خپوستان آروکانی، که همیشه برای مادرم تعدادی تخم مرغ کبک می آورد.یا یک مشت تمشک .
مادر از زبان آروکانی چیزی بیش از «mai mai ـ» نمی دانست که یعنی سلام وپیرزن نیز هیچ اسپانیولی صحبت نمی کرد.
اما چای و کیک می خورد و با قدر شناسی بسیار می خندید.
ما دختر ها با اشتیاق فراوان لباسهای لایه لایه و رنگ و رنگ و دست باف او را نگاه می کردیم و النگوهای مسی و گردن بند سکه ای اش را.
وبین ما انگار مسابقه ای در می گرفت ، در به خاطر سپردن عبارتی که مثل یک شعر همیشه هنگام از جای بر خاستن و رفتن بر زبان می آورد.
دست آخر آن کلام را یاد گرفتیم. وبرای میسیونر تکرار کردیم و او آن را ترجمه کرد.
و این کلمات مثل صمیمانه ترین تعارفاتی که تاکنون به زبان آمده باشد در ذهن من جای گرفته است.:
« باز هم می آیم ، چرا که وقتی با شما هستم ، از خودم خوشم می آید. »
الیزابت ماسک
می دونید اصل ماجرا چی بود ؟ اینا نمی خواستن اینجوری بشه که، یهو یه کبوتری رد می شده بقیه شرکتا هم حواسشون پرت میشه ، یهو مثل پارس آنلاین میشن ، وگرنه نمی خواستن که چیزی و فیلتر کنن ، بعد دوباره یهو یه هفت هشت بیستایی کبوتر با هم رد میشه ، خیلی دیگه حواسشون پرت میشه هودر هم فیلتر میشه ، حواسه دیگه پرت میشه
من که هنوز باید یه سه کیلومتر آدرس هر وب لاگی بزارم قبلش ، درستم نشده
من که هنوز باید یه سه کیلومتر آدرس هر وب لاگی بزارم قبلش ، درستم نشده
جمعه، تیر ۲۰، ۱۳۸۲
مردگی
من هیچ وب لاگی نمی بینم، حتی هودر که توی بلاگ اسپات نیست
همین کارو می کنین ، که آدم سر خورده اجتماعی میشه ، پس فردا که تبهکار شدم ، خلافکار شدم ....نتیجه همین کاراتونه ، آخه اینم شد زندگی ، این مردگی...
احتمالا دو روز دیگه اینجا هم بسته اس ،حالا تا اون موقع اگه روح و روانش بود :(
من هیچ وب لاگی نمی بینم، حتی هودر که توی بلاگ اسپات نیست
همین کارو می کنین ، که آدم سر خورده اجتماعی میشه ، پس فردا که تبهکار شدم ، خلافکار شدم ....نتیجه همین کاراتونه ، آخه اینم شد زندگی ، این مردگی...
احتمالا دو روز دیگه اینجا هم بسته اس ،حالا تا اون موقع اگه روح و روانش بود :(
یکشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۲
خواهيم ديد
كشاورز كم درآمد به جاي تراكتور از اسب پيري براي شخم زدن استفاده مي كرد. يك روز بعداز ظهر اسب در حين كار در مزرعه افتاد و مرد. همه روستاييان گفتند:
«چه اتفاق وحشتناكي».
كشاورزباآرامش گفت:«خواهيم ديد».
خونسردي و آرامش او باعث شد كه همه افراد روستا گردهم بيايند، با او هم عقيده شوندواسب جديدي رابه اواهدا كنند.
حالاهمه مي گفتند:«چه مردخوش شانسي».
كشاورزگفت:«خواهيم ديد».
دو روز بعد اسب جديد از پرچين پريد و فرار كرد. همه گفتند، «چه مرد بدبختي».
كشاورزخنديدوگفت:«خواهيم ديد».
بالاخره، اسب راه خود را پيدا كرد و همه گفتند: «چه مرد خوش شانسي».
كشاورزگفت:وخواهيم ديد.
پس از مدتي پسر جواني به اسب سواري رفت، افتاد و پايش شكست.
همه گفتند:«چه بدشانس».
كشاورزگفت:«خواهيم ديد».
دو روز بعد ارتش براي سربازگيري به روستا رفت، به دليل شكستگي پاي پسر، او را نپذيرفتند.همه گفتند:«چه پسرخوش شانسي».
كشاورزخنديدوگفت:«خواهيم ديد...»
سيلوياريون
ترجمه: الهام مؤدب
داستانک
فقط یه چیزی ، یعنی همین جوری میشه به آدم یه اسب بدن ؟ حالا...
كشاورز كم درآمد به جاي تراكتور از اسب پيري براي شخم زدن استفاده مي كرد. يك روز بعداز ظهر اسب در حين كار در مزرعه افتاد و مرد. همه روستاييان گفتند:
«چه اتفاق وحشتناكي».
كشاورزباآرامش گفت:«خواهيم ديد».
خونسردي و آرامش او باعث شد كه همه افراد روستا گردهم بيايند، با او هم عقيده شوندواسب جديدي رابه اواهدا كنند.
حالاهمه مي گفتند:«چه مردخوش شانسي».
كشاورزگفت:«خواهيم ديد».
دو روز بعد اسب جديد از پرچين پريد و فرار كرد. همه گفتند، «چه مرد بدبختي».
كشاورزخنديدوگفت:«خواهيم ديد».
بالاخره، اسب راه خود را پيدا كرد و همه گفتند: «چه مرد خوش شانسي».
كشاورزگفت:وخواهيم ديد.
پس از مدتي پسر جواني به اسب سواري رفت، افتاد و پايش شكست.
همه گفتند:«چه بدشانس».
كشاورزگفت:«خواهيم ديد».
دو روز بعد ارتش براي سربازگيري به روستا رفت، به دليل شكستگي پاي پسر، او را نپذيرفتند.همه گفتند:«چه پسرخوش شانسي».
كشاورزخنديدوگفت:«خواهيم ديد...»
سيلوياريون
ترجمه: الهام مؤدب
داستانک
فقط یه چیزی ، یعنی همین جوری میشه به آدم یه اسب بدن ؟ حالا...
آنتاليا در خانه
به صرف هوای خنک ، یخچال ، امکانات صوتی تصویری ، فقط یه مشکل وجود داره ، اونم این فکر است که آروم نمی گیره بشینه ، هزار و نود وچهار دفعه گفته اینطوری اینجوری.... ، امروز ثبت نامه ترم تابستونه ، منتهی نمیرم ثبت نام....چون اعصاب گرما رو ندارم ، هر چی می خواد بشه بشه.بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ، هست ؟ :)....می دونید یاد چی افتادم ، یه شعر بود که خودشو یادم نمیاد ولی اینو می خواست بگه
تو که به من می گی بالاتر از سیاهی رنگی نیست ، پس چرا موهای سیاه من سفید شده ؟
به صرف هوای خنک ، یخچال ، امکانات صوتی تصویری ، فقط یه مشکل وجود داره ، اونم این فکر است که آروم نمی گیره بشینه ، هزار و نود وچهار دفعه گفته اینطوری اینجوری.... ، امروز ثبت نامه ترم تابستونه ، منتهی نمیرم ثبت نام....چون اعصاب گرما رو ندارم ، هر چی می خواد بشه بشه.بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ، هست ؟ :)....می دونید یاد چی افتادم ، یه شعر بود که خودشو یادم نمیاد ولی اینو می خواست بگه
تو که به من می گی بالاتر از سیاهی رنگی نیست ، پس چرا موهای سیاه من سفید شده ؟
پنجشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۲
فريدون عموزاده خلیلی هم رفت......
.....
حتي اگر موقع خواندن همين نامه ها، هي چشم هايش سوخته باشد و سوخته باشد و سوخته باشد از بس خرچنگ قورباغه است خط شما! حتي اگر... اه ... كي دارد اين جا، توي دفتر دوچرخه پياز پوست مي كند، پياز رنده مي كند اين روز آخر! كاش هر چه پيازه توي دنيا مي گنديد تا هيچ چشمي به خاطر پوست كندن هيچ پيازي به آب نيفتد. كاش هر چه پيازه توي دنيا پيش از جوانه كردن پير مي شد و مي پوسيد و مي رفت پي كارش... به خصوص توي روزهاي رفتن و خداحافظي...
اگر چه بيشتر روزها، روزهاي خداحافظي اند انگار...
فريدون عموزاده خليلي
.....
حتي اگر موقع خواندن همين نامه ها، هي چشم هايش سوخته باشد و سوخته باشد و سوخته باشد از بس خرچنگ قورباغه است خط شما! حتي اگر... اه ... كي دارد اين جا، توي دفتر دوچرخه پياز پوست مي كند، پياز رنده مي كند اين روز آخر! كاش هر چه پيازه توي دنيا مي گنديد تا هيچ چشمي به خاطر پوست كندن هيچ پيازي به آب نيفتد. كاش هر چه پيازه توي دنيا پيش از جوانه كردن پير مي شد و مي پوسيد و مي رفت پي كارش... به خصوص توي روزهاي رفتن و خداحافظي...
اگر چه بيشتر روزها، روزهاي خداحافظي اند انگار...
فريدون عموزاده خليلي
عجب جالب شد ، همون یکشنبه ، تازه کتاب زن آینده رو گرفته بودم ، همون روزم خوندمش : X :).....عین وقتایی شد که اینویزبلی. :)
یکشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۲
پنجشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۲
بازام امیدوارم دنیای کارتون کار یکاتور زود برگرده ، راستی یادم رفت بقیه کارتونها توی این صفحه است ، یه سری دیگه ام اینجاست.
چهارشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۲
....نمك زندگي ...زبان بدن....
اسمشو مي زارم نمك زندگي.....يه موقع هايي بايد كلي غمبرك بزني كه يكي بياد خونتون...... يه موقع هم هي
پشت سر هم ديد و بازديد........بد نيست اما ......، يه دفعه توي يه كتاب خوندم كه راستگو ترين عضلات، عضلات صورت هستند....كه نمي تونن چيزي و پنهان كنن،......توي اين جور مهموني ها هم هر چي زوركي لبخند بزني....سعي كني چشمات باز باشن....كاريش نميشه كرد........مي فهمن كه پيششون نيستي...حواست يه جايي ديگه اس.....البته اگه آدم حوصله داشته باشه.....خيلي چيزا رو ميشه از حركت بدن “ زبان بدن “ يكي فهميد....از طرز نشستن..تا حالتي كه دستاشون داره....ازيواش حرف زدن تا بلند حرف زدن.....طرز نفس كشيدن....جوري كه نگاه مي كنن، همشون پيام دارن....مثلا جهتي كه بدن يه فرد به سمتي قرار گرفته......نشون ميده كه بيشتر به اون سمت اتاق.، (كه ممكنه كسي يا چيزي اون طرف باشه)..تمايل داره..........
يا آدمايي كه دست به سينه ميشينن معلومه كي خيلي انعطاف پذيرن نيستن...( لااقل توي اون لحظه...).....يا كسي كه پا شو تكون ميده يه اضطرابي دار....وقتي نوك صندلي ميشينه يعني عجله داره....يا خيلي چيزاي ديگه.....
اسمشو مي زارم نمك زندگي.....يه موقع هايي بايد كلي غمبرك بزني كه يكي بياد خونتون...... يه موقع هم هي
پشت سر هم ديد و بازديد........بد نيست اما ......، يه دفعه توي يه كتاب خوندم كه راستگو ترين عضلات، عضلات صورت هستند....كه نمي تونن چيزي و پنهان كنن،......توي اين جور مهموني ها هم هر چي زوركي لبخند بزني....سعي كني چشمات باز باشن....كاريش نميشه كرد........مي فهمن كه پيششون نيستي...حواست يه جايي ديگه اس.....البته اگه آدم حوصله داشته باشه.....خيلي چيزا رو ميشه از حركت بدن “ زبان بدن “ يكي فهميد....از طرز نشستن..تا حالتي كه دستاشون داره....ازيواش حرف زدن تا بلند حرف زدن.....طرز نفس كشيدن....جوري كه نگاه مي كنن، همشون پيام دارن....مثلا جهتي كه بدن يه فرد به سمتي قرار گرفته......نشون ميده كه بيشتر به اون سمت اتاق.، (كه ممكنه كسي يا چيزي اون طرف باشه)..تمايل داره..........
يا آدمايي كه دست به سينه ميشينن معلومه كي خيلي انعطاف پذيرن نيستن...( لااقل توي اون لحظه...).....يا كسي كه پا شو تكون ميده يه اضطرابي دار....وقتي نوك صندلي ميشينه يعني عجله داره....يا خيلي چيزاي ديگه.....
چهارشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۲
به میمنت امتحانا یه ویروس سرما خوردگی اومده تو خونمون ، وقتی بابام سرما بخوره دیگه یعنی موضوع خیلی جدی بوده ،نمیدونم چرا هیچوقت سرما نمی خوره ، اعتماد به نفس امم اومد پایین دیدم همش دارم عطسه می زنم ، سرم درد می کنه ، گفتم برم پیشگیری ، رفتم دکتر 4 تا آمپول داد !،خوب شد می خواستم پیشگیری کنم! دوتاشو نوش جان کردم . چرا این جامعه بشری هیچ فکری به حال این مشکل نمی کنه ، آخه ما آدما تا کی باید با این قد و قواره از آمپول بترسیم ؟ مثلا نمیشه یه جوری یه دستگاهی اختراع کن که توش آمپول نباشه ؟ اما یه راه وجود داره که دارن پیاده ا ش می کنن، ولی بدتره، بابام رفته بوده آمپولشو بزنه ، دیده بوده که هیچ دردی نداره، بعد متوجه میشه که نصف آمپولو براش نزده ، تب اش قطع نشد مجبور شد دوباره همون روز بره باز آمپول بزنه یه نفر با خودش برد ، خیلی بده که نتونی به یه همچین چیزی اعتماد داشته باشی .من الان حالم خوبه احتمالا از اون دوتا آمپول دیگه صرف نظر می کنم .
راستی چرا اگه یکی حالش خوب باشه بری پیشش حالت خوب نمیشه یعنی واگیر نداره ولی اگه یکی سرما خورده باشه تو بری پیشش واگیر داره؟
راستی چرا اگه یکی حالش خوب باشه بری پیشش حالت خوب نمیشه یعنی واگیر نداره ولی اگه یکی سرما خورده باشه تو بری پیشش واگیر داره؟
دوشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۲
حیف شد یکی از کلاسام تموم شد، چرا اینطوری نیگاه می کنید ، اصلا شوکولات بودن نیست، نه من، همه بچه ها کلاسو دوست داشتن ، یعنی یه کلاس شاد بود شارژ اصلانم سمبل نبود با دقت یه رقم بعد اعشار مثلا نمره تمرین باشه 2.7 ....اینا، دیروز قرار بود هرکی دلش می خواد بیاد تمرین حل بشه ، با اینکرهفته آخر کسی نمیاد دانشگاه، همه اومده بودن اصلان کلاس داشت منفجر می شد کم مونده چند نفرام از پنجره آویزون بشن یکی که و ایساده بود تو کلاس چند نفرام دم در، من چند نفر توی تخته بودیم ، استاد می گفت می خواین من برم بالای میز ، یکی از توی راهرو رد می شد یه نیگاهی کرد و گفت ، خدا زیادشون کنه ، استادم گفت ، ایشالا
یکشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۲
اینجا که وب لگ من نیست ، چرا قیافه اش اینجوری شده ، :O
خوشم میاد رفته تو تیپ سرمه ای وآبی و اینا......:)
ولی نه همه رنگا خوبن مخلص همشون هستم الخصوص سبز ونارنجی
یه ترکیب قشنگی ان ، دیدید توی دشتای سبز گلای ریز نارنجی .....
همه چی غاطی پاطی شده
چیکار کنم ؟
آگاهی های بازرگانی
@$@#%#$#$%$@#$%%^^
الان رفتم از وب لاگ عصیان راه حل و پیدا کنم ، فکر کنم درست شد. دستش درد نکنه
اگه شما هم مثل من نمی دونید چیکار کنید اونجا نوشته
خوشم میاد رفته تو تیپ سرمه ای وآبی و اینا......:)
ولی نه همه رنگا خوبن مخلص همشون هستم الخصوص سبز ونارنجی
یه ترکیب قشنگی ان ، دیدید توی دشتای سبز گلای ریز نارنجی .....
همه چی غاطی پاطی شده
چیکار کنم ؟
آگاهی های بازرگانی
@$@#%#$#$%$@#$%%^^
الان رفتم از وب لاگ عصیان راه حل و پیدا کنم ، فکر کنم درست شد. دستش درد نکنه
اگه شما هم مثل من نمی دونید چیکار کنید اونجا نوشته
یکشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۲
دوشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۲
گاهی برای خودت سوت بزن
یه سری نوشته هست.چند تاشو می نویسم .اگه تا حالا نخوندید ، قول بدید که تا آخرش بخونید.:)
زیر دوش آب برای خودت آواز بخوان.
اجناسی که بچه ها می فروشند را بخر.
هرگز آرزوهاو رویاهای دیگران را کوچک نشمار.
اگر کسی به تو آبنبات نعنایی تعارف کرد رد نکن.
فرصت لذت بردن از خوشی هایت را به بعد موکول نکن.
گاهی برای خودت سوت بزن.
افتخاراتت را با دیگران قسمت کن.
صدای خنده پدر و مادرت را ضبط کن.
هیچوقت ماشین نخودی نخر.
شجاع باش ، حتی اگر نیستی وانمود کن که هستی ، هیچ کس نمی تواند تفاوت این دو را تشخیص دهد.
از مکان های مختلف عکس بگیر.
وقتی می دانی کسی واقعا زحمت کشیده که شیک شود به او بگو: معرکه ای شده ای.
علامت خاصی بین خودت و همسرت در نظر بگیر.تا در مهمانی ها با او رد و بدل کنی.تا بدانند حتی در مکان های شلوغ هم به او توجه داری.
هیچ وقت لیوان به دست عکس نگیر.
وقتی گوشی تلفن را بر می داری لبخند بزن. بدان که طرف مقابل ، این را از صدایت حس می کند.
اگر مجبور شدی با کسی در گیر شوی، اولین ضربه را بزن و محکم هم بزن.
.برای هر مناسبت کوچکی جشن بگیر
همیشه ساعتت را 5 دقیقه جلو بکش.
اندرزهای کوچک زندگی /جکسن براون، مترجم : شبنم خوشبخت
یه سری نوشته هست.چند تاشو می نویسم .اگه تا حالا نخوندید ، قول بدید که تا آخرش بخونید.:)
زیر دوش آب برای خودت آواز بخوان.
اجناسی که بچه ها می فروشند را بخر.
هرگز آرزوهاو رویاهای دیگران را کوچک نشمار.
اگر کسی به تو آبنبات نعنایی تعارف کرد رد نکن.
فرصت لذت بردن از خوشی هایت را به بعد موکول نکن.
گاهی برای خودت سوت بزن.
افتخاراتت را با دیگران قسمت کن.
صدای خنده پدر و مادرت را ضبط کن.
هیچوقت ماشین نخودی نخر.
شجاع باش ، حتی اگر نیستی وانمود کن که هستی ، هیچ کس نمی تواند تفاوت این دو را تشخیص دهد.
از مکان های مختلف عکس بگیر.
وقتی می دانی کسی واقعا زحمت کشیده که شیک شود به او بگو: معرکه ای شده ای.
علامت خاصی بین خودت و همسرت در نظر بگیر.تا در مهمانی ها با او رد و بدل کنی.تا بدانند حتی در مکان های شلوغ هم به او توجه داری.
هیچ وقت لیوان به دست عکس نگیر.
وقتی گوشی تلفن را بر می داری لبخند بزن. بدان که طرف مقابل ، این را از صدایت حس می کند.
اگر مجبور شدی با کسی در گیر شوی، اولین ضربه را بزن و محکم هم بزن.
.برای هر مناسبت کوچکی جشن بگیر
همیشه ساعتت را 5 دقیقه جلو بکش.
اندرزهای کوچک زندگی /جکسن براون، مترجم : شبنم خوشبخت
اشتراک در:
پستها (Atom)