جمعه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۳

اون کارتونه بود مگ مگ داشت...تلویزونشون یهو از توی درختا وسط زمین میومد بیرون...خبرو می داد...خیلی بامزه بود....

بگذریم..یهو یادش افتادم

دیروز به طرز بی خودی انگشتم موند بین در...یعنی چیزی نشد فقط عین کارتونا یه خرده باد کرد و قرمز شد....اصلا این دره سراسر مشکله...همین چند وقت پیشش محبوسم کرد...یعنی توی عید بود...من از خواب بیدار شدم..ساعت 8 بود اما یهو ساعتا رو جلو کشیدن شد 9 ...یکی ام تلفن زده بود که می خواست بیاد عید دیدنی..من پریدم یه دوش بگیرم...که در همین بین ...مهمون رسید...وقتی خواستم از حمام بیام بیرون دیدم در از اون طرف بسته شد... هر چی بقیه رو صدا می زنمم کلا رفته بودن به مهونا برسن...نمی شیندن!..حدودا یه ده دقیقه یه ربعی اونجا درخت سبز شد تا هلیکوپتر های امداد اومدن در باز کردن...فقط یه بار دیگه از این حرکاتا ازش سر بزنه ! چی ؟ مثلا میخوای چیکار کنی ؟ هیچی...چی کار میشه کرد..


دوشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۳

دارم آلبالو خشکه می خورم. شما هم می خورید؟ :).. . جای همتون خالی....راستی جواب اون معما آلبالو بودا...من می دونستم.؛)..گفتم یه خرده بقیه فکر کنن....

D:






بر گرفته از اینجا

شير يا خط ؟



equ.1 study = don't fail
equ.2 don't study = fail

1+2 : study + don't study = don't fail + fail

study( 1+ don't ) = fail ( 1+ don't)
study = fail so

, don't worry!!!




:)
تصیحیه : وقتی آدمو داره با یه دستش لباس می پوشه و با یکی از پاهاش می ره بیرون......تازه آلبالو خشکه هم داره می خوره نباید وب لاگشو به روز کنه... موزیک مورد نظر و اشتباه گذاشته بودم....که تصحیح شد !
D:

پنجشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۳

فکرشو بکن اگه ميشد ، مانیتور ، ورق زد.....

..ااین هتل غاری و دید؟....عجب جایی...نه؟...








چهارشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۳

من يه روز عقبم...یعنی همین جمله منظورمه...مثلا امروز باید سه شنبه بود...هرچند که چهارشنبه ها رو دوست دارم
راستی هیچ می دونید....کامنت طلایی بردم.. ؛)...به سپیده و بقیه چیزی نگیدا....یه واگن چی توز طلایی خانوادهفرستادم تا قبول کرد..D:....
حالا یه معما گذاشته...دوساعته دارم فک می کنم چیه اینکه ..کلمه ها جابجا نیست....خودش شانس بزرگیه...:)

دوازده حرف را از مجموعه حروف زیر بردارید به طوریکه باقیمانده حروف بدون اینکه نیاز به جابه جایی داشته باشد یک کلمه بسیار متداول را بسازد :
(تنها کلمه باقیمانده را بنویسید)

آ د و ل ا ز د ب ه ح ا ر ل ف و


*******
دیروز یکی برام یه جک تعریف کرد...یعنی خیلی خنده دار تعریف کرد...باید خنده دار بگن تا خنده دار باشه...حالا می نویسم
شما خنده دار بخونید
؛)

یه روز یه قورباغه به یه گربه می رسه می گه

قوووووووووووووووربونت برم کلاس چندمی ؟
گربه می گه :
پییییییییییییییییییییییییییییییش دانشگاهی


دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۳

یه تر کیب جدید کشف کردم....برای رفع سرماخوردگی
آنتی هيستامین (یا لوراتادین ) + استامینوفن....علا ئم آنفولانزای مرغی چیه ؟..:)..امروز یه خرده چشمام باز شد...مدل سردردش تا روی پلکه تا زیر گوشو در بر می گیره....:)
یه چیز جالب...دیشب همینجوری تلویوزنو روشن کردم...از یه دختر بچه پرسیدن....اینکه آدم یه چیزی و دوست داشته با شه یعنی چی ؟...گفت:....مثلا ...مثل اینکه آدم یه قورباغه رو دوست داشته باشه یا دوستشو....

یه خرده بريد توی حرفش....



پنجشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۳

پیک شادی تون و رنگ کردید ؟ :)
الان کلا سیستم تنفسی ام ندارم...یه ذره اکسیژن از یکی از گوشام دریافت می کنم...گردنممم که گرفته ...کن فیکون!...راستی سیزده بدرتون مبارک...امسال که عید به در بود....دیشب برگشتم....صبم یه کوچولو رفتیم سیزده بدر...اما نه از تاب خبری بود نه از وسطی....هوس وسطی کردم...وسطی دسته جمعی...
از این مدلی یا که اینقد توپ محکم می فرستن که ساعتاشون توی هوا پرواز می کنه...:)....
دلم برای همه چی تنگ شده ....الان خیلی خوش اخلاقم :)...به هرکسی یک کیسه زر بدهید ( زر ...ظر ضر...؟ذر ؟ ...سخت نگیرید!...) اصلا چی توز طلایی می دیم...
..





جمعه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۳

سلام

خب اینم از اولین نوشته 83 وای.....
یه خرده پر آدمم....این چند روزه که نشد یه چیز درست و حسابی ببینم
فقط یه کارتون دیدم.... خوشم اومد....تا حالا ندیده بودم....یه چیزی بود که نصفش گربه بود نصفش سگ یعنی یه سگ و گربه بهم بهم متصل بودن.....خیلی بامزه بود...خونشون یه طرفش شکل ماهی یه طرف دیگه اش شکل استخون...یه جوری جالبی با هم کنار میان ....فک می کنم صبا ساعت 10 . خورده ای اینا نشون می ده...
فعلا همینا تا بعد

الحق والانصاف :)


It's not the fault of the student if he/she fails, because the year has an ONLY 365 days.

Typical academic year for a student.


Sundays 52, Sundays in a year, which are rest days. Balance 313 days.
Summer holidays 50 where weather is very hot and difficult to study. Balance 263 days.
8 hours daily sleep means 122 days. Balance 141 days.
1 hour for daily playing (good for health) means 15 days. Balance 126 days.
Two hours daily 1 for food & other delicacies (chew properly & eat) means 30 days. Balance 96 days.
1 hour for talking (man is a social animal) means 15 days. Balance 81 days.
Exam days per year at least 35 days. Balance 46 days.
Quarterly, Half yearly and festival holidays) 40 days. Balance 6 days.
For sickness at least 3 days. Balance 3 days.
Movies and functions at least 2 days. Balance 1 day.
That 1 day is your Birthday.

How can a student pass?



;)

چهارشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۲

امسال نمی دونم کریسمس عید شد یا عیده که داره کریسمس میشه...برف و سرما..هر موقع برف بیاد که قشنگه مخصوصا اگه تابستون باشه
از الان می خوام عید بگیرم...
توی عید خیلی معلوم نیست. که کجا باشم...اگه بودم که اینجا می نویسم ...اگه نشد م که در این اولین فرصت
*****

فردای دیروز:)
پس از صبحی مرواریدی ;)
عیدی قشنگ فاطمه فرجمندی اینجاست :)
ماهی 1383 بزنید







اما مهمتر از همه چیز اینکه
امیدوارم سال خوبی داشته باشید....با یه عالمه آرزوی خوب. .. :)







دوشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۲

الان یه صدایی تو مایه های بمب اومد..صدای دزدگیر ها هم بعدش بلند شدن...صدای قلبمو میشنوم...بدجوریه وقتی حواست نیست..
امروز یه بچه مدرسه ای دیدم...که فک کنم هم خسته بود هم سردش بود....دسته چتر واز پشت سرش داده بود تو کاپشنش...بعد دوتا دستاشم کرده بود تو جیباش....خیلی صحنه جالبی بود
مثل اینکه جدی جدی داره عید میاد...81 به 82...82 به 83 ..و بعد ترش...

یه چیزی در مورد چتر بگم....اغلبمون خوب بلد نیستیم از چتر استفاده کنیم...ببنید وقتی چتر دستتون می گیرید محیطتون نسبت به قبل بیشتر میشه.....اگه قبلا بدون چتر از بین دوتا آدم رد می شدید ....دیگه حالا نمی تونید.به همون راحتی و سرعت رد بشید...باید مواظب چشم مردم هم باشید...وقتی هم می خواید چترتون باز کنید اول یه گوشه برید چترتون باز کنید بعد راه بیافتید...باز ام ممکنه چترتون بره توی چشم مردم ....
موقع تغییر جهتم ...یه همین صورت

یکشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۲

صب واسه یه کار کوچیک رفتم انقلاب...12 تموم شد..همینجورداشتم می گشتم...یه خرده بعدترش یه خرد ها....فک کردم ساعت 1. نیم ایناست...بعد ساعتمو نیگاه کردم دیدم3 و خورد ه ای..پیش خودم گفتم باز خراب شد...!...رفتم از یه خانومه پرسیدم ساعت چنده گفت...3 و 20 دقیقه.....باز نیگاش کردم گفت...خب دقیقتر بخوای ..3و 18 دقیقه است....گفتم ..نه آخه من فک می کردم یک و نیمه !!..



امممم...چرا فرا ؟..
1..یه پسری بود اسمش فراز بود من خیلی دوستش داشتم..به ياد او!..:)..نه ...بلد نِستی الکی خب توضیح بدی
2.فراعنه مصر چه طورن ؟ آخه کجای وب لاگت شبیه ؟ نه
3آها یه مدت از دست پلیس فراری بودم؟...نه فراری ا که بیکار نیستن ...
4.یادته یکی گفت مگه اسمت فرانکه؟...نه خب اسمم نیست....
اصا چرا اینجوری فکر کنیم
به همون دلیل که از یه چیزی خوشم می آید از این کلمه هم خوشم میاد..مثل خوش اومدن ازپفک یا یه لباس....مثلا...یه بار یه کتابی و دیدم اسمش فرا تر از بودن فقط به دلیل اینکه از فرا خوشم می یومد...رفتم کتاب و گرفتم تو ماشین تا رسیدم خونه کتابه از دستم نیافتاد..و خیلی بیشتر از کتابه خوشم اومد :)....از وب لاگ هم خوشم اومد اسمش شد فرا.. ..:)

راستی نه دو تا راستی ...رفتم فعلا موقتا دندونم بتونه کاری کردم....انگاری ضریب مقاوتم رفته بالا...آمپول زد من اصلا نفهمیدم...

دومم اینکه.. امروز کتاب ایزابل بروژ بوبن و دیدم اومده...خب هنوز نخوندمش ولی اگه نوشته هاش و می خونید..بدونید..

:)

جمعه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۲

سه‌شنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۲

به بالاخره یه بارون زد....خیلی هوا بد شده بود...کپسول اکسیژن باید با خودت می بردی...

داشتم می گشتم..ببینید چی پیدا کردم :)



همیشه فکر می کردم...فقط خودمم که به حروف نوشتن ریال فیشای بانکی مشکل دارم...بعد یه مدتی دیدم نه....خیلی ها وقتی می خوان به حروف بنویسن...هی شک می کنن و می پرسن ببین درست نوشتم :)...واقعا لوزوم ریال باید بفهمم چیه ....یه دفعه مثل اینکه خیلی اشتباهم زیاد بود......... نمی دونم تو قسمت به حروفش چی نوشتم بودم....که اون آقای که تحویل می گرفت...از اخرین گوشه چشمش نیگام کرد که چرا سوات نداری...کلی شرمسار شدم

یکشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۲

یه مدتی بود کلا سه چهار پنج شیش تا از دندونام...به طور تصادفی درد می گرفتن...خلاصه
بلند شدم رفتم دکتر ببینم به قول خودش این دندونایی که درد می کنن ايزوگامی چيزی ...می خوان یا نه ؟....بعد گفت..به خاطر دندون عقلته ..بی برو برگرد دندون عقلت و باید بکشی..تا قبل عید ....یه عالمه تر سوندم...بعد که عکس دندونامو رو دیده می گه...من دندوناتو نمی کشم..می ری یه جای دیگه....نمی دونم ..بزارمش واسه بعد..

**************

چند توصیه ایمنی

1. 24 تا عکس4* 3...از خودتون داشته باشید
2. کد پستی ده رقمی وکد ملی خودتون مامان وباباتون مامان بزرگ وبابا بزرگ و همسایه تون جمیعا...یه جایی بنویسد ...هفت هشت تا کپی بگیرید بزارید توی همه کیفاتون... خونه چند نفر ام بزارید..
3. توصیه های ایمینی و جدی بگیرید



فعلانم دوتا انگشتام زدم به پریز یه خورده شارژ بشم ...اینا رو داشته باشید تا برگردم

سه‌شنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۲

:)....طی دو روز اخیر متوجه شدم....
داداشان (الف ونون مثنی )اینجا رو می خونن..از کی و چطور و حفره امنیتی و.. اقوام دیگه اطلاعی در دسترس نیست :).....اممممم....اینجا خیلی شخصی نیست ...ولی خب...همچین بگی نگی.....تر جیح می دم.. اینجا رو به کسایی که منو می شناسن نگید..هر چند که می گم...نه اینجا خیلی مهمه نه چیز خاصیه...
و ایراد از نوشته های سیاسی ....(کافیه یه دوربین مخفی من بزارم...ببنید شما این دوتا روکه چقد سیاسی نیستن :))....اما جدی... نوشتهای هر پست ،مال همون موقع اس....حتی الان ممکنه یه سری نوشتهامو بیارن که الان قبولشون نداشته باشم....مگه اینکه آدم بخواد یه موضوع خاصی و تو وب لاگش بنویسه که فرق می کنه...:)


و اما بعد


Imagine ...
There is a bank
That credits your account
each morning with 86,400$
It carries over no balance from day to day
Every evening ..it deletes
what you failed to use during the day
What would you do ?
.....


Take responsibility for your own happiness now





شنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۲

خیابون یه طرفه و خستگی تا حد مرگ...
آقا هزار تومن دنده عقب





چند وقته که دچار یه مشکلی شدم...یعنی مشکل نیست از یه جا به بعد مشکل میشه :)..
نمی دونم چرا اغلب آدمایی که این ور اون می بینم..همش فک می کنم اینو یه جایی دیدم....از این جا به بعد مشکل میشه...این مغزه تا پیدا نکنه ول کن نیست...اغلب هم با نهایت تلاش به نتیجه می رسم شبیه یکی بوده بد جوری کلافه میکنه آدمو و بعضی موقع ها:)

چهارشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۲

دیگه فکر می کنم....نی نی باید به دنیا اومده باشه....:x

براش یه عالمه آرزوهای خوب می کنم....یه عالمه....

:)


*******

بالاخره رسیدم خونمون.... دیروز.کلیدمو گم کردم.... بساطی بود....تا یکی برسه خونه ....


***********
شنیدم بعضی شهرا 120 % رای دادن D:

تهران فقط 27 در صد شرکت کردن....که کافیه رای آقای حداد عادل...با رای رضا خاتمی مقایسه بشه...جالب اینجاست که همین جناب دفعه پیش با باطل شدن رای اومد تو...به این فکر می کنم....شورای نگهبان که ردیفه....تلویزون انم رفیق شفیق..روزنامه هم دست از پا خطا کنن توقیف....رییس جمهورم حدس بزنید...میشه ...


یکشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۲

به ناچار کاملا اصلاحات می کنید

After shave

صبح به سختی از خواب بیدار می شوید. رادیو را روشن می کنید:
"به به...! چه روز قشنگی است امروز. یک روز عالی! دوستی می گفت..."
اما شما معتقدید که .....
.....

*****

عادت کرده بودم به شرق..کی میاد؟....نمی دونم چرا یه دو سه روز صفحه هودرم باز نمیشه.....بعد....آبادگرانمون مبارک... فقط امیدوارم اینقدحالی شون باشه که که دوباره بی خود سخت نگیرن
...

*******

عناصر تندروتر جناح محافظه کار اگر تا به حال می توانستند اصلاح طلبان را عامل به گفته آنها رواج فساد و بی دينی در جامعه معرفی کنند، از اين پس متحدان خود را بايد مسئول بدانند.


ولی بسياری از صاحب نظران معتقدند که تا انتخابات رياست جمهوری که بايد حدود شانزده ماه ديگر برگزار شود محافظه کاران ممکن است سياست "کجدار و مريز" انتخاب کنند تا مردم را راضی نگهدارند

به نظر می رسد که نظام جمهوری اسلامی به يک دشمن خارجی مثل آمريکا نياز دارد تا همه مشکلات کشور را به گردن آن بيندازد و طرفداران خود در داخل را بسيج کند. برقراری رابطه با آمريکا نيازمند تحولی بزرگ در اين طرز تفکر است.

خب دیگه همشو خوب بخونید...خوب گفته
:)

********

من دیگه برم دنبال نخود سیاه .....هر چی کار سخته تو خونه اس دیگه به من می دن...به جبران اون موقعی که توی قرنطینه بودم !


پنجشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۲

خيلی

بارونم میاد...میشه موزیک متن....یه احساس دارم که نمی دونم چیه....هم خوشحالم هم ناراحت....یه حس قرمز مشکی....عین اون لباسا....عین نورای سالن تاریک اما روشن..روشن اما تاریک....جشن گرفته بودن بچه ها....جشن فارغ التحصيلي ..بعد..خيلي خوب بود....امانمی دونم چمه...خیلی حرف زدیم......خیلی چرت و پرت گفتیم...خیلیا رو دیدم...خيلي از دوستامو..... .خیلی خندیدم.....یه عالمه عکس...یه عالمه دست زدیم.......پس چه مرگمه...
نه حالا واسه این....ولی از این قسمت زندگی که یه چیزی تموم میشه خوشم نمیاد...دلم می گیره...بد جوری ام می گیره.....نمیشه که همیشه یه قدی بمونی ... نمیشه که .همه چی همون جوری بمونه...ولی دست خودمم نیست...همیشه این جور موقع ها يه فكري مياد....هی بزرگ میشی...هی می گذره...بعد چی؟....نه آخه من باید تکلیفمو با خودم روشن کنم....
یه وقتایی فک می کنم دنیا با همه بزرگیش ...خیلی کوچیکه....خیلی




چهارشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۲



As you lay
down to sleep tonight
forget your  worries and snuggle up tight
Your Fairy angels  sent to you will make
everything seem all right, As you sleep
at night they will keep you safe and keep
 you warm, so when you lay in your bed tonight
remember you have been blessed with
 the fairy angels

دیگه خیلی کامپیوترم لاکپشت شده بود....دیروز ویندوز دوباره ریختم....خر گوشی شده حالا..:)..
من خودم حوصله متنای سخت و واینا رو ندارم.... ولی این اینجوری نیست.. پیشنهاد می کنم.... این و بخونید....راستی شنیدم شرق توقیف شده....
....اما انگاری موقته!

......
مشكلات محافظه كاران جدي تر و عميق تر از اين است كه اينها بتوانند حلش بكنند. به خصوص كه در زمينه حل آن اختلاف نظر بسيار عميق و جدي دارند. بنابراين، اين كار كه يك اقليت ضعيفي بتواند مشكلات جامعه ما را حل بكند و از اين طريق مشروعيت خودش را افزايش بدهد، خيلي نامحتمل و دور از تدبير است. همين مسئله براي آدم سئوال ايجاد مي كند كه آيا واقعاً اينها خودشان به اين نتيجه رسيده اند كه يك چنين روشي را بخواهند پيش بگيرند يا اين كه كساني اينها را فريب داده اند.

• با اين حال، محافظه كاران خيلي در مورد خدمت رساني تبليغ مي كنند...

آنها به هرحال كارآمدي نخواهند داشت. مثلاً شهردار و شوراي شهر كنوني گفتند مسئله ترافيك را ما چهل و پنج روزه حل مي كنيم، در حالي كه چنين نشد. اين كه آدم ها با تقوا هستند و ارتباط مردميشان خوب است، خيلي خوب است. منتها مديريت امروز مديريتي است كه در سطح كلان بتواند مشكلات جامعه را حل بكند، در خيلي از كشورها شايد مديران از جهت اخلاقي خيلي برجسته نباشند، اما توان بالايي دارند. ما فرض مي گيريم كه اين آقايان محافظه كار از نظر اخلاقي خيلي برجسته هستند (گرچه شخصاً معتقدم عملكرد محافظه كاران بيش از هر چيزي به دين و اخلاق جامعه ضربه زده است، ولي فعلاً وارد اين بحث نمي خواهم بشوم) ولي مي خواهم بگويم براي اداره يك جامعه شرط اصلي تدبير و توانايي مديريتي است، كه ما متأسفانه فاقد آن بوديم. در همين داستان انتخابات ببينيد چقدر مشروعيت نظام ضربه خورد و چقدر بحث هاي جدي مطرح شد كه با يك تدبير اوليه مي شد جلوي خيلي از اين ضربه ها را گرفت. كاري كه در مورد پروتكل چهار و پنج ماه پيش اتفاق افتاد، از «تركمانچاي» تا «پيروزي ملي» ظرف بيست روز موضوع را تغيير دادند.خوب معلوم است كه جامعه ترديدهاي جدي پيدا خواهد كرد.


دوشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۲

:) جهانی بدون ترقه بی موقع آرزومندم

از او پرسيدم با چه تحليلي به انتخاباتي چنين محدود پيوسته است در حالي كه اكثريت بدنه اجتماعي اصلاح طلبان در سكوت به سر مي برند و بخش مهمي از رجال سياسي ايشان با اشاره از عدم مشاركت سخن مي گويند.

بر مهدي كروبي چه گذشت كه پس از آن شب و شام آخر تن به انتخابات سپرد؟ او كه روز استعفا آن چنان گرم بر محافظه كاران تاخت كه براي اولين بار در صحن پارلمان با كف هاي مرتب نمايندگان (و نه صلوات يا ديگر آيين هاي مذهبي مرسوم ۲۴ سال حيات مجلس شوراي اسلامي) تشويق شد، چرا وارد انتخاباتي شد كه هنوز هيچ گمانه زني اطمينان بخشي درباره درجه مشاركت مردم در آن وجود ندارد؟


فقط سوالا رو خوندم ...حوصله جواباشو نداشتم....سوالاش از هر جوابی واضحتر بود

می دونید به چی فکر می کنم...به اینکه پس فردا که اینا رفتن تومجلس...واقعا حال و حوصله حرفاشون و بی فکرایاشونوندارم.....فکر ندارن...
اصلا حالم ازشون بد میشه..برای اینکه بیشتر بنویسم....دیگه ممکنه.....


******

حکمت خدا رو از اینکه گوش و حلق و بینی به هم وصل هستن و نمی دونم چیه اینجوری امنیت می یاد پایین. کافی یکی...بهم بریزه می زنه بقیه رو هم بهم می ریزونه....

*******

28/11/82

شنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۲

زندگی میشه من فعلا سرما نخورم....پس کی می خوای سرما بخوری؟...هر موقع آمادگی شو داشتم...;)
یعنی فکر میکنم از مامانم گرفتم....بد جور این دو سه روزه حالش بد بود....نه مریم مقاومت کن...( به سبک فیلما)

صب می خواستم از یکی از دوستام یه چیزی بگیرم....بعدیه ساعتی وقت داشت...مشغول خیابون نوردی شدیم....
کلی با هم حرف زدیم....رسیدیم به اینجا که بعضیا چه خوب و بدون دغدغه ای چیزای که می دونن به بقیه یاد می دن....نمی دونم ولی یه وقتایی فکر می کنم... جالب میشه...که اگه تو یه چیزی بلدی به من یاد بدی...بعد من ام بیام یه چیز دیگه به تو یاد بدم...:)

یه چیز بامزه یه خانومی دیدم با کمال آرامش داشت بین یه عالمه آدم از این آبنبات چوبی ها می خورد اینقد خوشم اومد...یهویی من ام دلم خواست یه آبنبات چوبی قرمز گردالی


دوشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۲

می خواستم یه عالمه چیز سیاسی بنویسم :) اما بعد ننوشتم ..آخه چیزای که حرص آدمو در میاره....بهتره به این چند روز تعطیلی فکر کنم....درسته کلا تعطیلی ، دیگه مفهموم نباید داشته باشه....ولی بعضی موقع ها ذات تعطیلی با بقیه معنی میده...

******
و اما چی پیدا کردم D:



مریم الان ساعت یک ربع به 12 است و من برای ده هزارمین بار دفتر شیمی ات را گرفتم و می خوام جواب سوالات آخر ترم کتاب را بنویسم ولی اصلا حالش رو ندارم. خیلی خوابم میاد اصلا نمی دونم چرا من یه ذره شرم و حیا ندارم همین ساعت 7 بعد از ظهر از خواب بیدار شده ام ولی الان باز هم خوابم می آید.
مینا اینجا کنار من نسشته داره به وسیله کاغذ آشغال درست می کنه (آشغال ساز بزرگ) من هم دراز کشیدم و فقط یک چشم و یک دستم کار می کنه! عین این مفلوج های بدبخت.فردا امتحان دینی از 4 درس اول و سه درس آخر داریم ولی من هنوزحتی لای کتاب دینی و باز نکردم .گذاشتمش زیر سرمو خوابیدم خدا کنه فردا امتحان نگیره که من همونجا خودم حلق آویز می کنم دارم می رم بخوابم ،ساعت 10 دقیقه به 12 شب روز یکشنبه 27/2/77 .راستی شنبه امتحانای پایان ترم هم شروه میشه وامصیبتا ، وامصیبت، وامصیبتا وامصیبت.
مهرخ





شنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۲



یه در خت سنجد..... مثل اون موقعها ، وقتیایی که من و دختر عموم اونجا می نشستیم و تا ابدیت حرف می زدیم.....

چهارشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۲

هنوزم تکلیف این کاغذ و جزوه ها رو معلوم نکردم یه عالمه کاغذ بی هویت دارم که باید بشینم مرتبشون کنم....
رررینگ:
- :...مریم فردا به ما جایزه می دن...مامانم نمی تونه با ما بیاد. تو میایی ؟
مریم :آخه....می دونی من..
-: عمو پورنگ هم قراره بیادا.....

مریم : :)))))))....باشه باشه میام.

یه عالمه شعر خوندن و دست زدیم کم مونده بود وقتی می گفت وقتی دست می زنید بپرید بالا من ام بپرم :”< ....اردک تک تک ، تک تک اردک....

ولی فکرشم نمی کردم .. فکر کنم همون کارواشی بود که می خواستم...


جا خالی بدید که بومرنگ برگشت.......
...ادامه حيات در صفحه آخر، هر روز دشوارتر مي شود. آگهي با ما شوخي ندارد. مخصوصاً مسئول محترم آن! اميدوارم كه پس از نقل مكان به صفحه «۹»، روزهاي شنبه آگهي ديوار صوتي بومرنگ را نشكند

البته تا اونجایی که این بومرنگ و می شناسم به روزای مختلف پرتاب میشه

*******

This is a very funny thing. check it out...... Bill Gates still doesn't know why it happens, it was discovered by a Brazilian, just test it.... Open Microsoft Word and type: =rand (200,99) and then hit ENTER.




سه‌شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۲

نمی دونم این ستون بومرنگ سه شنبه ها رو کجا پرتاپ کردن.... کلا نوشته هایی با اسم فرورتیش رضوانیه بامزه است...حالا سه شنبه ها شرق یه ضمیمه داره برای گروه سن "ج" :)
هر چند که هنوز نذاشتن توی صفحه شون...که لینکشو بزارم
دیشب بردن من و فیلم شکلات... کلا خوشم اومد ، نمی تونستم آخرشو بفهمم همین حوصلمو سر نمی برد :)...بعدم هر اتفاقی که می افتاد مجبور نبودی تا آخر فیلم منتظر بمونی تا یهو تمام زندگی شیرین بشه ...مدام شک می کردی....بعد چند دقیقه خلافش ثابت می شد...توی اتفاقای کوچیک...البته یه خورده چیزای داشت که... مثلا تازه آخرای فیلم فهمیدیم که این خونوداه چه ربطی بهم دارن ...بعدم مثلا یه دختره بود که اصلا نقشی که داشت به تیپتش نمی خورد...دلیل نداره....ولی خب قیافه اش چی ؟...با اون شرایط باید لااقل قیافه اش شکسته تر نشون می دادن..حرکتاش ...بدم بازی نمی کرد..نمی دونم یه جوری بود که نمی رفت توی باور آدم.... کلا 4 مدل زندگی کنار هم دنبال می کردی.......با همین اوصاف ارزش یه بار دیدن و داشت :)
این عکس و دیدید ؟

شنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۲

چطوره برم توی شورای نگهبان دو تا دینامیت بزارم
واقعا از ته دلم گفتم

الان حتی حال ندارم پلک بزنم..بس که راه رفتیم....امروز با خواهرم رفتیم دنبال لباس مهمونی.... یه عروسی در راهه که همه بس بهم غر زدن رفتم سراغ خریدن اینجور لباسا ، راستش دل خوشی از لباسای مهمونی ندارم نه مدل خوب دارن..نه توش راحتی....بخوایم بدوزی اعصاب می خواد... ..واسه همین لباس مهمونیای که دارم مال زمان لویی شونزدهمه.. دیگه این دفعه نشد در برم....
می خوام بدونم طوریه که اتاق پروا یه خورده بزرگتر باشن ؟... بعدم خدایش اگه سلیقه آدم جینگلی بینگلی باشه...لباس واسش فراونه...بعد یه مدت که خسته شده بودم پیش خودم سعی کردم آدم جینگی بینگی بشم و یه چیزی انتخاب کنم.... اگه اونجوری بود خیلی چیزای جالبی می شد پیدا کرد....:)..البته نمی گم لباس جینگلی بد هستن ممکنه از نظر یکی لباس قشنگی باشه ...مهم اینه که آدم از لباسه خوشش بیاد .....موندم من با پاهام راه رفتم پس چرا دستام درد میکنه

پنجشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۲

پرتقال فروش که سهله ، گیلاس فروش و زرد آلو فروش و.. باید پیدا می کردیم...هر چی بود گذشت....
این مدت هزار دفعه تقویمو باز و بسته کردم حتی صحت تاریخ رو با تقویمای دیگه چک کردم ساعتا رو ، که نکنه یه چیزی خیلی گنده رو نبینم یا یادم بره....بردا از حفظم طبفه فلان برد فلان چی روش نوشته....
شبه چهارشنبه یکی زنگ زد....بعد گفت خب....امتحان آخری و خوب دادی...؟؟...گفتم ، فردا چهارشنبه استا...
گفت : امروز چهارشنبه بود که....آقا این قلب منو می گی شال و کلاه کرد بوده بیاد توی دهنم که فهمیدن نخیر فردا چهارشنبه است.....به هرحال ببینمش یه برخورد فیزیکی این بچه نیاز داره....

****
به یه کار واش روحی روانی اساسی نیاز دارم.


*********




************

این لینکا هم ، شاید به خاطر غار اصحاف کهف بودن، تکراری یا قدیمه باشه...اما خب می زارمشون

حتما ببنید، یه خرد دیر میاد

بازی


:)

چطورید؟

دوشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۲

اوضاع تا حدودی متری شده...اینجا روبروی صفحه است ، صدای جمهوری وب لاگ




3 تا امتحان دیگه مونده...اون دوتا رو یه کاری می کنم .اما از آخری می ترسم...یه عالمه پرتقال فروش داره که باید پیدا کنی....وقتی به کل علم و دانش بشری جهانی لایتناهی فکر می کنم از کلافگی خودم خندم می گیره! :)...اما به خدا یه وقتایی بد جوری میشه همه چی...شبیه بند بازی...امتحان بعدی ام متون..بخونید عربی..آدم باید متون و همون اولا بگیره...باز آدم اون اولا یه چیزایی که نه خیلی یادشه...الان صفحه عربی مغزم پاک شده........!

دیروز قبل اینکه مراقبا بیان سر جلسه.... زودتر رفته بودیم تو سالن...داشتیم یه سری چیزای اساسی رو میز می نوشتیم....که یهو دیدیم یکی داره بلند بلند می گه..." برادر ننویس رو میز ننویس...." من یکی که یهو یکه خوردم...برگشتیم ببینیم قضیه چیه....دیدیم یکی از بچه هاست....نیششم تا بناگوشه بازه....کوفت!

وعده من 9 بهمن کیلومتر 11

چهارشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۲

هر چی فکر می کنم ...که چند خط بنویسم...:).نمی دونم چرا نمیشه...وب لاگ ایبلیتیم اومده پایین
چند روز همینجوری این افتاده توی سرم یکی از بچه ها گفت
رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون
یاد صبح افتادم....یکی از کلاسام هست که طفلک استاده از اول ترم میگه ماشین حساب بیارید اما بچه ها یه خط در میون میارن....امروز گفت اگه یه روزی همه تون ماشین حساب بیارید می رم توی تقویمم اون روز می نویسم یوم الله...:)
راستی اگه توی این یکی دوماه اوضاع میلمیتری شد...اینجا چیز جدیدی نیومد...غاطی واطی ....چیزی به ذهنم نمی رسه...
راستی سه شنبه ها ستون آخر صفحه آخر شرق و، بومرنگ بخونید...
دوستتون دارم :X

;)

دوشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۲

ا ینقد دیروز می گفتم کی میشه ، الان بشه....بیا اینم الان....آخه صب یه امتحان داشتم که خفن بود...می دونستم که سخته....برای من که سخت بود...سرم از صب ارکست سمفونی بر گزار کرده....سر دردی...بنگ بنگ...
بدبختی وقتی سرم درد می گیره دماغمم درد می گیره نمی دونم چرا...چشمامم...اصلا صورتم درد می گیره....
بگذریم به قول اسپیکر...
Should I,.... Would I...., Could I.....,

این دو تا کوچول نیگاه کنید.... گذاشتمشون بک گراوند...تا نگام بهشون می افته خندم می گیره....شما هم بخندید ببینم.....


چهارشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۲


:) اگه این عکس رو با اندازه خودش بزارم وب لاگم کش می آید
اشتانیول شو می زارم ..... اینجا ببینیدش


دلم یه چیزی می خواد که نمی دونم چیه ؟
می تونه خوردنی باشه....مثل آلبا لو خشکه...یه لیوان شیر...یا یه آدامس تند....
شایدم یه فیلم درست و حسابی
یا یه مداد رنگی
یه کتاب دوست داشتنی....
امممم دیگه چی می تونه باشه....؟

سه‌شنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۲

ميازار موري که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوشست.....


پنجشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۲

خدایا به مامانم بگو نزاره آب بیاد تو چشمام...

چقد این بچه نازه

روی عکس و کلیک کنید.:)

با تشکر از 20six

دوشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۲

مثلا یه چیز خیلی مبرهن....چی بگم....در راستای بستن .دست و پا...
آره...فکر کنید کلی دلیل و مدرک بیارید که میشه با پا راه رفت....بعد ثابت کنید شما پا دارید و می خوایدراه برید........یه چیزی واضح تر از این...
نخواستم که بخودم یاد بدم که برای چیزای واضح حق ام باید بدوم...هی راهمو عوض کردم گفتم جهنم وقت، یه راه دیگه ، کی حوصله این آدما رو داره.....اما این دفعه نشد...امضاء رو گرفتم...فقط فردا باید ثبت بشه...
می ترسم یه دلیل بی ربط دیگه بیارن....اگه این کار و کنن خودم با یه هفت تیر میرم سراغشون
ماجرا چیه ؟ هیچی حیف وقتتون که بخونید...
بگذریم……

دوشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۲

صدای فلوته قشنگه نه؟.... یه وقتایی یه چیزایی می چسبه


همیشه سیب.....:)


این شعر حافظ و خیلی دوست دارم ، یه روز با حوصله همه شو با دستای خودم تایپ می کنم...فقط بنویسم بنویسم تا یادم نره ... وقتی رفتم اینجا از قیافه کتاب خوشم اومد تا زدم روش....
همون شعره اومد.

فقط کاش نمی گفتن فال ، یاد فالگیرای کف بین می افتم.....
مثلا می گفتن ، حافظ خوندن یا یه چیز دیگه...

.
یاد یه چیزی افتادم....فک کنم ، اول دوم دبیرستان بودم...یه شب که بارون میومد...من روی صندلی به حالت 90 درجه خوابم برده بود یعنی توی خواب وبیداری بودم....
از یه طرف ، همسایه بغلی ما ، کلا خونه شو نو خراب کرده بود داشتن می ساختن ، رسیده بود به جایی که اسکلت ساختمون می زنن ، ما هم مدتی بود که صدای بهم خوردن تیر آهن را که دسته کمی از رعد وبرق نداره تحمل می کردیم....این و داشته باشید....
خلاصه وان شب یه رعد و برق شدید زد ، اما چون نیمه خواب بودم ، یه لحظه فکر کردم ، این تیر آهنای همسایه بغلی کنده شده و داره میاد روی خونه ما.....هیچوقت یادم نمی ره ، وقتی چشمامو باز کردم دیدم یه دومتر از جام پریدم و دقیقا اونور اتاق فرود اومدم، وقلبم رسیده بود توی دهنم. بعد چند دقیقه به خودم اومدم فهمیدم چی شده...:)

چهارشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۲

خیلی عجیبان ،
مثلا این آخه چه جوری ؟

یکشنبه بود ، تقریبا یه ساعتی بیکار بودم ، دنبال یه کلاس کمی دنج بودم ، که بگذره ،.....همین جوری بین دوتا کلاس یکی و انتخاب کردم ، یهو دیدم ، نازنین توی کلاس نشسته ، کلا غیر مترقبه بود ،....دیگه چی می خواستم ، با یه چیپس جشن گرفتیم و یاد ایام گذشته رو گرامی داشتیم :). وقتی دیدمش خیلی خوشحال شدم ، اما بعد یه چیزی اومد تو دلم ،....واقعیتی که همچی یه روز تموم میشه ، من این قسمت زندگی و، دوست ندارم.
درسته که هر چیزی تموم بشه ، یه چیز دیگه شروع میشه ....اما تا به همون شروع عادت می کنی ، اونم تموم میشه.

دلم ساعت ده صبح می خواد توی خونه ، جمعه نباشه ، وسط هفته.:)

پنجشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۲

پرونده رو مختومه اعلام کنیم ؟
چشم پرونده رو مختومه اعلام می کنیم.
اول اینکه

جایزه نوبل ؟

،نوبل دینامیت و اختراع کرد ، اما بعد دید ، که اختراعش باعث کشتن ، آدما میشه ، از کارش ناراحت شد و تصمیم گرفت ، در امد این اختراعشو برای کسانی که برای علم کار می کنن قرار بده .

اگه در مورد خود این سازمان و اساس و بنیانش شک داشته باشیم ، چیزی نمی تونم بگم ، اما اگه خودم و جای تو بزارم و فرض ام و بر این بزارم ، که چون با ایران خوب نیستن ، و می خواستن از این موضوع استفاده کنن ، خب ، حتی برای همین کار ، باید به اندازه کافی دلیل داشته باشن ، تا هیات اونجا رو قانع کن ، یعنی می خوام بگم ، حتی برای یه کار بر فرض ناحق ، به اندازه کافی دلیل باید ارایه بدن. پس اونقدرا هم بی حساب کتاب نیست و مغرضانه. مثلا یه کاندید دیگه فکر کنم آقا جری بوده ، اونکه موضع سیاسی بیشتری داشت ....چرا اونو انتخاب نکردن

اما این جمله " وقتی به دروازه خودی گل می زنی ، دشمن تشویقت می کنه "

ببین من که نباید ملاک قضاوتمو رفتار دیگران قرار بدم ، یعنی اگه اونا تشویق نمی کردن ، بعد باید نتیجه می گرفتم که شیرین عبادی خوبه ؟ فکر می کنم آدم بهتره ببینه عقل و منطقش چی میگه .

بعدم کارای که شیرین عبادی انجام داده به نظرم کم نیست نیازی به گفتن آدمایی مثل من نیست. ولی خب تا ونجایی که می دونم
. مثلا:
قاتل ليلا فتحي دختر يازده ساله كردستاني كه به طور وحشيانه اي مورد تجاوز سه مرد قرار گرفت پيگيري شود. و ده ها مورد مشابه ديگر .....

نمی خوام چیزی و کسی وبزرگ کنم ، اما فعالیت مفید زیاد داشته. .


دیگه اینکه ، همیشه کار سیاسی بد نیست ، فعالیت شیرین عبادی در رابطه با سیاست هم هست ، خب جایزه اشم سیاسی میشه ، به نظر م چیز بدی نیست

آخر سرم اینکه وقتی در مورد یه کسی می خوایم صحبت کنیم ، باید مجموعه اونو ببینیم ، جمعی از چیزای مثبت و منفی ، هیچ کس به طور مطلق همه کاراش و نظراتش درست نیست ، برایند شو بگیر ، فکر می کنم برایند شیرین عبادی مستحق جایزه بود ، لوزومی هم نداره که فکر کنیم چون با ایران مخالفن ، پس بهش جایزه دادن.


یه پرانتز کوچولو ، اگه مفهوم این جایزه این باشه که توی ایران حقوق بشر رعایت نمیشه، نباید ناراحت شد، چون اینجوری هست.
خب این همه فعالیت برای به دست اوردن حقوق آدما نشونه اینکه نبوده دیگه .
اما خب به هر حال هر کسی یه نظری داره ، می دونی اکثر مواقع آدما توی موضوعای سیاسی و مذهبی به توافق نمی رسن.
اما خب میشه فکرا رو بهم نزدیک تر کرد :).

دوست مهربونی نظرش این بود که جایزه شیرین عبادی سیاسی و..... اول پیش خودم گفتم همه حرفای لازم و گفتن چی دیگه بنویسم تازه من ام که خیلی سر در نمیارم اما بعد خودم جای این دوست گذاشتم
.نتیجه اش شد یه سری حرف ، که تو پست بعدی می زارم. :).
راستی ممنون.:)

دوشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۲

راستی زهی خوشحالی ..... ، اینقد این مدت خبرای ، افسانه نوروزی ، زهرا کاظمی دیده بودم که ....چی بگم والا، خلاصه خیلی جایزه شیرین
عبادی خوش موقعی بود،
اصلا کلا ، خیلی ذوق داشت.
مبارکمون باشه
شادی سپيده

" زندگی شاید این است
یک فریب ساده وکوچک
آنهم ازدست عزیزی که برایت هیچکس چون اوگرامی نیست
"بیگمان باید همین باشد.

دیدید ، یه وقتایی آدم می گه وقتی بزرگ شدم و این و اختراع می کنم....:) ولی جدی به یه چیزایی فکر می کنی ، می گی چه جالب میشه اگه یه همچین چیزی باشه ، .....
مثلا من خیلی وقت پیش به چیزی فکر می کردم ، که عکس و تبدیل به متن کنه ، صدا رو تبدیل به عکس کنه....متن و به صدا....اصلا هر چیزی و به هر چیزی تبدیل کنه، چون خیلی به روزام تازه امروز فهمیدم با اسکنر میشه ، عکس و به متن تبدیل کنی ، یه چیزاییم اومده که صفحه نت وبهش بدی ، فایل صداشو میده ....مسواکم براتون می زنه....خلاصه دیگه اینجوری
می گم ، یه چیزی اختراع کنیم که همه اطلاعاته یه مغزی و به مغر دیگه کاملا انتقال بده ،قول میدیم کپی رایتم رعایت کنیم. :)

پنجشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۲

تقریبا سالی یه بار یکی گذرش به کرمانشاه می افته و برامون کاک میاره، شاید اینجام بشه پیدا کرد نمی دونم ، هر جوری هست به نظر من که خوشمزه است.چرا تازگیا اینقد شکمو گرا شدم ؟





جینگلیسه جینگلسه آلیسا .....:)
دو سه چند روزیه که هرز گاهی یکی از پلک چشمم می لرزه تا می دوم برم تو آیینه بینم چه جوری می لرزه تموم میشه ، چطوره یه آینه تو دست بگیرم تا دیگه نلرزه.
همه بودنت قایم شده توی یه بای بای ،کلمه ها کمن ،ممنون از همین بودنت ، برام قد یه دنیاست

دوشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۲

مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12




پشت كاجستان، برف.
برف، يك دسته كلاغ.


جاده يعني غربت.
باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب.

شاخ پيچك، و رسيدن، و حياط.
من، و دلتنگ، و اين شيشة خيس.
مي نويسم، و فضا.
مي نويسم، و دو ديوار، و چندين گنجشك.
يك نفر دلتنگ است.
يك نفر مي بافد.
يك نفر مي شمرد.
يك نفر مي خواند.

زندگي يعني: يك سار پريد.
از چه دلتنگ شدي؟
دلخوشي ها كم نيست: مثلا اين خورشيدؤ
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته.
يك نفر ديشب مرد
و هنوز، نان گندم خوب است
و هنوز، آب مي ريزد پايين، اسب ها مي نوشند.

قطره ها در جريان،
برف بر دوش سكوت
و زمان روي ستون فقرات گل ياس.

جنبش واژه زیست
انار اومدها......
صبح زود کلاس داشتم......بعد تو خواب وبیداریم بودم ....تا رسیدم رفتم که به صورتم یه آبی بزنم.... همین جوری که می رفتم دیدم توی راهرو جای یکی از اتاقا رو عوض کردن ، یعنی از روی نوشت هاش خوندم....دوتا اتاق اون ور تر دستشویی بود....رفتم توی دستشویی ...یهو دیدم یه پسره داره توی آیینه موهاشو مرتب می کنه ،... جا خوردم یه لحظه فکر کردم،اینا اومدن جای دستشویی هام عوض کردن... زود اومدم بیرون که از روی نوشتش بخونم.....اومدم بیرون بالای در و نیگاه کردم ، فقط یهو شنیدم یه عده دارن بلند بلند می خندن ،.... احتمالا دوستای همین پسره بودن ..... اینقد خندیدن که هر چی خواب بود از سرم پرید . ...:)

پنجشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۲

تهران یه کشباف واقعیه ، هر چی آدم میاد توش بازام جا داره ، هر چی ماشین میاد
باز ام کش میاد. یه روزایی همین جوری می مونم که چطوری نفس می کشیم
***
فیتیله فردا تعطیله
مرسی نگین جان....
جای من ام توی بهار اونجا خالی کنید....مخصوصا وقتی روزا بلند میشه :)
بعضی موقع ها یه چیزایی می بینی
یه دختری بود ، فکر کنم ، یه سال پیش بود که دیدم همون مسیری که از دانشگاه بر می گردم خونه ، اونم میاد. سره یکی از کلاسا هم دیدمش. فک می کردم انتقالیه.....یا مهمون شده ، صورت خندونی داشت ، نمی دونم چه جوری شد ولی باهاش آشنا شدم .دیگه اگه کلاسامون باهم تموم می شد. گاهی با هم بر می گشتیم ، همیشه با یه اضطراب و یه حالت ناراحتی از قبلنای دانشگاه می گفت فقط یه دفعه خودش گفت ، یه چند ترم دانشگاه نیومده، بعد با کلی پیگیری برگشته.....من ام هیچی در این مورد ازش نپرسیدم.....
تا اینکه توی حذف و اضافه دیدمش ....هر دوتایمون برگه رو گرفتیم ....بعد برگمونو باید یکی از کسایی که تو آموزشه چک می کرد.من کارم تموم شد اومدم بیرون. دیدم همین دوستم که می گم ، دیر کرد.....وقتی برگشت ، قیافه اش...ناراحت بود....تا گفتم چی شده ، بغض گلوشو گرفته بود...گفت من تا حالا سه ، چهار بار برای این آقا توضیح دادم که چرا چند سال دانشگاه نیومدم. اما هر دفعه که منو می بینه باید براش بگم ، جلوی اون همه آدم... اونطوری با آدم صحبت می کنه.دیگه گریه مهلتش نداد.
نمی دونم شاید یه اتفاق ساده به نظر بیاد ، شایدم واقعا اون آقا هر دفعه یادش می ره.( اما لحن حرف زدنش چی ؟ توجیهی نداره )....
رفتم تو فکر ، چه راحت دل بعضی را بدون اینکه بفهمیم می شکونیم....نکنه من ام....

یکشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۲

تمبرابرانی امریکایی
عکسش
***
و اینک


امروز ، نمی دونم چه جوری شد گذار چند تا از بچه های ورودی 82 به من خورد ، نگاه های مضطربشون، نفهمیدم چه جوری آروم شدن . شاید دنبال یکی بودن که باهاش حرف بزنن.
جای دوستام که خالی بود.از بچه های خودمون اگه کسی یکی و می دید که آشناست می دوید پیشش. بعدم یه چیزی توی این زمینه می گفت که، دیگه دانشگاه اونی نیست که وقتی دوستاش بودن

پنجشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۲

دو سه روز از تابستون گذشته اما نمی دونم چرا اینقد پاییز شده ، نه؟
این ساعتم رو که یهو می کشن عقب ، آدم عادت نداره
خوبه که هوا خنک شده ، اما اصلا از شبای طولانی خوشم نمیاد....
ساعت 6 بعد از ظهر که نباید شب باشه

چطوره برم استرالیا پیش نگین خانوم، بابا
الان اونجا بهاره…
راستی نگین جان تولدت مبارک ، توام که شهریوری هستی....
برات آرزوهای خوب خوب می کنم....ایشالا همیشه شاد و سلامت باشی

این کیک ام امتحان کن یه خرده دیر شد اما خوشمزه است .....:X


دسته گل به آب میدیم....
دسته گل به آب دادنیه .....نبود

((( :X )))

یکشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۲

کاش در دور ها وب لاگ ابرک بود .شاید اونوقت یه سری به وب لاگش می زد.
رسمشه؟
دلمون برات تنگ شده....
کجایی ؟
کجاااااا
دیروز مثل اینکه جشن شکوفه ها بود .....من یه سوالی همیشه برام هست...ما که کلاس اولمون نصفش جنگ شد و مدرسه ها تعطیل شد چی جوری سواد دار شدیم؟اصلا من فکر می کنم یکی از دلایل دیکته خرابم ، به خاطر جنگه :)
ولی جالب بود من با دوتا از دوستام که همسایمون بودن ، مژگان و آزاده تو یه مدرسه بودیم....اونا کلاس دوم بودن، روز اول زنگ تفریح اول که شد دیدم بقیه بچه های کلاس با کیفاشون میرن تو حیاط ....! من ام دیدم اینجوریه زنگ تفریح دوم کیفمو بردم....از مژگان و آزاده پرسیدم که چرا شما دوتا کیفاتونو نمیارین؟
گفتن ، کلاس اولیا چند روز اول این کار و می کنن اما بعد دیگه زنگ تفریح کیفاشونو میزارن تو کلاس....:) من ام از فرداش کیفمو گذاشتم تو کلاس :)
اسمه خانومم خانوم " بهی " بود . آره " بهی ".....هیچوقت یادم نمی ره....یه دختر بود اسمش سارا بود...هر چی من به این سارا می گفتم بابا من دست چپم بزار سر میز بشینم نمی زاشت....آخر سر یه دفعه خانم بهی اومد زیر میز و نیگاه کرد و گفت من نمی دونم اینجا چه گنجیه که شما دوتا می خواین اینجا بشینین.....خلاصه این سارا مامانشم اورد! :).....بگذریم اصلا دیگه جنگ شد و همچی تموم.
خواب دیدم ،یکی از دوستام یه عالمه مداد رنگی ، مدادشمعی ، پاکنای بودار رنگ و وارنگ...اسباب بازیای کوچولو اورده....از خواب که بیدار شدم ، گفتم حتما نی نی اش به دنیا اومده... تلفن زدم نی نی اش به دنیا اومده بود :)

با تشکر از اطلاع رسانی خواب :)

چهارشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۲

تا حالا ، دورتون شلوغ بوده، شلوغی که دوست داشته باشید.... ، بعد تموم بشه برن ، دلتون چه جوری میشه ؟ الان من همون جوریم..... یه جوری باید حواسمو پرت کنم ، چه طوره یه چند روزی برم یه جایی چتر بندازم.....:)!....
خونه خواهرم؟....
یه شاهکار ، گوشی تلفن و گرفتم جلوی تلویزون و با نهایت جدیت سعی می کنم کانال عوض کنم.....آره بهم خندیدن :)

رهی معیری

یکشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۲

ظهر که رسیدم ، ناهار و خوردم ، داشتم از خواب می مردم.....، الان که دیگه از گرما بیدار شدم ، دیدم صدای پارو میاد ، به خودم گفتم ،بی عقل شدی ، برف توی تابستون ، اما همین جوری صدای پارو میود......فکر می کنید چی بود ؟ همسایه داشت فرش می شست.....
این چند روزه ، اگه یه سر خپوست ، منو می دید اسممو می زاشت ، می دود در خیابان....پله رونده ، .....
یه چیز خوب ، خیلی وقت بود دلم می خواست ، یه چیز از بوبن با ترجمه نگار صدقی بخونم ، کتاب و باز کردم ، فکر می کنید چی اومد ؟
زبانه های آتش از دور دیده می شود.مریم آبی آسمانی اول از همه متوجه آن شده است.در کوچه های شهر آمستردام قدم می زد و از بین چرخ دوچر خه ها رد می شد و مواظب بود تصادف نشود.از گردش روزانه خسته شده وروی دشتی از لاله های سرخ دراز کشیده بود که بوی دود به مشامش رسید . .........

:) نمی دونم اصلا کل کتاب در مورد چیه ، باید بخونمش ولی این اتفاق تصادفی برام جالب بود..:)..
راستی یه موش کور اومد تو محلمون.....، خیابون ودور و بر خاکارو بر گردونده ، به جان خودم. :)


ممنون ای شمع دهنده.....:X
:)
دوست دارم.

دوشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۲

دنبال یه چیزه دیگه بودم ، بعد یهو این عکسو رو دیدم ، ربطی نداره ، ولی خب گفتم شما ام ببنین


نمی فهمم ، قضیه از چه قراره ،باکسمو که باز کردم دیدم یه عالمه نامه اومده، همشون بااسمای Details ، ...نمی دونم thank you ….movie…
، از طرف دوستای خودم ، یا دوستای دوستام! یا آدمای دیگه....تقریبا هر 3 تا 4 دقیقه یه دونه از اینا اومد.. هیچی ام توش نیست.....چرا اینجوری میشه ؟
فقط از ظهر 60 تا ازا این نامه ها اومده ،!.....هر چی پاک می کنم بازام میان!
اعصابمو راه راه کرده....
خوبید؟ :)

چهارشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۲

لیما عظیمی


یه ضرب المثلی هست که می گه : صد سال اول زندگی سخته :)
، فکر کنم ، 122 ساله که شدم ، دیگه همچی مرتب و منظم باشه :))

ایشالا که دل همه تون شاد باشه و تنتونم سالم :)



یکشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۲

الان 22 سال و چند ساعتمه :)



با یه عالمه آرزوهای خوب خوب ;)
می خوام یه جوری بهش بگم که دیگه حرفاشو ادامه نده ، اما اصلا حواسش نیست ، همین طوری داره پشت سر هم حرف می زنه ، بد جایی نشسته ، از زیر میز پاهامو می کشم تا به پاش بزنم ، اما معلوم نیست پاهاش کجاست ، مثل اینکه نوک پام به یه چیزی خورد ...
.اما نه پایه صندلی بود مثل اینکه .....
یهو می بینم با کنجکاوی داره زیر میز نیگاه می کنه و بلند بلند میگه ااااا مریم تو پات زدی به پام ، دلم ریخت پایین ، ترسیدم ، پای توه....فکر کردم یه چیزی بود .....

سه‌شنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۲

بابا بزرگم یه عمو داره ، که همسن خودشوه ، شاید وقتی بچه بودن با هم بازی می کردن ....نمی دونم ، ولی من اینقد این عمو دوست دارم ....یه مردی که حتی با سنی که الان داره خیلی خوش اخلاق و...مهربونه ....به قول یکی از دوستام از اون آدمایی که باید مجسمه اش و طلا بگیرن ، بزنن وسط شهر...... می دونید آدم با صداقتیه.... از اون تیپایی که کلی ماجرا داره ازکسایی که فقط به خاطر حرفای این عمو ، یهو عوض شدن.....خلاصه که امروز اومده بود خونمون.....کسی ام خونه نبود ، بر خلاف همیشه که وقتی تنهام ومهمون میاد ، نمی دونم چیکار کنم تا وقت بگذره.....، با هم اونقد حرف زدیم که اصلا نفهمیدم چی شد که مامان و بابام رسیدن خونه.....واقعا دوست داشتنیه

شنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۲

قبلنا که پشت تلفن به کسی آدرس توضیح می دادم کلی حرص می خوردم چرا بعد از 8 دفعه تکرار نمی فهمه ، حالا الان یکی کلی برام توضیح داد ،احتمالا کلی ام دستاشو تو هوا تکون داده ! اما خب تا حدودی فهمیدم قضیه از چه قراره :) فک کنم خیلی حرص خورد.
:D
?
کاش وب لاگ آدم سی دی می خورد

سه‌شنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۲

به همه مامانا تبریک میگم....

وقتی بچه بودم ، بالای کمدمون زندگی می کردم ، یعنی یه وقتایی می رفتم اونجا نقاشی می کشیدم ، با کاغذ چیز میز درست می کردم ، یه سال یه چند روزی خیلی بالای کمد بودم ، می خواستم برای مامانم نقاشی بکشم ، اونم نفهمه.....می گفت مریم اونجا چیکار داری می کنی ؟ بعد چند روز نقاشی مو بهش نشون دادم ، خیلی خوشش اومد به همه نشون داد.
راستی من از اول سال تا حالا می خواستم بگم که روزای 28 جالبه....امروز
82/5/28 :)

یکشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۲

ZOom
تاریخ آرزو

خب یه سری از آرزو ها وقتی براورده میشن ، که دیگه تاریخشون گذشته ، و فایده ندارن خیلیا شون چون براورده شودنشون به سال نوری می رسه دیگه یادمون میره ،اما این دفعه یه چیزی زود براورده شد، یعنی آرزوم نبودا.... دو ماه پیش خیلی دنبال یه کاری بودم ، اما جور نشد ، امروز تو کلاس که بودم ، یهو همون کسی که کارش داشتم ، اومد پیشم ، خندم گرفته بود .اما دیگه فایده نداشت چون اصلا صورت مساله منتفی بود ، پیش خودم فکر کردم ، اگه همین اتفاق 2 ماه پیش می افتد چقدر می تونست همه چی عوض بشه ، بعدم فکر کردم چند تا از همین آرزوهای حالا هر چقدرم کوچیک ، براورده شده ، دور و برم هستن که اصلا بهشون توجه نکردم
میان این زندگی و حکایاتی که ترس در دل کودکی می اندازد، فرق چندانی نیست.

بوبن
:) :X
به جای اینکه کرما شکار بشن ، کرمه کامپیوتره منو شکار کرده بود ،یه عدد آنتی کرم ریختم .
کرمم کرمای قدیم که پرنده ها می خوردنشون

پنجشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۲

دوباره اومد این پیامه


ابرک جونم این :( یعنی چی ؟ زود بخند ببینم .

ببین ، اگر پر نده ای ، پرنده ای سحر خیز باش
وکرمی برای صبحانه ات شکار کن
اگر پر نده ای ، سحر خیزترین پرنده باش
اما اگر کرمی تا دیر وقت بخواب

عمو شل
نمی دونم چرا یه دو سه روزیه ، بعضی موقع ها ، کامپیوترم ریست میشه یعنی یه پیغام میاد ، که همه چی جمع و جور کن ، الان ریست میشم ، عین این چراغای راهنمایی ، از 60 ثانیه شروع می کنه به شمردن تا به صفر برسه بعد ریست ،
می خوام برم با سازمان محیط زیست همکاری کنم ، جاتون خالی صبح دوساعت منتظر یکی بودمو نیومد ، الان اونجا کلی درخت و چمن و از این چیزا سبز شده......

یکشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۲

قشنگ است
نه که من این طورببینم
خودش قشنگ است
آن خار
که روییده است
از بالای دیوار آجری همسایه مان
با گل های قرمز کوچکش

تئودور 9ساله

می دونید دارم به چی نیگاه می کنم ، این کانتره یه زمانایی یه جوری دیگه بود.... ،
یاد حسین رفیعی افتادم و هپت هپت هپتادو هپت :).....
میشه اگه توی این چند روزه اومدید دیدید 7777 امی هستید بهم بگید ؟
هودر ام که آزاد شد با نوایی خوش
:)
مواظب شیشه مانیتور باشید:)


|
|
/\

چهارشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۲



;)
اصلا حال و حوصله صف و قت قبلی ... واین جور چیزا رو ندارم ، هر چی ام عقب بندازی بدتر میشه ....، دیگه امروز میرم دنبال همین کار معطلی....:) صدا همه در اومده از بس عقب انداختم.

یکشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۲

My world is our world
And this world is your world
And your world is my world
And my world is your world is mine



خبر خوب نگین خانومو دیدید ؟ من که خیلی ذوق کردم :X
:)