یکشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۳

من امروز یه درس گنده یاد گرفتم.....یعنی
همون قدر که بودن دیگران برای من مهمه...بودن من ام مهمه...همونقدر که من توقع دارم باشن...اونام همین جورن...وقتی خوب دقت می کنم...می بینم ...خیلی وقته..یا اصلا من یه چنین چیزی خوب دقت نکردم و عمیق نشدم....
امروز اینو یکی بهم گفت...یه لحظه یه خود خواهی عجیب تو خودم دیدم..از خودم خجالت کشیدم.....یعنی فک می کردم..بود ونبودم توی یه جاهایی فرقی نداره..خیلی وقتا حرفمو نمی زدم....چون فک می کردم مهم نیست...نمی دونم چرا.....اما امروز با تمام وجودم احساس کردم....هر جا هستم..کم یا زیاد ...خوب یا بد...واسه بودنم مسئولم...مسئول کلمه خوبی نیست...نمی دونم کلمه ای واسش پیدا نمی کنم .... فقط اینکه از امروز یه حس با اعتماد تری نسبت به بقیه دارم...یه حس جدید بهم اضافه شده....و ممنونم از اتفاقا...وآدمایی که این حس خوشتیپ و توی من به وجود اوردن....


سه‌شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۳

روزای خوب...روزایی که خاطره میشن...پران از اتفاقای ساده...هیچ پیش بینی توش نیست...همه چی همین جوری خودش میره جلو....تکون صندلی... مشق....چشای پر خواب....چیزای ترش...دیگه گرسنه ات نیست...آره می دونم که دیگه نیستی...اما دلیل نمیشه که نگم...روزای خوبی بود...
....نمی دونم...یاد گرفتم...که گذشته رو بزارم وبرم
نمی گم چرا نیستی...هر کی یه راهی داره...اما خب دلتنگ میشم...حالا تنها چیزی که باقی مونده یه کاغذه..که 7 روی کاغذ عین 4 ...وتو ای که دیگه نیستی


دوشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۳

الان از مودا یی ام که خودمو دوست ندارم....
نیستم اونی که باید باشم....تنبل شدم....

پنجشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۳

خب من الان کلی ذوق بنمودم....واقعا باید از پدیده وب لاگ تشکر کرد...من قرون وسطایی این جا رو خوندم

بعد Touchnet دارم اسفاده می کنم با این Multiproxy توپ...شادانم و خندان....از دست ندید
مرسی واقعا

این خیلی خوبه که همه صفحه ها توی یه صفحه است...فقط من عادت ندارم هی مینمایز می کنم...دوباره یادم میاد این مدلش فرق داره

شنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۳

اینم شد خواب !....دقیقا....اممم یه گوزن افقی بود...یعنی پاهاش کوتاه تر از یه گوزن واقعی بود...شاخای گوزنه هم افقی بود و قطور تر....اون وقت من توی یه جنگل کمی برفی بودم....گوزن داشت می دوید می یومد پیش من...من از درخت بالا رفتم...گوزن مدلش این بود اگه به درختا شاخ می زد در ختا قطع می شدن....البته من که بالای در خت بودم گوزنه داشت به درخت دیگر و قطع می کرد....بعد سکانس خوابم عوض شد....

خودشونم نمی دونن بالاخره فیلتر باشه یا نباشه
فیلتر زمانی....شبای تعطیل ...شبا ساعت 9 به بعد فیلتر اکتیوا!...بعد صبا فیلتر نیست...
ککتل مولتوف من کجاست ؟
تکلیف ما رو معلوم کنید
....
یه دیقه ذوق می کنیم ..دوباره روز از نو روزی از نو



یکشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۳

خب امشب خوشحالم که صفحه های بلاگ اسپاتو می تونم ببینم .....و می تونم صفحه هایی که دوست دارم و بخونم عین آدم......
اما اینکه مسخره کی ام ؟ خودش قابل تامل ا....!..

امروز سر کلاس یه لیسنیگ با مزه داشتیم....البته منتظر چیز خاصی نباشین..من فقط خوشم اومد..
توی چین ....
یه روزی یه آقایی فقیری که کارش شکستن چوب بوده...میشه هیزم شکن...آره فک کنم........داشته با تبرش راه می رفته که وسط راه یه سبد گنده می بینه...تبرش می ندازه توشو ...می ره...خونه ....خانومش وقتی توی سبد و نگاه می کنه...هیجان زده میشه و می بینه دو تا تبر توی ظرفه میگه لابد یه سبد جادویه !......می گه بیا یه سکه بندازیم...توی سبد..می بینن سکه دوتا شد...بعد هی سکه ها رو می ریختن توی ظرف...اونقدر که خونشون پر پول میشه ...از خوشحالی میرقصن ...بعدش مرده خانومشو می ندازه توی سبد...خانومش دوتا میشه...بعد فکر می کنن که هر مرد یه خانوم می تونه داشته باشه...مرده خودش می پره تو سبد ..دوتا میشه....بعد فکر می کنن توی یه خونه نمی تونن زندگی کنن که پولا رو با هم نصف می کنن و دوتا خونه خوشگل کنار هم دیگه می سازن...بعد مردم دهکده هم تعجب می کنن که چه جوری شد که اینجوری شد.....

شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۳

دلم گرفته...گرفته از اینکه بلاگ اسپات بسته است ...از اینکه ارکات بسته است....از اینکه ..هیچی سر جای خودش نیست.....از اینکه حداقل کوچولویی خوشی ام رو هم نداریم...من نمی فهمم...چرا نمی تونم وب لاگ مورد علاقه مو بخونم...من علامت استاپ قرمز و نمی فهمم.....من نفهمیدم چی شد ایرانی شدم...نمی فهمم..چرا چرا حداقل آزادی و نداریم.... نمی فههم مسخره کی هستیم....نمی دونم کجا میشه ککتل مولوتوف انداخت...


پنجشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۳

سال نو مبارک....
روی این اینجا کلیک کنید....
بعد...دقت کنید...روی همه چیز کلیک کنید :)...روی دوتا قارچ کوچولو...
روی گلا....روی برگا....
الی آخر....


دوشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۳

من دلم تاب می خواد....
....بعد... اینجا قشنگه مگه... نه ؟...... می مونه اینکه حالا چه جوری بریم اسپانیا؟





راستی..یلداتون گرامی باد



چهارشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۳

من نمی دونم این خارجی ا چه مشکلی دارن که میان تاریخشون اینجوری می نویسن

2004/ 15 /12.....خب بابا عین آدم...سال ماه روز...اینم شد کار..نه آخه...جدی میگم...

بعدم..دیگه چند تا آهنگ در خواستی

Power of good bye

Freedom comes when you learn to let go

دیگه فراموش

این Danceage که فعلا نمیاد....وقتی اومد لینک فراموش رضا صادقی می زارم

سه‌شنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۳

خوش به حال حلزون....نه؟

دلم پای سیب می خواد با ....فیلم ایتالیایی


دوشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۳

نه بار بلند توی جمع تکرار کنید:

Guglielmo
Guglielmo…
Guglielmo…..


من دارم تو خیابون راه می رم جلوی پامو نگاه نمی کنم...ملت ام که جلوی من هستن جلوی پاشونو نگاه نمی کنن... ~بومب ~
اصلا چه معنی داره ...چرا جلوی پاتونو نگاه نمی کنید...




دیگه...اممم...


بند کفشم به پایم گیر کرد
سکندری خوردم و افتادم بالا
بالای پشت بام ها
بالای درخت ها
بالای کوه ها
بالای آن جا که رنگ و صداها با هم یکی می شوند
اما وقتی به دور و برم نگاه کردم
سرم گیج رفت،
حال تهوع بهم دست داد
و آوردم پایین


عمو شل


شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۳

مثل چی می مونه...امم..مثل یه شکلات یهویی خوشمزه... یه اتفاق غیر منتظره...
وقتی بدون کمک بلاگ رینگ و این جور چیزا ..کشف می کنی
که:


بابا اومده....بعد یه عالمه خوش به حالت میشه..
کلی ...100000 تا
بابا خوش اومدی...لطفا...دیگه باش


:))))



یه چیزی

یه ساعت رومیزی داشتم..یعنی دارم...ثانیه شمارش..یه صفحه گرد شفافه...که یه عکس هواپیماای کوچولو روشه..بعد این صفحه که می چرخه..هواپیما هم می چرخه...بعد چند روز پیش افتاد زمین...صفحه دایره ای جدا شده.. ..ساعت طفلکی...
... ببینم میشه درستش کرد.





شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۳

علاقه ...علاقه ای که توی یه کیفه یا توی یه خودکار صورتی ..به حس در جریان توی یه عکس و ادمی که همه اعتمادو ببره زیر سوال...
وقتی عمیقا به یکی اعتماد می کنی و اون بهت اعتماد نمی کنه


گاهی صدای دف می طلبه...موسیقی سنتی
این چه طوره ؟...


هم خیابونی....

اسمشو بهم نگفت آخرسرم....ساعتای 6 بعد از ظهر بود توی خیابون منتظر اتوبوس بودم....شلوغ...کنارم یه دختری بود بهش گفتم از اینجا تا جایی که می خوام برم تاکسی یه راست می بره..دختره گفت.یه خرده وایستا الان اتوبوس میاد..لحن حرف زدنش ساده تر از سنش می زد....یه دختر دبیرستانی..گفتم سرم خیلی درد می کنه...اصلا حالشو ندارم...، یهو گفت من چند روز پیش خیلی مریض شدم مامانم منو برد دکتر از اینا بهم داد...استامینوفن بود...گفتم آخه اینجا که آب نیست...پشت سرشو نشون داد یه بیمارستان بود...گفت باهات میام آب بخوری...با هام اومد قرص رو خوردم.....شروع کرد به حرف زدن....من ام نصف حرفاشو می فهمیدم نصفشو نمی فهمیدم..دیدم اینجوریه وایسدم پیشش تا اتوبوس بیاد.....اتوبوس اومد باز با هام حرف زدیم...فردا امتحان داشت.....گاهی یهو ساکت ساکت می شد....
بعدم اون زودتر پیاده شد و رفت....یه آلمه هم برای همدیگه دست تکون دادیم....سرم خوب شده بود........

چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۳

15 مهر

من از اهنگی ایی که صدای سوت یا ساز دهنی داره خوشم میاد
این صفحه از وب لاگ هودر پیدا کردم...اینام منتخب اونایی که شنیدم...
:)


Annie Laurie's Song

Where the Rainbow Ends


El Condor Pasa


Born Free



14 یا 15 مهر....و سهراب سپهری


.......

فتح یک قرن به دست یک شاعر
فتح یک باغ به دست یک سار
فتح یک کوچه به دست دو سلام
فتح یک شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبی
فتح یک عید به دست دو عروسک ؛ یک توپ

...........





یکشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۳

داشتم این برنامه کمربند ها را ببنیدم و نگاه می کردم که :
مریم مریم مریم مریم مریم....مهمونا می خوان خداحافظی کنن....پریدم که برسم...
خب مریم جون ببخشید زحمت دادیم
من: لطف کردید زحمت کشیدید..........خوبید؟...
نمی دونم این خوبید آخر واسه چی گفتم....قاطی شد...با کمی ضایع شدگی...
الان خودمو دعوت به یه قرص جوشان کردم..من صدای سیسی حل شدن قرص خوشم میاد.



این شعر اخر کمربند ها رو ببندیم قشنگه.


این بالا یه آسمونه
اینجا بین قلبا نه مرزه نه دیواره
این بالا یه آسمونه
هم جای آفتاب و مهتابه هم پر ستاره
عاشق پروازم
رویا مو می سازم
زیر بارون می خونم
فانوس خورشید و تو دستم می گیرم
فکر رنگین کمونم
من می خوام اینجا بمونم
شاید روی ابرا بشه عشق و پیدا کرد.
من می خوام از تو بخونم
اینجاراحت اسم هر کس و میشه صدا کرد.

می تونم از این شعره در جهت تبلیغ وب لاگ استفاده کنم...D:.

دوشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۳

راه راه شدم.......به معنای واقعی… #$%^&%^$%… بگذریم
….
بعد این هم فلشش قشنگه;) پسرا خودشنو تحویل نگیرن



می خواستم فقط یه تیکه هایی از متن و بزارم دیدم...همش خوبه...باید تا آخر خوند


Sir Isaac Newton and the Coming Invasion of Iran

by Mike (in Tokyo) Rogers




Nearby
my apartment, a man by the name of Faramarz runs his business. Faramarz is such
a nice, friendly guy – one of the nicest guys you could ever hope to meet.
Faramarz has been in Japan for over 21 years. He is one of the few foreigners I
have met who has been here longer than I.


Faramarz is married to a Japanese
and his business sells exquisite, handmade Persian Carpets. These are some of
the largest and most beautiful carpets I've ever seen. They are the kind of
things you would see on the floor of a palace or the office of the CEO of some
huge Japanese company. I imagine that carpets like these grace the floors of
places like Buckingham Palace or the Taj Mahal. Faramarz's handmade carpets are
as beautiful and detailed as any you will ever see.


Faramarz has two employees named
Ramin and Aribizu. These guys impress me so much. They are so friendly and
intelligent. They can each speak more than three languages and their English is
superb. It's amazing that they come from what many of us in the west would
consider a "backward third-world country."



Every
person I have ever met from their country was extremely intelligent and
proficient in several languages. One of my best friends in college was from the
same place, and he could speak English, French, Russian, and Farsi. Farsi, as
some of you may know, is the native language of people from Persia – or what we
now call Iran.


Last night, Faramarz invited me over
to sit and chat in his office for a few minutes. It was fun. Faramarz and his
two employees had a wager on a sale that they were working on. The sale didn't
go through; Faramarz lost the bet, so he had to buy ice cream for everyone. I
thought:


"What a bunch of sincere,
easy-going, peaceful people."


Faramarz and I started to discuss
world events and I spent my time trying to explain the thinking of my
countrymen. Faramarz and his friends all seemed to feel sorry for me. Well, not
for me exactly – but for you, me, all of us we call, "Americans."


You see, this kind of thinking I
have found quite common over these last few years when I meet people from other
countries (and I meet quite a lot due to my job). It all boils down to this:


"Everyone all over the world likes
American people. We just hate your government."


In the last year I have met people
from Bulgaria, Romania, China, Thailand, Korea, Australia, England, Scotland,
New Zealand, France, Afghanistan, and Kenya. And they all said basically the
same thing. People everywhere are beginning to despise the United States.



The
talk then went into the Chinese concept of "Ying and Yang." Faramarz explained
to me that what is going on in the Middle East all fits in perfectly with the
concept of Ying and Yang. In Japan, this concept is described as, "Dark versus
Light."


I was a bit surprised to hear
Faramarz explain his take on this concept to me. I would expect to hear
something like this from someone from China or Korea, but someone from Iran?


Then again, when you realize that
the Middle East has always been the road to the Far East, it shouldn't be too
surprising to hear them speaking a philosophy that mirrors
Eastern
Asian thought
.


Simply put, Ying and Yang represent
the balance of everything in the world. Dark and light, good and evil, you and
me.


Yang is the spirit of "light." He
has the side of good and light. We and everything else that is not dark. Ying
is, of course, the complete opposite. Ying is the "dark" part of the spirit.
Evil and darkness; defeat is on his side of the balance.


In this Eastern philosophy, balance
is everything. If something falls, something else must come back. That means if
one manages to become the most powerful, the entire universe will be out of
balance. So if Yang won, everything in the world would be happy – but not for
long, for the balance would be upset. And for as long as Yang is in power, the
reverse effect must come into play, and Ying will dominate after that for an
equal or longer period of time – until the cycle reverses itself again.



Of
course many Westerners might just chuckle at this silly "Eastern" notion. But
last night it dawned on me: I realized that this concept of "Ying and Yang" is
exactly the same as Sir Isaac Newton's Third Law of Motion, called "Principia
Mathematica Philosophiae Naturalis
," published in 1686. Isaac Newton
stated:



"...that for every action (force) there is an
equal and opposite reaction."



All actions are "forces," so this
undisputable law says every force has an equal and opposite force. For every
action, there is a reaction. For every behavior, there is a consequence. Like
the rock thrown into the pond, the ripples radiate out, eventually hitting the
shore, and then again returning to its center. For every act, a consequence.


One might take issue with my
interpretation of how Ying and Yang and Newton's Third Law of Motion are,
ultimately, the exact same thing. But I think anyone could see where there is a
correlation.


Furthermore, could any educated
person in the entire Western world argue with Newton's Third Law of Motion? I
don't think so. Agreed?


Whether you want to call it Ying and
Yang or Newton's Law, it is an undeniable fact that every action has an equal
reaction.


That's why now I'd like to tell you
folks in America a little more about Persia (Iran):


Did you know that

Persia
is one of the oldest civilizations in the world? And that Persia was
once one of the largest empires the world had ever seen?


Did you know that, even though
Persia has lost battles, it has never been conquered even once in over 3,000
years?


Did you know that
Iran
has more than three times the population of Iraq, and 63% of that population is
under 31 years old? Did you also know that, geographically speaking, Iran is
four times larger than Iraq?


Did you know that Iran's economy was
twelve times the size of Iraq's, as of 2003?


Did you also know that, although no
one is sure of the total casualties during the

Iran-Iraq war of 1979 to 1988
, estimates range from 800,000 to 1 million
dead, at least 2 million wounded, and more than 80,000 taken prisoner? That
there were approximately 2.5 million who became refugees and whose cities were
destroyed? That the financial cost is estimated at a minimum of $200 billion?
And even though, according to some estimates, Iran lost about one million
soldiers, it was still not defeated?


Of course, you do know that now the
Bush administration and the neocons are setting America up for a war with Iran.
Right?


With George W. Bush as your next
president, go ahead, America, attack Iran. But, as sure as the sun will rise
tomorrow, you will be forced to pay the piper. And it will, most certainly, be a
catastrophically heavy price.


Please don't send me mail arguing
with me about this observation. Argue instead with Ying and Yang – or, better
yet, argue with Isaac Newton's Third Law of Motion:



"...for every action (force) there is an equal
and opposite reaction."





~
Thanks to my good friend,
Anthony Gregory,
in the editing of this article.



September 17, 2004


Mike (in Tokyo) Rogers [send
him mail
] was born and raised in the USA and moved to Japan in 1984. He has
worked as an independent writer, producer, and personality in the mass media for
nearly 30 years.


Copyright © 2004 LewRockwell.com


سه‌شنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۳

سلام صب چهار شنبه

می تونید یه عکس تصور کنید که لپ یکی و دارن می کشن...با یه لبخند بزرگ


15--->Input
90----> Outpout
15+ #$%^$&^&**@$%&@#$%^&&* =90


الان ساعت 6 صبحه اما هنوز از نظر من 7 خوابم نمی یاد همچینی باز پیچ در پیچی شده شایدم..... من می گم هر کی یه روش داره برای زندگی اش اصلا قرار نیست کسی مثل کسی باشه پس چه اشکالی داره هر کی با خیال راحت خودش باشه نه اونی که ما می خوایم...
منظورم چیزای که برای هر کی مهمه ...



اصل چاله آب را مدیون کودکی به نام هلن هستم که آن زمان حدودا ده سال داشت : روزی هلن خبر بزرگی به من داد و گفت با دوستی کتابی می نویسد. گفت تا حالا بیشتر از صد صفحه نوشته ایم ، نمی توانم آن را نشانت دهم.فط اسمش را به تو می گویم :، مقاومت ناپذیر ها. روز بعد مصیبتی را که برایشان پیش آمده بر من فاش کرد و گفت دفتری که داستان در آن نوشته شده بود در چاله آبی افتاد و دیگر چیزی جز یک بسته کثیف مرکب نیست داستان در آب حل شده و از آن جز عنوانش بر جای نمانده .گل حسرت * عنوانش.در حالی که می خندید افزود بَه ، آن را از نو خواهیم نوشت مهم نیست.این خنده درسی فوق العاده است : اصل مطلب را نمی توان از کف داد حتی انگاه که از کف برود.

*:گل حسرت:گلی است که در زمستان می شکوفد ودر بهار می پزمرد.در حکایات ماآمده است که چون این گل در حسرت دیدن بهار می میرد گل حسرت نامیده می شود.


بوبن


هنوز موتور وب لاگ نویسی ام خوب راه نیافتاده ;)

اما چیزی که واضح و میرهنه اینه که ، هنوز ام دوستتون دارم....


:)






یکشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۳

دلم تنگ شده برای موفقیتای کوچیک و زود....حس بعداز فهمیدن یه چیز قلمبه سلمبه...حس بعد مرتب کردن ورقای یه کتاب پاره پوره ، ردیف شدن کارای عقب مونده...خیابون بدون ترافیک ...نتیجه های زود و سریع وتند... روون..فاقد هر گونه گیر کردنای سرعت گیر

ترور – جان

تو روزنامه دیدم ...دانشمندا کشف کردن دلیل آلزایمر اینه که روی بعضی سلولای مغر سمی میشنه البته یه خرده پیچیده تر.....
احتمالا مغز من سراسر سمی شده

پوف..نمی دونم چرا کامپیوتر ام سرعتش ناجور کم شده...چند روز پیش یه لینک اومده بود من ام از همه جا بی خبر کلیک کردم بعد متوجه شدم
بوده!...Magic-PS 1.5 SE
کفر مو بالا اورده...هر چی می گشتم همه خود فایل و گذاشتن
برای استفاده عموم..هنوز ام برای این ورژن چیزی نیافتم!.یه جا بود که نوشته بود چیکار میشه کرد!این وب لاگ...بعد اومدم ادیتور رجیستری و باز کنم... نمیشد..د وباره ویندوز تعمیر کردم!...درست نشد..!....باز گشتم....کامپیوتر هم لاکپشت...اینجا رو پیدا کردم...تونستم ادیتور باز کنم...حالا...رفتم تو رجیستری اما خبری از svchost نبود.!...قیافه منو تصور کنید!... الان معلوم نیست چه طوریه چون دیگه پیام نداد که هک شده جز یه بار!...... اون لینک مزخرف تو این جریانات پاک شد وگرنه می زاشتم تا آدرسشو ببیند مبتلا نشید.....

فک کن....سی دی ویندوز گذاشتم...بعد نصفه راه ورفته ها ! از روی سی دی خونده.. بعد میگه ببخشید شما مگه سی دی رام دارید من نمی تونم پیداش کنم...! بدجور خشمناک شدم..
این زیر اومده چی کار باید کرد..


چند روش برای پاک کردن تروجان Magic-PS

خب حالا كه اين روزا بحث تروجان ايرانی MAGIC PS داغ هست و همه كاربر ها از دزديده شدن پسورد های خود در هراس می باشند، در اين مقاله به روشهای مبارزه و جلوگيری از كار اين برنامه می پردازم:

*روش اول : خب ابتدا به ريجستری رفته و كليد زير را پيدا كنيد :
HKEY_CURRENT_USER\Software\Microsoft\Windows\CurrentVersion\run
و همچنين به كليد :
HKEY_LOCAL_MACHINE\SOFTWARE\Microsoft\Windows\CurrentVersion\Run
خب حالا بايد داخل اين دو كليد در ريجستری به دنبال متغيير SVCHOST يا svchost بگرديد و اگر وجود داشت آن را پاك كنيد مشابه شكل زير :

خب سه مرحله بالا را انجام بديد و هر جا كه SVCHOST ديد پاك كنيد و يك بار سيستم خود را راه اندازی مجدد كنيد . و ديگر از هر كسی هر چيزی را نگيريد همين .
اگر كار با ريجستری را نمی دانيد با بخش آموزش و مقالات عمومی بحث ريجستری برويد

.....ادامه....

* اگه می دونید دقیقا باید چیکار کرد به من بگید لطفا