یعنی اگه شما همه جا رو فیلتر کنید و اینترنت و سرعتش و بیارین منفی 1000 باز هم ما هستیم و آزادی هست یعنی ها اول می خواستم بی خیال وبلاگم بشم اما انگار آدم هر چی محدودتر می کنن آدم بیشتر تلاش می کنه اون محدودیت بر داره از صبح تا حالا گشتم تا این راه و یافتم دلم می خواد یه آلمه *&^%%&&*****%$%$%$##@$$#$%^&&****) نثار بانی فیل/تر کنم اما...خدایا پروردگارا.... ما رو از دست مغز نخودی ها نجات بده |
سهشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۹
بله چی فکر کردین
شنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۹

هفته پیش که سرما خوردم...سرما خوردگی فکر کنم همون جوری مونده تو بدنم...یه سفر ضروری 24 ساعت ام خورد به ماجرا...
از چهار شنبه تا حالا کتف سمت چپ ام گرفته...فکر کنم...مال اتوبوس بود....خلاصه که فعلا کوفتگی بدن شده پس زمینه ام...
خیلی قراضه شدم!...
بدین مناسبت...دیروز هم تصمیم گرفتیم بریم..جمشیدیه کولکچال....البته خیلی آروم یواش رفتم در حد مورچه!.. چون حال حوصله گرفتگی پاها رو نداشتم....وسط راه...از دامنه کوه..برگ ریواس چیدیم...هنوز خود ریواس ها در نیومدن....اما ساقه برگها بودن..
جاتون خالی..خیلی خوشمزه بود...تا حالا...خودم ریواس نچیده بودم...یه جور خاصی خوشمزه بود..به قول همسر که می گفت..
میوه ای که آدم از روی درخت می چینه...انگار هنوز زنده است واسه همین خوشمزه است..شاید این ریواس ها هم اینجوری هستن...
تا ایستگاه 3 رفتیم...موقع برگشتن..تو پارک.همش می دیدیم..دست مردم یه شاخه رز قرمزه که دورخود گل زرورق سفید بود...شعف زده شدم..
یاد نوشته یه وبلاگی افتادم..که یادم نیست کی بود..اما یادمه تو ایران نبود... که یه عده یه عالمه گل داشتن و به مردم خیابون یه شاخه گل می دادن و اون هم داده بود و باعث خوشحالی اش شده بودن......
حس خوشایندی اومده بود سراغم....بعد دیدیم...یه نفری بود که یه عالمه رز قرمز داشت ، تبلیغ "پدیده شاندیز" با یه گل رز به هر کس می داد..ما هم یه دونه گل رز گرفتیم...
بعد ما از توی کوه هم واسه دل خودمون گل صحرایی چیده بودیم..دم درب ورودی..پارک..باز دوتا دختر بودن که گل می دادن..
من و صدا زدن گفتن چون تو گل دوست داری...دوتا شاخه دیگه هم بهم دادن...من ام خوشحال شدم...
حالا من ام اون گل بالایی رو گذاشتم واسه شما..
:)
جمعه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۹
هفته پیش سرما خوردم... و تا توی عالم گیج و منگی بودم....بعدا...چون دو روز آخر هفته تنها بودم...رفتم خونه مامان اینا....
یه سر زدم..به کمد کتابهام....دفتر خاطرات چند سال قبل و پیدا کردم....یهو یه چند صفحه ای دیدم...مال زمانی که با بچه های دانشگاه رفته بودم مشهد....قضیه از این قرار بود که کلا از این مدل مسافرت ها توی دانشکده ما ازش خبری نبود و دانشگاه مون
یه چیزی تو مایه های دبیرستان بود....بعدم یه آگهی مشهد کلی زدن که همه بچه های دانشکده ها می تونستن بیان...یکی از دوستام قبول کرد بیاد...اما لحظه های آخر منصرف شد...نتیجه اش این شد که من تنها شدم...اما برحسب شانس وارد یه جمع 7 ، 8 نفری شدم..از بچه های مترجمی زبان عربی و مدیریت....برخلاف تصور ذهنی ای که ازشون داشتم...بی نهایت بچه های شاد و شیطونی بودن....دنبال سوژه واسه خنده و مسخره بازی...
و خیلی بهم خوش گذشت....یادمه...اومدیم سوار تاکسی بشیم و یه تاکسی دربست بگریم ....اولش که تاکسی می خواست از ما بیشتر بگیره..اما یه دختره که اسمش تهمینه بود شروع کرد به چونه زدن و نرخ و اورد پایین... .فکر کنم 6 نفر بودیم....دو نفر جلو نشست و چهار نفر عقب...من عقب نشستم...و آخر خنده بازار بود..یعنی رسما همه له شدیم...اما از خنده ریسه می رفتیم...
آخرسرش راننده گفت...شاه فنرم شیکست....!!
شب آخراکثرا رفتن توی حرم.....اما.من و تهمینه توی حیاطی بودیم که پنجره فولادی بود...یادمه تهمینه می گفت..من خوشم میاد بین این مردم بشینم...روبرومون گنبد امام رضا بود....تهمینه از حرفای دلش برام گفت...ازاینکه پسرعموش دوست داره...اما مامانش با خانواده عموش رابطه خوبی نداشت...ظاهرا پسر عمو هم تهمینه رو دوست داشته..اما خانواده تهمینه چیزی بهش نمی گن...و تهمینه بعدا خودش فهمیده بود...می گفت...من اگه اون زمان چیزی متوجه نمی شدم....اما چرا مامان ام چیزی بهم نگفت...الان.مثل دیونه ها می رم توی محله شون....که حسش کنم.......دیگه چیزی زیادی از حرفاش یادم نمیاد......فقط اون حس گم شدگی که توش می چرخید و خوب یادمه...
بعد از مسافرت....بارها توی حیاط دانشگاه دیدمشون..اما نمی دونم چی شد...که دیگه نشد باهاشون مثل اون چند روز صمیمی باشم..
وبعدش شد در حد یه سلام و علیک......
یکشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۹

تنبلی نهفته تو تعطیلای عید رفته ته آخر..همه سلول هام...جا خوش کردن..آی دلم می خواد هی بخورم و بخوابم!!
دیروز وقتی از سر کار رسیدم خونه...بساط هویج پلو رو راه انداختم...و جلوی تلویزون ولو شدم...کمی که گذشت.....DVD آهنگ بی کلام بهم چشمک زد .یهو بلند شدم...مثل اون روزایی که خونه مامان اینا بودم به نرمش...جلوی شیشه بوفه ایستاده بودم و خودمو می دیدم که دارم توی کریستال ها می دودم....کلی سر حال تر شدم...سر دردام بهتر شد.....
عید هم خوب بود....خدا رو شکر...
چهارشنبه آخر سال رفتم یه جا مصاحبه... آقای مصاحبه کننده کلی حس خوب بهم منتقل کرد...درسته که شرایط ام به شرایطشون نمی خورد...اما مثلا آخرش که می خواستم برم..از اینکه سر موقع رفته بودم...ازم تشکر کرد...کمی امید پاشید توی دلم..
گاهی امید بخشی تنها کاری که ازمون بر میاد...چقد خوبه اگه توی موضع بالاتری بودیم...اگر چیزی نداریم که بدیم..حتی امید..
لااقل امید و از کسی نگیریم...سرکوفت بدون راه حل نزنیم..خلاصه که اینجوری

دیروز یه ایمیلی به دست ام رسید.پرینت گرفتم گذاشتمش دم دست..هر چند روز یه بار بخونم... از این متن مثبت ها زیاد می بینم..اما این یکی رفت نشست وسط دلم..
این روز ها موقعی از ساله که همه به فکر اهداف خودشان برای سال آینده هستند و به این فکر می کنند که در سال جدید چه کار هایی بیشتر بکنند و چه کار هایی کمتر. اینکه به آینده فکر کنید و تمام آن چیز هایی که می خواهید به دست آورید را برای خودتان مجسم کنید چیز بدی نیست اما اکثر ما در دام «فکر کردن» گرفتار شده و «انجام دادن» را از یاد می بریم. سر سفره هفت سین با خودمان قول و قرار می گذاریم که امسال این کار و آن کار را خواهم کرد و… اما یک هفته بعد از تعطیلات قول و قرارمان را از یاد می بریم.
هفت نکته مهم برای تعیین و پایبندی به اهداف خود در سال جدید
من خلاصه اش و اینجا می زام..روی لینک برید و متن و کامل وبخونید..
1- دید تان را عوض کنید
2- اطلاعات خود را افزایش دهید
3- کار های بیهوده را کنار بگذارید
4- در تعریف کردن اهداف خود به شدت واقع بین باشید
5- از دیگران کمک بگیرید
6- صبر و استقامت را از یاد نبرید
7- از همین حالا شروع کنید
چهارشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۸
نزدیک های آخر ساله و دلم می خواد یه چیزی خوبی اینجا بنویسم.وقت کمه و کارهای کوچیک کوچیک زیادی مونده...
می خوام آرزو می کنم..هر چند آزروی تکراریه...ولی امیدوارم سال جدید شروع نویی برای همه باشه و امید توش موج بزنه...
سال آینده سال صبر و استقامته...بی زحمت دست به دست..بدین به بغلی. هی توی عید دیدنی ها هی به همه بگین....که یادمون نره..به همین بگین امسال سال صبر و استقامته...
برای همتون روزهای خوبی آرزو می کنم...
فرصت چندانی ندارم..دلم می خواست برم برای همه پیام تبریک بزارم
ولی نشد
فکر نکنم تا بعد تعطیلات بتونم بیام تواینترنت
باز هم سال نو همه مبارک
به یاد بابا که می گفت
چلچله ها فقط 2 روز تا عید مونده
چهارشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۸
از اینترنت روزانه ام 29 دقیقه مونده.....دلم می خواد برم توی لینک ها و اینترنت غرق بشم..تا حالم بهتر بشه....اما نمیشه... و حال بدی دارم..
هایده داره توی گوشم می خونه که
صدام کن که دوباره بشم عاشق عاشق
بیام با یه اشاره ، بیام با یه اشاره
یه اشاره یه اشاره یه اشاره
ماجرای کارم مفصله...اما در این حد بدونید که می خوام کارمو عوض کنم..و دنبال کارم...اما چون شروع کارم با یه شرکت به نسبه بزرگ بوده...حالا استاندارد هام..خیلی با جاهای دیگه جور در نمیاد...به چیزهایی عادت کردم...که در عمل برام نبودنشون سخته...
اگه تو شرکت خصوصی کار می کنید..هر چند وقت یه بار کارتون عوض کنید..روزگار ایران..وضعیت سرمایه داراش به باد بنده..
..از اون ور امروز بعد از ظهر یه مصاحبه کاری داشتم..
نمی دونم به شانس ربطش بدم یا نه...اما..موضوع از این قراره که شرکتی که برای مصاحبه می خواستم برم توش یه جورایی خدمات پس از فروش داره...حالا اینها هم اتاق انتظارشون همون جا بود که مشتری ها میان. یا بر عکس..ماها رو می فرستادن اتاقی که مشتری ها می اومدن....بعد من داشتم فرم پر می کردم...یهو دیدم یه خانوم و یه آقای شاکی اومدن...از اونجایی که مملکت ما گل و بلبله....این خانوم و آقا برای گرفتن حق شون باید داد وهوار می کردن...از حوصله اتون خارجه که توضیح بدم...چی بود قضیه ..ولی براتون ناآشنا نیست..حتما حداقل یه بار براتون پیش اومده... واقعیت اش اینه که یه وسیله برقی بگیرین از اولش ام خراب باشه....بعد یک سال و نیم دستت به هیچ جا بند نباشه...کارهای خونه ات مختل بشه...اون وقت هی یه آقاهه براشون از قانون..درصد پول شورای حل اختلاف می گفت...
آقای شاکی هم ، از این مدل ها بود..که چاق بود ویه دل گنده داشت و صدای بسیار بلند..عصبانی می شد..داد می زد...
من20 دقیقه زودتر از موقع رسیده بودم...20 دقیقه منتظر بودم...تپش قلب گرفتم..هی می خواستم بیام بیرون...هی گفت ام مریم قوی باش..آدم نباید نازک نارنجی.. باشه..اما سرم شروع کرد به وز وز کردن..حالم بد شد...الان اومدم اینجا نشستم...واسه خودم اشک می ریزم..خیلی بهم انرژی منفی وارد شد.....آخه این چه زندگی ما داریم...چرا من نمی تونم کار دلخواه و پیدا کنم..
چرا اون آقاهه اینقد داد زد....می دونید جالبی اش کجا بود ..این بود که به خاطر تحریم ها..قطعات تعمیری به این آسونی ها وارد ایران نمیشه بشه.....
نمی دونم والا چی بگم...آدم بره به کی چی بگه...
که اصلا چی بشه...!..
هایده داره توی گوشم می خونه که
صدام کن که دوباره بشم عاشق عاشق
بیام با یه اشاره ، بیام با یه اشاره
یه اشاره یه اشاره یه اشاره
ماجرای کارم مفصله...اما در این حد بدونید که می خوام کارمو عوض کنم..و دنبال کارم...اما چون شروع کارم با یه شرکت به نسبه بزرگ بوده...حالا استاندارد هام..خیلی با جاهای دیگه جور در نمیاد...به چیزهایی عادت کردم...که در عمل برام نبودنشون سخته...
اگه تو شرکت خصوصی کار می کنید..هر چند وقت یه بار کارتون عوض کنید..روزگار ایران..وضعیت سرمایه داراش به باد بنده..
..از اون ور امروز بعد از ظهر یه مصاحبه کاری داشتم..
نمی دونم به شانس ربطش بدم یا نه...اما..موضوع از این قراره که شرکتی که برای مصاحبه می خواستم برم توش یه جورایی خدمات پس از فروش داره...حالا اینها هم اتاق انتظارشون همون جا بود که مشتری ها میان. یا بر عکس..ماها رو می فرستادن اتاقی که مشتری ها می اومدن....بعد من داشتم فرم پر می کردم...یهو دیدم یه خانوم و یه آقای شاکی اومدن...از اونجایی که مملکت ما گل و بلبله....این خانوم و آقا برای گرفتن حق شون باید داد وهوار می کردن...از حوصله اتون خارجه که توضیح بدم...چی بود قضیه ..ولی براتون ناآشنا نیست..حتما حداقل یه بار براتون پیش اومده... واقعیت اش اینه که یه وسیله برقی بگیرین از اولش ام خراب باشه....بعد یک سال و نیم دستت به هیچ جا بند نباشه...کارهای خونه ات مختل بشه...اون وقت هی یه آقاهه براشون از قانون..درصد پول شورای حل اختلاف می گفت...
آقای شاکی هم ، از این مدل ها بود..که چاق بود ویه دل گنده داشت و صدای بسیار بلند..عصبانی می شد..داد می زد...
من20 دقیقه زودتر از موقع رسیده بودم...20 دقیقه منتظر بودم...تپش قلب گرفتم..هی می خواستم بیام بیرون...هی گفت ام مریم قوی باش..آدم نباید نازک نارنجی.. باشه..اما سرم شروع کرد به وز وز کردن..حالم بد شد...الان اومدم اینجا نشستم...واسه خودم اشک می ریزم..خیلی بهم انرژی منفی وارد شد.....آخه این چه زندگی ما داریم...چرا من نمی تونم کار دلخواه و پیدا کنم..
چرا اون آقاهه اینقد داد زد....می دونید جالبی اش کجا بود ..این بود که به خاطر تحریم ها..قطعات تعمیری به این آسونی ها وارد ایران نمیشه بشه.....
نمی دونم والا چی بگم...آدم بره به کی چی بگه...
که اصلا چی بشه...!..
دوشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۸
دل گرفتگی هایم بر باد
حال را دریاب
زندگی کوتاه است.
مثل بادی چرخان در میان برگ ها.
مثل خوابی شیرین در میان گلها.
مثل حرفی کوتاه از میان لب ها.
مثل آهی سوزان از میان دلها
مثل ...
زندگی کوتاه است.
خستگی هایت در باد.
دل گرفتگی هایت در باد.
...از اتفاق های این چند روز می گذرم و می سپرمشون به باد.
امروز یکی از خدماتمون اومد دم میزم ، یه اشاره کرد بهم که برم پیشش.توی آشپزخونه میگه ، می تونی 50 تومن بهم بدی ،
هنوز عیدهی ها رو که قرار بوده بهمون بدن ندادن.قول می دم عیدی ها رو که دادن بهت بدم.بهش گفت باشه بزار برم حساب و ببنیم
اگه توی حسابم بود خبرت می کنم.بله من 50 تومن ام هم تو کیف ام نیست!
الان هم رفتم 50 تومن از خود پرداز گرفتم...فقط دارم به اون روزی فکر می کنم که بشم امید این خدمات مون ولی نتونم براش کاری کنم و دل اش بگیره...نمی دونم والا...حالا امروز یه رویی زده...فردا کی زنده است کی مرده....؟..شاید اصلا جاهامون عوض شد..والا...روزگاره دیگه...آدم دردش وبره به کی بگه.مملکت روی نفت خوابیده اون وقت یکی لنگ 50 تومنه!...که هرچی ام می کشیم از این نفت می کشیم..کاش خشک می شد! همه خیالشون راحت می شد !
خونه مونو 5 شنبه پیش کمی تکوندیم..پرده ها رو هم شستیم زدیم..مونده تمیز کاری داخل کابینت های آشپز خونه و کمد دیواری ، یخچال ها و تمیز کردن رویه های مبل و فرش ها.جا کفشی.شستن ملافه ها..لوسترها....از این مدل کارهاست که حوصله می خواد...امیدوارم بتونم به مقدار متنابهی وسیله و لباس بریزم دور یا رد کنم بره...کمی دور وبرم خلوت شه...اعصاب ندارم!
این روزها به این فکر می کنم که سال جدید و جه جوری نقاشی کنم.اغلب یه سری تصمیم می گیرم.اما نصفه نصفه ول میشن.
ام...باید بنویسمشون...باید روشون فکر کنم ..شماها چه جوری واسه خودتون انگیزه ایجاد می کنین؟..
* به خاطر محدویت اینترنت ام امور کامنت گذاری و جواب گذاری ام 8 خط در میون انجام میشه
ببخشید خلاصه
جمعه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۸
فوقش لیسانس
کمی قضیه اش طولانیه که چی شد ، همسر محترم اسم من و برای امتحان ارشد امسال نوشت....اما داستان و از اینجا شروع می کنیم که من هیچی نخوندم و با دانش چندین سال قبل ام ، در حالی که به خودم امید می دادم ، اونجا بهم تیتاپ و ساندیس میدن ، بلند شدم رفتم سر جلسه امتحان ، اونم نه یه روز بلکه دو روز!
صبح 5 شنبه در حالی که نفس زنان سر بالایی خیابون دم درب حوزه اولی ، در می نوردیدم....ساعت 8 رسیدم دم در ..امتحان قرار بود 8 شروع بشه ، ولی خوب...خیلی ها مثل من بودن...دم در موبایل ها رو تحویل می گرفتن...من که حس خوبی نداشتم از این کار..موبایل و خاموش کردم در جیب شلوارم پنهان نمودمش...خلاصه بعد از رسیدن به درب دانشکده..
....
من هم سریع پریدم تو سالن ، و سعی کردم کلاس مورد نظر پیدا کنم...،جونم براتون بگه....شاید دیده باشین صندلی چسبیده بعضی کلاس ها چه جوریه....چهارتا صندلی به هم وصله و حد فاصل هر صندلی یه میز کوچیکه برای گذاشتن کیف و اینجور چیزاها...
ولی به حدی این صندلی ها کوچیک بود که من فکر نمیکنم یه آدم سایز 46 توش جا میشد...البته فکر نکنید من خیلی کپلی ام..اما اگه کپلی بودم تکلیف چی بود.... واقعا کوچیک بود...حالا این مساله چندان مهم نبود..مشکل دیگه این بود که اگه نفر آخر صندلی چهارم تکون می خورد ، من هم باهاش تکون می خوردم...
کناری ام یه دختری بود که عادت داشت پاهاش و تکون می داد....می رفت روی روان ام...من ام شروع می کردم به تکون دادن پام...بعد دختره متوجه میشد و آروم میشد.. این قضیه بارها و بارها تکرار شد...البته من که اصلا امتحان دادنه برام یه چیزی در حد شوخی بود ولی خداییش اگه کسی درس خونده بود..هرچی تمرکز داشت می رفت بر باد هوا...

" عکس خیلی تزیینی می باشد"
خلاصه کمی که گذشت....تیتاپ به دست وارد محطه دانشگاه شدم .... راه افتادم به سمت تجریش....تجریش...واسه خودم یه روسری برای عید خریدم...تصمیم گرفتم برم خونه..اما وسط راه تغییر عقیده دادم و رفتم به سوی حوزه دوم واسه امتحان بعدی...
اونجا از نظر تحویل گرفتن وسائل بل بشورتر از صبح بود..اما من باز موبایل خاموش در جیب راهی سالن امتحان شدم...اما از شانس یه جای بسیار خوش آب و هوا نصیب ام شد.میز و صندلی ام از این مدل میز های طراحی صنعتی بود...بایه صندلی جداگانه..جام هم دم در کلاس بود و یه باد خوشایندی می وزید...و آخر مکان مناسب برای تمرکز بود...اونجا هم بعد از گرفتن کلوچه و ساندیس زدم بیرون....
همین ماجرا و مکان و کپی کنید و ، واسه صبح جمعه پیست کنید
....

اماهمه اینها رو نوشتم....برای ام یه چیزی خیلی جالب بود...5 شنبه با کج خلقی و غرغر به همسر طفلکی راه افتادم..اما صبح جمعه با ذوق شوق رفتم....از این جا به بعد به تحلیل افکاری که سر جلسه در من غوطه ور میشد می رسیم...
من از اینکه بین اون آدما و دخترای کم سن و سال بودم شاد بودم...دوست داشتم باهاشون حرف بزنم...و خیلی تعجب کردم...بی مقدمه باهاشون سر حرف و باز می کردم و حرف می زدم...گاهی یه خاطره هایی از ته مه های دلم می ریخت بیرون..یه حسی تو مایه های حسی اون موقع هایی که خودم دانشگاه می رفتم...هرچند دانشگاه رفتن ام چندان خاطره آمیز نبود ولی....هرچی بود..یه سری حس خوب داشتم...وقتی میدم...دخترها باهم شوخی های مسخره می کنن شاد می شدم و لبخند می زدم...و یادم می رفت..که کجام..حس جوونی بهم دست میداد...
اینجا تو شرکت بر خلاف قدیما... با کسی خیلی نمی جوشم...یه حسی دارم که خیلی باهاش کل کل نمی کنم...با کسی صمیمی نمی شم... و بهتره کسی دغدغه های شخصی ام و ندونه....البته یه سری تغییرات هم بی تاثیر نبود توی این قضیه...اما از عوامل محیطی هم که بگذریم....، تلاشی هم نمی کنم که ارتباط برقرار کنم..در حد همون سلام علیک و خوش و بشی هرزگاهی...
حس مشترکی با آدمای دور و برم تو شرکت ندارم. جذب کسی چندان نمی شم..واسه همین این دو روزه شگفت زده شده بودم از خودم....... دیروز آدماهایی می دیدم که شناختی نداشتم ازشون اما طرز لباس پوشیدن و نگاه کردنشون ، من و به سمت شون جذب می کرد.....و دلم می خواست..شروع کنم باهاشون حرف بزنم....
بله من سر امتحان به جای حل کردن سوال ها داشتم به این چیزها فکر می کردم...حسی بود که تا تو شرایطش قرار نمی گرفتم ، نمی فهمیدم....لازم به ذکره که در مورد کفیت سوال ها هم، نظر خاصی ندارم....ولی بچه هایی که می دیدم اکثرا متعقد بودند ، آدم باید چه خاکی تو سرش کنه تا قبول بشه...4 ، 5 ساله سوالهایی میدن که استاندارد نیست...و اینکه خلاصه سخت بوده و اینا...
کمی قضیه اش طولانیه که چی شد ، همسر محترم اسم من و برای امتحان ارشد امسال نوشت....اما داستان و از اینجا شروع می کنیم که من هیچی نخوندم و با دانش چندین سال قبل ام ، در حالی که به خودم امید می دادم ، اونجا بهم تیتاپ و ساندیس میدن ، بلند شدم رفتم سر جلسه امتحان ، اونم نه یه روز بلکه دو روز!
صبح 5 شنبه در حالی که نفس زنان سر بالایی خیابون دم درب حوزه اولی ، در می نوردیدم....ساعت 8 رسیدم دم در ..امتحان قرار بود 8 شروع بشه ، ولی خوب...خیلی ها مثل من بودن...دم در موبایل ها رو تحویل می گرفتن...من که حس خوبی نداشتم از این کار..موبایل و خاموش کردم در جیب شلوارم پنهان نمودمش...خلاصه بعد از رسیدن به درب دانشکده..
....
من هم سریع پریدم تو سالن ، و سعی کردم کلاس مورد نظر پیدا کنم...،جونم براتون بگه....شاید دیده باشین صندلی چسبیده بعضی کلاس ها چه جوریه....چهارتا صندلی به هم وصله و حد فاصل هر صندلی یه میز کوچیکه برای گذاشتن کیف و اینجور چیزاها...
ولی به حدی این صندلی ها کوچیک بود که من فکر نمیکنم یه آدم سایز 46 توش جا میشد...البته فکر نکنید من خیلی کپلی ام..اما اگه کپلی بودم تکلیف چی بود.... واقعا کوچیک بود...حالا این مساله چندان مهم نبود..مشکل دیگه این بود که اگه نفر آخر صندلی چهارم تکون می خورد ، من هم باهاش تکون می خوردم...
کناری ام یه دختری بود که عادت داشت پاهاش و تکون می داد....می رفت روی روان ام...من ام شروع می کردم به تکون دادن پام...بعد دختره متوجه میشد و آروم میشد.. این قضیه بارها و بارها تکرار شد...البته من که اصلا امتحان دادنه برام یه چیزی در حد شوخی بود ولی خداییش اگه کسی درس خونده بود..هرچی تمرکز داشت می رفت بر باد هوا...

" عکس خیلی تزیینی می باشد"
خلاصه کمی که گذشت....تیتاپ به دست وارد محطه دانشگاه شدم .... راه افتادم به سمت تجریش....تجریش...واسه خودم یه روسری برای عید خریدم...تصمیم گرفتم برم خونه..اما وسط راه تغییر عقیده دادم و رفتم به سوی حوزه دوم واسه امتحان بعدی...
اونجا از نظر تحویل گرفتن وسائل بل بشورتر از صبح بود..اما من باز موبایل خاموش در جیب راهی سالن امتحان شدم...اما از شانس یه جای بسیار خوش آب و هوا نصیب ام شد.میز و صندلی ام از این مدل میز های طراحی صنعتی بود...بایه صندلی جداگانه..جام هم دم در کلاس بود و یه باد خوشایندی می وزید...و آخر مکان مناسب برای تمرکز بود...اونجا هم بعد از گرفتن کلوچه و ساندیس زدم بیرون....
همین ماجرا و مکان و کپی کنید و ، واسه صبح جمعه پیست کنید
....

اماهمه اینها رو نوشتم....برای ام یه چیزی خیلی جالب بود...5 شنبه با کج خلقی و غرغر به همسر طفلکی راه افتادم..اما صبح جمعه با ذوق شوق رفتم....از این جا به بعد به تحلیل افکاری که سر جلسه در من غوطه ور میشد می رسیم...
من از اینکه بین اون آدما و دخترای کم سن و سال بودم شاد بودم...دوست داشتم باهاشون حرف بزنم...و خیلی تعجب کردم...بی مقدمه باهاشون سر حرف و باز می کردم و حرف می زدم...گاهی یه خاطره هایی از ته مه های دلم می ریخت بیرون..یه حسی تو مایه های حسی اون موقع هایی که خودم دانشگاه می رفتم...هرچند دانشگاه رفتن ام چندان خاطره آمیز نبود ولی....هرچی بود..یه سری حس خوب داشتم...وقتی میدم...دخترها باهم شوخی های مسخره می کنن شاد می شدم و لبخند می زدم...و یادم می رفت..که کجام..حس جوونی بهم دست میداد...
اینجا تو شرکت بر خلاف قدیما... با کسی خیلی نمی جوشم...یه حسی دارم که خیلی باهاش کل کل نمی کنم...با کسی صمیمی نمی شم... و بهتره کسی دغدغه های شخصی ام و ندونه....البته یه سری تغییرات هم بی تاثیر نبود توی این قضیه...اما از عوامل محیطی هم که بگذریم....، تلاشی هم نمی کنم که ارتباط برقرار کنم..در حد همون سلام علیک و خوش و بشی هرزگاهی...
حس مشترکی با آدمای دور و برم تو شرکت ندارم. جذب کسی چندان نمی شم..واسه همین این دو روزه شگفت زده شده بودم از خودم....... دیروز آدماهایی می دیدم که شناختی نداشتم ازشون اما طرز لباس پوشیدن و نگاه کردنشون ، من و به سمت شون جذب می کرد.....و دلم می خواست..شروع کنم باهاشون حرف بزنم....
بله من سر امتحان به جای حل کردن سوال ها داشتم به این چیزها فکر می کردم...حسی بود که تا تو شرایطش قرار نمی گرفتم ، نمی فهمیدم....لازم به ذکره که در مورد کفیت سوال ها هم، نظر خاصی ندارم....ولی بچه هایی که می دیدم اکثرا متعقد بودند ، آدم باید چه خاکی تو سرش کنه تا قبول بشه...4 ، 5 ساله سوالهایی میدن که استاندارد نیست...و اینکه خلاصه سخت بوده و اینا...
چهارشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۸
نوشته زیر پراکنده است........پیشاپیش تعطیلاتتون خوش وخرم..
یه لیستی جلومه از قیمت های محصولات خانگی
از سبزی خرده شده گرفته تا سیر داغ.....به نظرام قیمت هاش بالاست....
تازه سفارش غذا برای مهمونی هم داره...بعضی بچه های شرکت سفارش غذا میدن..میگن کارهاش تمیزه...من یکی از غذاهای خونگی اش و خوردم..اما به نظرم غذا های مامان ام خوشمزه تر بود..
وقتی لیست شو دیدم تو دلم گفتم ...من میام اینجا مثلا کار می کنم...بعد با پولام می رم مثلا قرمه سبزی سرخ شده این خانوم و می خرم..اون خانومه هم لابد با پولاش از خدمات شرکت ما استفاده می کنه بعد از 1000 دست...نمی دونم...چه لوپ مسخره ای..
شایدم زندگی یعنی همین...چرخیدن.مثل زمین مثل ذره..شاید آدم باید سعی کنه...هی شعاع اش و زیاد کنه...تا دیرتر تکراری بشه..
امیدوارم..هرکی تو هر جایگاهی که هست...موقعیت اش و دوست داشته باشه....هرچی جلوتر می رم....همش روبرو میشم
با آدمایی که سر جای خودشون نیستن..از جمله خودم...و این عین مسلسل ادامه داره...هریکی جای یکی دیگه است..
همه در حال غر زدن هستن...این همه گلایه و شکایت....رمقی نذاشته ، تا ببینم چه آسمونی بالای سرمه..
که زنده ام و نفس می کشم.....حتی اگه الان ام ، همه سیستم ایران درست بشه..چند هزار سال طول میکشه تا ما عادت هامون کنار بزاریم..تا ساختارهامون درست بشه..؟...
خدایا من یه آرزو دارم...نمی گم ، آرزومو برآورده کن چون می دونم دوباره می فرستی اش پیش خودم..میگی خودت باید برآورده شون کنی...اما ازت می خوام کمکم کنی..که اینقد کارامو نصفه نیمه ول نکنم..خدایا انگیزه ام عین اسیتون سریع می پره....هیچ کسی هم به غیر خودم نمی تونه کاری کنه...چقد آدما پیچیدن...من چقدر لایه لایه ام....
یه لیستی جلومه از قیمت های محصولات خانگی
از سبزی خرده شده گرفته تا سیر داغ.....به نظرام قیمت هاش بالاست....
تازه سفارش غذا برای مهمونی هم داره...بعضی بچه های شرکت سفارش غذا میدن..میگن کارهاش تمیزه...من یکی از غذاهای خونگی اش و خوردم..اما به نظرم غذا های مامان ام خوشمزه تر بود..
وقتی لیست شو دیدم تو دلم گفتم ...من میام اینجا مثلا کار می کنم...بعد با پولام می رم مثلا قرمه سبزی سرخ شده این خانوم و می خرم..اون خانومه هم لابد با پولاش از خدمات شرکت ما استفاده می کنه بعد از 1000 دست...نمی دونم...چه لوپ مسخره ای..
شایدم زندگی یعنی همین...چرخیدن.مثل زمین مثل ذره..شاید آدم باید سعی کنه...هی شعاع اش و زیاد کنه...تا دیرتر تکراری بشه..
امیدوارم..هرکی تو هر جایگاهی که هست...موقعیت اش و دوست داشته باشه....هرچی جلوتر می رم....همش روبرو میشم
با آدمایی که سر جای خودشون نیستن..از جمله خودم...و این عین مسلسل ادامه داره...هریکی جای یکی دیگه است..
همه در حال غر زدن هستن...این همه گلایه و شکایت....رمقی نذاشته ، تا ببینم چه آسمونی بالای سرمه..
که زنده ام و نفس می کشم.....حتی اگه الان ام ، همه سیستم ایران درست بشه..چند هزار سال طول میکشه تا ما عادت هامون کنار بزاریم..تا ساختارهامون درست بشه..؟...
خدایا من یه آرزو دارم...نمی گم ، آرزومو برآورده کن چون می دونم دوباره می فرستی اش پیش خودم..میگی خودت باید برآورده شون کنی...اما ازت می خوام کمکم کنی..که اینقد کارامو نصفه نیمه ول نکنم..خدایا انگیزه ام عین اسیتون سریع می پره....هیچ کسی هم به غیر خودم نمی تونه کاری کنه...چقد آدما پیچیدن...من چقدر لایه لایه ام....
سهشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۸
هر کی قیافه من او الان ببینه به عقلم شک می کنه...یه دستمال کاغدی از وسط تا کردم گذاشتم حدفاصل بینی و عینک ام.
چشمام آستیگماته..وقتی پای کا مپیوترم عینک می زنم اگه نزنم..سر درد و چشم درد می گیرم.ولی بعضی وقتا..بینی ام خسته میشه..مثل الان...الان که دستمال کاغذی گذاشتم. حس بهتری دارم...پارتیشن های اینجا و مدل نشستن ما هم یه چیزی تو مایه های اتوبوسه..فرض کنید من ته اتوبوس ام...تا کسی نیاد وسط راهرو ما اتفاقی نمی افته....بگذریم...
اینترنت ما رو هم محدود کردن...تا چهار تا دونه ایمیل و باز کنی..دو تا صفحه بخونی..تموم شده رفته...همه این مسخره بازی های شرکت ما هم از کمی قبل از انتخ/ابات شروع شد و به نظر خودم به خاطر 22 ب همن ، اینقدر طناب کیسه اینترنت و سفت کردن
روزی 1 ملاقه اینترنت می ریزن تو کاسمون میگن..برو به سلامت...حس الیورتویست بهم دست میده گاهی.حالا من کار ندارم استاندارد این قصیه چیه.ولی واقعا مدل کار ماها توی این شرکت طوری نیست که دسترسی به اینرنت ، صدمه ای به کار بزنه.
تازه مثل قبل می تونستن روی یه سری سرویس ها مثل چت و دانلود محدودیت بزارن..
هر چند که آدمای شوکلات این جور موقع ها زیادن...نهایت سعی و تلاششون می کنن که این مدل حرکت ها رو سریع تو شرکت راه بندازن.. خلاصه اینجوری
حالا که من بعد مدت ها افتاده بودم به نوشتن ، کامنت گذاری ، کامنت خونی...اینجوری شد...نمی دونم تا کی این وضع ادامه داره.
به امید روزی که بانی و باعث همه محدویت ها سر عقل بیاد..اگه هم نمی خواد سر عقل بیاد ، از مسیر زندگی ماها بساطش و جمع کنه بره...یا اینکه من بساط و جمع کنم برم..!
من وبلاگ هاتونو می خونم..اما تا بیام کامنت بزارم ،سهمیه ام تموم میشه..
اووووف
فعلا..
تا به زودی
چشمام آستیگماته..وقتی پای کا مپیوترم عینک می زنم اگه نزنم..سر درد و چشم درد می گیرم.ولی بعضی وقتا..بینی ام خسته میشه..مثل الان...الان که دستمال کاغذی گذاشتم. حس بهتری دارم...پارتیشن های اینجا و مدل نشستن ما هم یه چیزی تو مایه های اتوبوسه..فرض کنید من ته اتوبوس ام...تا کسی نیاد وسط راهرو ما اتفاقی نمی افته....بگذریم...
اینترنت ما رو هم محدود کردن...تا چهار تا دونه ایمیل و باز کنی..دو تا صفحه بخونی..تموم شده رفته...همه این مسخره بازی های شرکت ما هم از کمی قبل از انتخ/ابات شروع شد و به نظر خودم به خاطر 22 ب همن ، اینقدر طناب کیسه اینترنت و سفت کردن
روزی 1 ملاقه اینترنت می ریزن تو کاسمون میگن..برو به سلامت...حس الیورتویست بهم دست میده گاهی.حالا من کار ندارم استاندارد این قصیه چیه.ولی واقعا مدل کار ماها توی این شرکت طوری نیست که دسترسی به اینرنت ، صدمه ای به کار بزنه.
تازه مثل قبل می تونستن روی یه سری سرویس ها مثل چت و دانلود محدودیت بزارن..
هر چند که آدمای شوکلات این جور موقع ها زیادن...نهایت سعی و تلاششون می کنن که این مدل حرکت ها رو سریع تو شرکت راه بندازن.. خلاصه اینجوری
حالا که من بعد مدت ها افتاده بودم به نوشتن ، کامنت گذاری ، کامنت خونی...اینجوری شد...نمی دونم تا کی این وضع ادامه داره.
به امید روزی که بانی و باعث همه محدویت ها سر عقل بیاد..اگه هم نمی خواد سر عقل بیاد ، از مسیر زندگی ماها بساطش و جمع کنه بره...یا اینکه من بساط و جمع کنم برم..!
من وبلاگ هاتونو می خونم..اما تا بیام کامنت بزارم ،سهمیه ام تموم میشه..
اووووف
فعلا..
تا به زودی
سهشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۸
این فینگیل بانو اومده یه برش از زندگی منو نوشته خداییش...فقط اگه یه تغییرات جزیی پیدا کنه که اصلا میشه خوده زندگی من.
دیروزم اومدم راهکارشو بزنم به کار..هی یادم می رفت..اما هروقت یادش می افتم می خندیدم..تو راه فکر کردم.واسه دوست پسرم یه سی دی آهنگ شادام بگیرم..بعداش با همون آهنگه کمی
هیجان تولید کردم تو خونه...
.حداقل اش این بود کمی روحیه ام عوض شد.!
حالا می خوام بازام ادامه بدم..ببینم چی میشه...
..
دستش درد نکنه
دیروزم اومدم راهکارشو بزنم به کار..هی یادم می رفت..اما هروقت یادش می افتم می خندیدم..تو راه فکر کردم.واسه دوست پسرم یه سی دی آهنگ شادام بگیرم..بعداش با همون آهنگه کمی
هیجان تولید کردم تو خونه...
.حداقل اش این بود کمی روحیه ام عوض شد.!
حالا می خوام بازام ادامه بدم..ببینم چی میشه...
..
دستش درد نکنه
سهشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۸
یه ایمیلی دیدم از عکس چینی ها..که توی صف پیدا کردن کار بودن..یکی دو تااز عکس ها رو می زارم..اینم یه لینکی که الان پیدا کردم..


بعد فکر کردم...یعنی من زیاد نباید غر بزنم!
نمی دونم حکمت خدایا چیه...خدایا منو ببخش...اما کاش یه تکونی به این زمین بدی ( زلزله ..نه ا..) ..یه سری آدما رو این ور اون ور پرت کنی.
آخه انصاف نیست اینجوری..


بعد فکر کردم...یعنی من زیاد نباید غر بزنم!
نمی دونم حکمت خدایا چیه...خدایا منو ببخش...اما کاش یه تکونی به این زمین بدی ( زلزله ..نه ا..) ..یه سری آدما رو این ور اون ور پرت کنی.
آخه انصاف نیست اینجوری..
سهشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۸
دلم آب هویج می خواد..آب سیب.. پرتقال...یه سوپ نیمه گرم که بوی گشنیز بده..سرما خوردم بی مقدمه..شرکتمون هم توی یه دوره های چند ماه یهو می زنه روی کانال خسیسی دستمال کاغذی نمی ده.از صبح تا حالا با چند تا دونه دستمال کاغذی توی کیفم روزگارمو گذروندم.یعنی اگه الان گوگل بودما!..روی تخت ولو شده بودم داشتم سرما خوردگی مو در می کردم!.ای روزگار..

می دونید..اوصلا ، سرما خوردگی هام مثل خودم درونگرا بود..یعنی مثلا وقتی قرار بود سرما بخورم ، ممکنه بود تا دو هفته سر حال نباشم اما مریضی اثری از خودش نشون نمی ده.گاهی اونقد توی بدن ام می چرخید ، که بعد خودش تموم میشد!..یعنی به این موضوع توجه نداشتم تا اینکه یاد حرف مامان ام افتادم که می گفت ، از همون بچگی کلا علایم سرماخوردگی توی بدن ات خیلی طول می کشید خودشو نشون بده.بعد هم کلی طول می کشید تا خوب بشی.
حالا من نمی دونم سرما خوردگی می تونه درون گرا یا برون گرا باشه.در هر صورت اینکه...دیروز یهو عطسه بارون شدم و گلو درد ، بدون مقدمه خاصی.احتمالا یه ویروس شدیدا برونگرا توی این هوای آلوده داره بد جور بالا و پایین می پره.به یه چیز دیگه هم شک دارم ، من غذا بیرون اوصلا نمی خورم برای ناهار ، اما دیروز یهو هوس ساندویچ کردم...نکنه دست آقا ساندویچی ویروسی بوده .آخه یهو بعد ناهار اینطوری شدم.هر چند که دیگه کار از کار گذشته..فقط خدا کنه زود رد شه بره و تمام مراحل اش هم برون گرا باشه.تا 5 شنبه بعد ازظهر که می خوام برم خونه بچه نوزاد دار ، زودی خوب بشم.ببخشید..اما بینی ام شده عین شیر سماور! اونم توی این کسادی دستمال کاغذی....

یه آهنگ ازDido بزارم براتون..
کمی باهاش خوش باشین..البته خیلی آهنگش خیلی خاص نیست.
.بیشتر متن آهنگش آدم و با خودش این ور اون می بره..
من ام واسه دل خودم اونجوی که توی دلمه یه خرده ترجمه کردم..
حسی که میاد و می ره
یه روزایی دلم می خواد..یه روزایی نه..گاهی می تونم حسش کنم و یهو اون حسه می ره..بعضی روزا می تونم حقیقت و بهت بگم و گاهی هم اینطوری نیست.یه ذره که حس و حالم تغییر می کنه مثل اینکه خورشید غروب می کنه
It Comes and It Goes
Some days I wanna, and some days I don’t. Sometimes I can feel it and suddenly it’s gone… Some days I can tell you the truth and some days I just don’t. Only a change of mood sun goes down ......

می دونید..اوصلا ، سرما خوردگی هام مثل خودم درونگرا بود..یعنی مثلا وقتی قرار بود سرما بخورم ، ممکنه بود تا دو هفته سر حال نباشم اما مریضی اثری از خودش نشون نمی ده.گاهی اونقد توی بدن ام می چرخید ، که بعد خودش تموم میشد!..یعنی به این موضوع توجه نداشتم تا اینکه یاد حرف مامان ام افتادم که می گفت ، از همون بچگی کلا علایم سرماخوردگی توی بدن ات خیلی طول می کشید خودشو نشون بده.بعد هم کلی طول می کشید تا خوب بشی.
حالا من نمی دونم سرما خوردگی می تونه درون گرا یا برون گرا باشه.در هر صورت اینکه...دیروز یهو عطسه بارون شدم و گلو درد ، بدون مقدمه خاصی.احتمالا یه ویروس شدیدا برونگرا توی این هوای آلوده داره بد جور بالا و پایین می پره.به یه چیز دیگه هم شک دارم ، من غذا بیرون اوصلا نمی خورم برای ناهار ، اما دیروز یهو هوس ساندویچ کردم...نکنه دست آقا ساندویچی ویروسی بوده .آخه یهو بعد ناهار اینطوری شدم.هر چند که دیگه کار از کار گذشته..فقط خدا کنه زود رد شه بره و تمام مراحل اش هم برون گرا باشه.تا 5 شنبه بعد ازظهر که می خوام برم خونه بچه نوزاد دار ، زودی خوب بشم.ببخشید..اما بینی ام شده عین شیر سماور! اونم توی این کسادی دستمال کاغذی....

یه آهنگ ازDido بزارم براتون..
کمی باهاش خوش باشین..البته خیلی آهنگش خیلی خاص نیست.
.بیشتر متن آهنگش آدم و با خودش این ور اون می بره..
من ام واسه دل خودم اونجوی که توی دلمه یه خرده ترجمه کردم..
حسی که میاد و می ره
یه روزایی دلم می خواد..یه روزایی نه..گاهی می تونم حسش کنم و یهو اون حسه می ره..بعضی روزا می تونم حقیقت و بهت بگم و گاهی هم اینطوری نیست.یه ذره که حس و حالم تغییر می کنه مثل اینکه خورشید غروب می کنه
It Comes and It Goes
Some days I wanna, and some days I don’t. Sometimes I can feel it and suddenly it’s gone… Some days I can tell you the truth and some days I just don’t. Only a change of mood sun goes down ......
چهارشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۸
امروز چهارشنبه است. من چهارشنبه ها رو دوست دارم ، هر چی فکر می کنم ، دلیلی خاصی توش نمی بینم.ولی معمولا چهارشنبه هااتفاق های خوب با ته مایه های هیجان برام می افته.خیلی هم سعی می کنم ؛ دنبال دلیل و منطق خاصی نباشم. یه روز توی هفته دلمو الکی خوش میکنم.معمولا هم جواب میده.خیلی منتظر چیز خاصی نمی مونم.اما اگه هم اتفاقی افتاد توی دلم می گم..امم این همون چهارشنبه است که منتظرش بودما....!
راستی دیشب ساعت 7 و خورده ای بود دیدم کانال 5 داره سریال رابینسون کروز می زاره.هنوز یادمه کتاب مال دادشم بود..

کتاب سایزش کوچیک بود.نمی دونم چند سالم بود خوندم.راهنمایی بودم یا دبستان.ولی هنوز خوش اومدن داستانه توی ذهن ام هست.
با اینکه از تلویزیون ایران دل خوش ندارم.ولی دلم می خواد سریال و دنبال کنم.

دیگه اینکه...در مورد اون غمه.ممنون از دلداری ها و پیشنهاد ها و آرزوهای خوبتون.دارم سعی می کنم. قبول کنم که در مورد مقطع زمانی که به دنیا اومدم و جایی که به دنیا اومدم.کار خاصی نمی تونم بکنم.ولی خیلی کارها برای تغییر شرایط خودم و شاید دیگران می تونستم بکنم که نکردم.غم کسانی که از دست شون دادیم. هنوز هست.فقط می تونم بگم روحشون شاد.
راستی دیشب ساعت 7 و خورده ای بود دیدم کانال 5 داره سریال رابینسون کروز می زاره.هنوز یادمه کتاب مال دادشم بود..

کتاب سایزش کوچیک بود.نمی دونم چند سالم بود خوندم.راهنمایی بودم یا دبستان.ولی هنوز خوش اومدن داستانه توی ذهن ام هست.
با اینکه از تلویزیون ایران دل خوش ندارم.ولی دلم می خواد سریال و دنبال کنم.

دیگه اینکه...در مورد اون غمه.ممنون از دلداری ها و پیشنهاد ها و آرزوهای خوبتون.دارم سعی می کنم. قبول کنم که در مورد مقطع زمانی که به دنیا اومدم و جایی که به دنیا اومدم.کار خاصی نمی تونم بکنم.ولی خیلی کارها برای تغییر شرایط خودم و شاید دیگران می تونستم بکنم که نکردم.غم کسانی که از دست شون دادیم. هنوز هست.فقط می تونم بگم روحشون شاد.
یکشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۸
وقتی خاله پری قراره بیاد سراغم...حال و روز روحی ام هیچ خوب نیست.شدیدا بهم می ریزم ، جالبه که سالهاست به این موضوع عادت نکردم و عمیقا توی حس هام غرق میشم و نمی تونم توی اون زمان به خودم مسلط بشم ، این وسط ، اگه شرایط محیطی ام مساعد نباشه.یه دلخوری دومینویی به وجود میاد.( به یه چیزی گیر می دم ، بعد همون موضوع می خوره به یه نفر ، و بعدا اون میشه یه موضوع که سر آغاز مشکل دیگه ای)...هفته پیش اصلا خوب نبود..4 نفرآدم و اساسی رنجوندم!!...
بگذریم ، دیشب دلم از این گهواره ننویی ها می خواست ، توی فضای آزاد ، وقتی نه هوا سرد باشه نه گرم.

اما یه غمی توی دلم هست که ربطی به خاله نداره و عمومی ایه ،یه سوالی که براش جوابی ندارم ، کشته شدن آدم بی سلاح ،
بی دفاع... یه غم پر حجمه...یه مدل غمی که نمی تونم بسته بندی اش کنم بزارم ته دلم سر فرصت بهش برسم.
غمه میاد کناره همه شادی هام ، دل خوشی هام میشینه و اونقدر قوی هست که می تونه انگیزه های کوچک و بزرگ و کنار بزنه
من نمی دونم باهاش چیکار کنم..از دستش ناراحت نیستم ، اما هر چی براش توضیح میدم ، میگه اینها همش توجیه ...الان مدت هاست به هم نگاه می کنیم...و من واقعا نمی دونم...
...
واقعا نمی دونم ..
بگذریم ، دیشب دلم از این گهواره ننویی ها می خواست ، توی فضای آزاد ، وقتی نه هوا سرد باشه نه گرم.
اما یه غمی توی دلم هست که ربطی به خاله نداره و عمومی ایه ،یه سوالی که براش جوابی ندارم ، کشته شدن آدم بی سلاح ،
بی دفاع... یه غم پر حجمه...یه مدل غمی که نمی تونم بسته بندی اش کنم بزارم ته دلم سر فرصت بهش برسم.
غمه میاد کناره همه شادی هام ، دل خوشی هام میشینه و اونقدر قوی هست که می تونه انگیزه های کوچک و بزرگ و کنار بزنه
من نمی دونم باهاش چیکار کنم..از دستش ناراحت نیستم ، اما هر چی براش توضیح میدم ، میگه اینها همش توجیه ...الان مدت هاست به هم نگاه می کنیم...و من واقعا نمی دونم...
...
واقعا نمی دونم ..
یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۸
یه اتفاق کوچیک افتاد...در حد کسری از ثانیه...یه جمله کوتاه رد وبدل شد...که اگر کسی بشنونه..هیچ چیز خاصی ازش برداشت نمی کنه...اما واسه من مثل یه ضربه کوچیک به روی تیکه های شیشه ای بود که با دقت روی هم گذاشته شده بودن...و یهو..ریختن زمین
شایدم نریختن..فقط لرزیدن...اما هرچی بود باورهام متوقف شدن .یعنی یه حالتی که خودمم نمی دونم چیه...شاید معنی قابل فهمش اینکه ، بهم برخورده...یا توی ذوق ام خورده....ودیگه با تئوری های قبلی ام.. جور در نمیاد...
هرچی بر می گردم عقب ، و اتفاق های قبلی رو بررسی می کنم..چیز خاصی پیدا نمی کنم..جز..اینکه من آدم حساسی هستم
نقاله گونیا روی حس هام زیاد می زارم و همه اینجور نیستن.....و احتمالا باز این من ام که باید شرایط و درک کنم..
مشکل خاصی نیست...اما ته دلم...نمی دونم چشه و باید براش چیکار کنم....
دیروز این وبلاگ رو کشف کردم...از نگاه تحلیلی اش به هرچی خوشم میاد....فعلا دارم آرشیو شو می خونم...برای من همیشه جالب بوده که توی جاهای دیگه چه جوری زندگی می گذره...توی این وبلاگ خوندم.( نوشته سوم مهر ماه 1388-9/25/2009) ... مثلا توی آلمان..عروس یکی دوبار میره آون آرایشگاهی که قرار درستش کنن...از مدل موهاش مطمین میشه...نه اینکه مثل اینجا.. چشماشو 2 ساعت ببنده بعد یهو باز کنه ببینه..اونی نیست که می خواسته..وقت ام نباشه...واقعا ایده پیچیده ای نیست...من اگه آرایشگاه داشتم...حتما این ایده رو می زدم به کار. از اون طرف دیگه از ما که گذشت اما اگر عروس بودم حاضر بودم.. بابت این موضوع هزینه بدم
یا مثلا مقایسه آمریکا با آلمان و.....خیلی چیزهای دیگه..( لینک به اصل مطلب و توی وبلاگش پیدا نکردم..).
نوشته :سوم آذر ماه 1388-11/24/2009
** اه راستی دیروز...19 دسامبر روزی بود که من چند سال پیش این وب لاگ وراه انداختم....اون موقع ها خیلی آرزو تو کله ام بود...
نه که حالا نباشه..اما خب...یه جور زیادی روزمره شدید شدم...الگو های ذهنم کمتر بلند پروازی می کنن....ای روزگاررر.....
شایدم نریختن..فقط لرزیدن...اما هرچی بود باورهام متوقف شدن .یعنی یه حالتی که خودمم نمی دونم چیه...شاید معنی قابل فهمش اینکه ، بهم برخورده...یا توی ذوق ام خورده....ودیگه با تئوری های قبلی ام.. جور در نمیاد...
هرچی بر می گردم عقب ، و اتفاق های قبلی رو بررسی می کنم..چیز خاصی پیدا نمی کنم..جز..اینکه من آدم حساسی هستم
نقاله گونیا روی حس هام زیاد می زارم و همه اینجور نیستن.....و احتمالا باز این من ام که باید شرایط و درک کنم..
مشکل خاصی نیست...اما ته دلم...نمی دونم چشه و باید براش چیکار کنم....
دیروز این وبلاگ رو کشف کردم...از نگاه تحلیلی اش به هرچی خوشم میاد....فعلا دارم آرشیو شو می خونم...برای من همیشه جالب بوده که توی جاهای دیگه چه جوری زندگی می گذره...توی این وبلاگ خوندم.( نوشته سوم مهر ماه 1388-9/25/2009) ... مثلا توی آلمان..عروس یکی دوبار میره آون آرایشگاهی که قرار درستش کنن...از مدل موهاش مطمین میشه...نه اینکه مثل اینجا.. چشماشو 2 ساعت ببنده بعد یهو باز کنه ببینه..اونی نیست که می خواسته..وقت ام نباشه...واقعا ایده پیچیده ای نیست...من اگه آرایشگاه داشتم...حتما این ایده رو می زدم به کار. از اون طرف دیگه از ما که گذشت اما اگر عروس بودم حاضر بودم.. بابت این موضوع هزینه بدم
یا مثلا مقایسه آمریکا با آلمان و.....خیلی چیزهای دیگه..( لینک به اصل مطلب و توی وبلاگش پیدا نکردم..).
نوشته :سوم آذر ماه 1388-11/24/2009
** اه راستی دیروز...19 دسامبر روزی بود که من چند سال پیش این وب لاگ وراه انداختم....اون موقع ها خیلی آرزو تو کله ام بود...
نه که حالا نباشه..اما خب...یه جور زیادی روزمره شدید شدم...الگو های ذهنم کمتر بلند پروازی می کنن....ای روزگاررر.....
چهارشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۸
دیشب.ساعت 9:30.اینا...منو و همسری توی یه مبل یه نفره با هم نشسته بودیم که گرم بشیم...یعنی من سردم بود.فکر کنم شوفاژهاون هواگیری می خواد.
وقتی یکی تو خونه راه میره..هوا تکون می خوره..سوز میاد!! یعنی یه باد سرد می وزه...
برای فردا که بشه امروز ناهار داشتیم برای همین سمت آشپزخونه نرفتم. بعداش طبق معمول کل کانال ها ما ه وا ره قطع بود. تلویزوین خودمون که هیچی نداشت....یه خرده...غم بی دلیل شبه فلسفی ته دلم بود..
یهو همسری رفت یه سری آهنگ اورد...یه سلکشن توی اداره داشته بود کپی کرده بود اورده بود خونه...
با حمیرا شروع کردیم..من رفته بودم تو حس داشتم گوش می دادم..همسری هم شروع کرد به از زمزهه کردن..بعد..دیدم..همسری شروع کرد به قر دادن...بهش میگم با این آهنگ مگه میشه رقصید...می خنده ...یهو می بینم...خودمم با شلوار گرمکن وسطام دارم باهاش قر می دم...و از خنده غش کردم...همسری هم یه آهنگ بابا کرم مانندام گذاشت و هنرش تکمیل کرد....
بعداش رفت نشست و عروس مهتاب گذاشت ...یهو یاد عید غدیر پارسال افتادم ولباس سفیدم...رفتم تو حس و یه لحظه فکر کردم همون عروس پارسالم.....دلم خواست دوباره همون لباسی که کلی دق ام داد دوباره بپوشم و برقصم...حس خوبی بود که کم پیش میاد بریزه توام
خلاصه اش. از جو که بیرون اومدم....یهو دیدم...هم گرمم شده هم غم ته دلم پرید..همسری رفت برای خودش کتاب بخونه...من ام تا 11:50 قر دادم...
خلاصه اگه سردتونه شبا آهنگ بزارین برقصین...
سهشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۸
دیشب مامان حالش خوب نبود...پیشش موندم...من اینجور موقع ها...دست و پاهایم چلفتی می شود!..یه چیز هی ته دلم لیز می خوره..نکنه مامان حالش خیلی بد بشه و تمرکز ندارم..واسه همین هی دور خودم می چرخم...اما خواهرم...اعتماد به نفس داره..
ذهنش جواب میده...ولی من همش دارم سعی می کنم..خودمو و جمع جور کنم...خلاصه دیشب اونجا موندم..صبح دیدم مامان ام بهتر شده تصمیم گرفتم بیام سر کار....از اون طرف ام یه کاری خونه خودمون داشتم..
ذهنش جواب میده...ولی من همش دارم سعی می کنم..خودمو و جمع جور کنم...خلاصه دیشب اونجا موندم..صبح دیدم مامان ام بهتر شده تصمیم گرفتم بیام سر کار....از اون طرف ام یه کاری خونه خودمون داشتم..
من ام دیدم دیرم که شده...حداقل برم خونه خودمون...کارمو انجام بدم و بعد برم سر کار..
وقتی رسیدم توی خونمون..دم آینه اتاق خواب..سکوت صبح خونه من و پرت کرده...توی یه حس...یاد اون چند روزی افتادم که کمرم درد گرفته بود و استراحت می کردم و تک و تنها توی خونه بودم تا عصر که همسری بیاد...بعداش..یاد اون قضیه افتادم...که بعضی شرایط برای آدم تداعی کننده یه سری حس است..که به آدم منتقل میشه...برای همین..وقتی شادین آهنگی که تاحالا نشندین..بزارین گوش بدین..یا عطری و که تا حالا نزدین بزنین...یا اگه تو مود اعتماد به نفس هستین...همین کار رو کنین
بعد از اون..وقتی اون آهنگ رو گوش میدین یا عطر و می زنین...حس شادی یا اعتماد به نفس..یا هر حسی که می خواهین..بهتون منتقل میشه....
پارسال این موقع ها..دوی مارتن ..مراسم عروسی ام بود...با همسری هی برگه کارامونو چک می کردیم ، وقتی تیک می خورد..یا دورش مربع می کشیدیم...همسری کلی ذوق می ریخت توی چشماش...خدایا شکرت...
اشتراک در:
پستها (Atom)