چهارشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۹۱
...
همه چی مثل قبله...چیزی فرق نکرده...
اما روزای بهتری داشتم
دارم درس می خونم
و خوب این خودش وادیه خوبیه...
اینترنت شرکت کلا قطعه...
دیگه می رسم خونه...از دو حال خارج نیست..
یا درس دارم..یا خسته ام...
اما خوبه...بهتره از قبله...
اما دلم تنگ شده.. واسه دوستی های ناب
واسه اینکه کسی تو رو به خاطر منافعش نخواد
البته هر وقت این فکرا میاد توی سرم
با خودم میگم..خودت چی مریم خانوم
اما حداقل زمان هایی سراغ دارم...که به خاطر خود اون آدم سراغش و گرفتم...
نمی دونم..شاید خیلی حساسم...
کلا که حساسم....
بگذریم....
فعلا...
دوشنبه، دی ۰۵، ۱۳۹۰
از همین جا براشون انرژی مثبت می فرستم ..
....
و اما این روزها
...
نزدیک خاله پری ام...هی خودم و باز بینی می کنم
...و هی دلخوری هامو بهش ربط می دم
همسر جان هم تشریف بردن ماموریت...
از اون ماموریت ها که با مدیرا می رن..راه به راه جلسه ان..
دیروز هر دفعه که بهش زنگ زدم...
یه جوری عجله داشت...من هم زود خداحافظی می کردم...
این وضعیت تا شب ادامه داشت...
از دستش دلخور شدم....
بیشتر واسه اینکه حس می کردم...
می خواد جلوی همکاراش زیاد با من صحبت نکنه...
البته من اون ور نبودم...این حسم بود..یا شایدم کار هورمون هام...نمی دونم
اما ازش دلخور شدم..
امروز صب هم مراتب ناخرسندی مو اعلام کردم....
و بهش گفتم دیگه بهت زنگ نمی زنم...
البته اون تلفن کرد...اما ته دلم دلگیر بودم....
البته الان که دارم اینو می نویسم...به نظرم..مسخره اومد..اما یه حس بود...
نمی دونم چرا..
اگه یه مردی...با همسرش خوب باشه به حرفش گوش کنه بهش می گن..زن زلیل...
حتی دوستای خودم...
وقتی می گم باید به همسر جان بگم...میگن..شوهر ذلیل...
نمی دونم چرا...یه همچین دید مسخره ای وجود داره
چرا اگه دو نفر بخوان با هم همدل باشن
ما ها بهشون برچسب می زنیم
البته من هیچ دلیلی ندارم که همکارای همسر ( چه اسم سقیلی)...بهش چیزی گفتن..
اما خب شاخکام..اینو حس می کرد...
چه می دونم..شایدم غاط خاله پریه...
اما واقعا دوست دارم..همه آدما به این سطح فکر برسن
که رابطه مثبت دوتا آدم بهش بار منفی ذلیل ندن...
دوشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۰
...چند سال پیش..یه همچین روزی وبلاگ مو باز کردم
یه لحظه پرت شدم...تو مود اون موقع ها...اون موقع 20 سالم بود...
یه دنیای دیگه ای بودم...
الانم...نمی دونم...چقد فرق کردم...
اما فرق کردم...
اینجا فیلتره.....
گاهی کلی طول می کشه با فیلتر شکن باز کنم اینجا رو...
اما خب...من دوستش دارم
یه جایی مال خودمه...
فکرامو می ریزم بیرون...
نمی دونم بعدا چی میشه..
اما خوشحالم که اینجا رو دارم...
نمی دونم اصلا کسی اینجا رو می خونه یا نه...
اما دوست دارم اگه هرزگاهی به اینجا سر می زنین...
یه چیزی بنویسین..البته
من خودم..یه خواننده خاموشم وبلاگام..معمولا توی شرکت نمی تونم کامنت گذاشت...
خونه هم کامپیوتر مشترک و معمولا...نمیشه..
اما این بار دوست دارم بدونم...
اگه خاموشین یا روشن هستین..:)).یه چیزی بنوسین..دوستتون دارم
مریم 28 آذر 90
یکشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۰
اینکه توی تصمیم گیری ضعیفم...
یه الگوریتم مسخره توی سرم هست...که هر تصمیمی بگیرم...
می گه اون یکی کار بهتر بوده....
مسلما...توی هر تصمیمی یه سری چیز ها رو از دست می دی..و یه سری چیزها رو به دست می آری
اما خب...دیگه
اون لحظه که می خوام تصمیم بگریم...
همش دچار تردید می شم
از طرفی..قبل ازدواجم....چون بچه آخر بودم...
همیشه..یه نفر بود...که بهم می گفت چیکار کنم
....
اما بعد ازدواجم...همسر گرامی...کلا اصلا این مدلی نیست
یعنی همیشه...تصمیم هایی که مربوط به خودشه
تکلیفش با خودش مشخصه
واسه همین اصلا درکی از من نداره...
البته خب منطقی می گه
هر جا سر دو راهی می مونم...میگه این به خودت بستگی داره
خودت می دونی...
گاهی این کارش واسه من بی اهمیتی تعبیر میشه
اما از طرف اون ..احترام به نظر من
بعد جر و بحثمون میشه
چه می دونم والا..
حالا اگه برعکسش بود...لابد.باز می اومدم غر می زدم....
خدایا میشه بهم بگی چیکار کنم
خواهش می کنم
راه و بهم نشون بده
من نمی فهمم...چشمامو باز کن
من و از این تردید خلاص کن...
راستی خدایا واقعا ممنون ام بابت....این چند روزی خوبی که بهم دادی پر از حس خوب شدم...
مرسی بابت کلاس ها
بابت نگاه های مثبت
خیلی واسه روحیه ام خوب بود...
یکشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۰
امروز عصر که رسیدم خونه...دیدم..هوا سرده...حس هیچ کاری ام نداشتم...
سردمم بود...
پایین تختمون شوفاژ با فاصله کمی قرار داره...
من یه وقتایی که سردم میشه..پتو رو می ندازم روی شوفاژ و واسه خودم..یه مینی کرسی درست می کنم.خلاصه...رفتم زیر کرسی خودم...اما دیدم...هیچ کاری نکردم......
. این کارم یه تنبلی بی فایده است..
یه مدتی هم هست...باز شروع کردم به نرمش..عصرگاهی...خیلی تو رفع خستگی..کمک بهم می ده...
خلاصه...درحالی که شدیدا سردم بود.. خودمو قانع کردم...که باید نرمش کنم.اومدم سراغ آهنگ و یه ربعی نرمش کردم..یواش یواش بدنم گرم شد..
الانم دیگه سردم..نیست....
کالری هام خواهشا بسوزید..چیه جمع شدید..تو شکمم و پهلوهام
دوشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۰
مواد و اماده کردم...اما نمیدونم چرا...شده بود عین گل چسبناک از
دست جدا نمی شد...!...بهش مجددا آرد نخودچی اضافه کردم..اما فرقی نکرد....پیش خودم فکر کردم..شاید سیب زمینی خامش کمه...یه سیب زمینی خام توش رنده کردم.....هیچ فرقی نکرد...یه گالن..آرد نخودچی ریختم...اما...دریغ...
دیگه داشتم نا امید می شدم...که یهو متوجه شدم..تخم مرغ نزدم...!..یعنی در این حد....حواسمه جمعه...
چه بارونی خوبی اومد.....یه بارون رگباری ...یه عالمه برگ ریخته..کف خیابونای خیس...
یعنی دلم فقط می خواست...هوا روشن بود...کسی نبود..می رفتم...می دویدم...
شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۹۰
چند تا قسمت آخر و دیدم...
دیشب ماهان...یه حرف جالبی زد..
گفت...اول از مامان و بابام..ممنون ام که من و توی این دنیا اوردن...
بعد از زندگی ممنونم..که چیزای مختلفی به من یاد داد...
البته...جمله هاش...دقیق یادم نیست..یه چیزی توی همین مایه ها بود
بعدم گفت...من دلم برای آدم..فقیر..تنها...که زندگی خوبی ندارن..می سوزه..
امیدوارم...دلم می خواد.. با این راهی که در پیش گرفتم...بتونم یه جوری بهشون کمک کنم...
...
راستش خوشم اومد...چه مثبت بود...
من فقط یه دوتا اجرا ازش دیده بودم..فکر می کردم..
جقد لوسه....اما کلا نظرم عوض شد...
یکشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۹۰
سر کار هم..توی سالنی که می شینیم...هوا جریان نداره
هی من پنجره رو باز می کردم..یکی می اومد می بست....
موقع برگشت تو ماشین..بخاری ماشین روشن بود..بعضی ها سردشون بود...
...
اومدم خونه...شوفاژو ها رو بستم...
دیروز رفتم...دکتر زنان...
واسه قرص هایی که قبلا داده بود...
باز هم اون سوال فلسفی همیشگی...
آدم بچه داشته باشه یا نداشته باشه ؟
برخلاف همیشه...که بین احساس مو ..عقلم.....نمی دونم طرف کدومو بگیرم...
اینبار...دو تا فکر متفاوت..از سمت...عقلم...می آد توی سرم...
یه منطقی توی سرم می گه
واقعا با این اوضاع ...یه بچه..طفلکی...چه گناهی کرده بیاد توی این دنیا
؟؟چرا...باید این شرایط و تحمل کنه ؟؟
...از اون طرف
اون یکی عقلم می گه...
از کجا معلوم 10 سال دیگه هم همین جوری فکر کنی ؟..
..
.... فکرای الانت با 20 سالگیت فرق داره
یه سری تفکرات ایده آلی داری...
...ده سال دیگه...دیگه کاری نمیشه کرد..
....
این گفتگو...مدت هاست توی سرم جریان داره....
نمی دونم چی درسته یا غلطه...
از نظر بعضی ها..فکراولی حرف منطقیه...
بعضی ها هم واسه...اولی جواب قانع کننده ای ندارن...ولی میگن...
چند سال که بگذزه اینجوری فکر نمی کنی...
نمی دونم...
من ام مثل همیشه..این فکر و می ندازم...ته صف...سرم...
به امید روزی که همه بچه های ایران...هم آزادی داشته باشن...
هم...هوای تمیز واسه نفس کشیدن...
هم محیط سالم واسه زندگی کردن...
و خیلی چیز های دیگه ای که می تونه...
یه زندگی یه آدم و شاد و موفق بکنه
یکشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۹۰
موهای دور شقیقه ام..سفید شده...
چقد زیاد...
پارسال بعد اون مریضی...یهو کلی از موهام سفید شد...
چه زود...
به دختر عموم فکر می کنم...
پسر عموم...اوناهم زود موهاشون سفید شد..
ارثیه؟...شاید..
اما هر چی بود..
مریضی پارسال یهو کلی موهامو رو سفید کرد..
دلم موهای مشکی خودمو می خواد..
نه رنگ..نه هایلایت...
موهای خودم....
به دوستم زنگ می زنم....
دوست راهنمایی ام..یه دوست وفادار...
که همیشه..به یادمه بوده..
ومن بی معرفت بودم...
سارا.......اون تجربی بود من ریاضی...
..اما زنگ تفریح ها با هم بودیم..خونه هامون چند تا خیابون فاصله داشت...
وضع مالی سارا بهتر بود...و از ما مذهبی تر بودن...
...سارا بعد پیش دانشگاهی ازدواج کرد...بعد ازدواج...رفت رشته انسانی امتحان داد..
روانشناسی فکر کنم...خوند...
بعد سریع بچه دار شد..یه پسر که الان کلاس دومه...
بعد لیسانس..رفت فوق خوند...
حالا جدیدا..یه جایی می ره..کارآموزی مشاوره....
..گاهی فکر می کنم...
سارا کار درست کرد...
من الان...30 سالمه...نه کار دلخواهمو دارم..نه پس انداز دارم...
نه بچه دارم...
نه ادامه تحصیل دادم...
من بهایی زیادی دادم...
.این چند ساله..
تغییر خاصی نداشتم..
تو زندگی ام.....
به غیر از همسرم
که شاید اگه زندگی ام طور دیگه ای بود..
همدیگر رو انتخاب نمی کردیم..
نمی دونم...
...می دونم آدم نباید خودشو مقایسه کنه...
یه بار سارا بین حرفاش می گفت...گاهی فکر می کنه..خیلی زود بچه دار شده..
و خیلی برای خودش نبوده
نمی دونم...
شاید هیچ کدوم اینها...به اندازه..
حس خوده آدم...نسبت به خودش مهم نباشه...
دلم یکی و می خواد...
که باهاش درد ودل کنم..
هر چند که اهل درد ودل نیستم...
اما کسی و می خوام..
که بتونه..به لایه ای درونی ام راه پیدا کنه
اعتمادمو جلب کنه...
و من نگران این نباشم
که فردا که دیدمش..
چیزی به روم بیاره...
مریم
پاییز 90
جمعه، آبان ۰۶، ۱۳۹۰
الان ساعت نزدیکای 12 شبه...فردا باید برم سر کار...
دیر بخوام..صب خوابالوام...
اما هر وقت...می رم مهمونی...وقتی بر می گردم...معمولا...
یه خرده...زمان می بره...تا ته نشین بشم...
تا فکرام آروم بگیره....
مخصوصا وقتی با کسایی باشم که خیلی باهاشون راحت نباشم...
یه مدته رفتم تو کار..والد سرزنشگر...
یه متنی و خوندم...که والد سرزنشگر...هست و کاریش نمی شه کرد
فقط یه راهی هست...
وقتی زبان دومی یاد بگیری...معمولا...والد سرزنشگره...کمی حیرون میشه ولی کار خاصی نمی تونه بکنه
والد سرزنشگر من که خیلی قویه...
این موضوع و توی خانواده مادری ام خیلی بیشتر می بینم...
یعنی الان خاله هام و سرزنش های خودشون هی میاد جلوی چشمم...
مامان ام....
والد سرزنشگر من اوصلا...موقع مهمونی های..من و خفه می کنه
مخصوصا اگه با کسایی باشم که باهاشون راحت نیستم..
هر حرکتی که می کنم...یه سری حرف توی سرم ویز ویز می کنه
و این ویز ویز تا بعد مهمونی ادامه داره
مثل الان
هر کاری انجام بدم..
یه ذره بین گنده داره...و هی می گه بهتر بود..اون یکی کار و می کردی..
واگه اون یکی کار و بکنم...میگه همون اولی بهتر بود...
والی آخر...بی انتها...
......
چند روز پیش یه دوست قدیمی و دیدم...
واقعا داشت..تمام تلاششو می کرد...زندگی شرایط سختی جلو روش گذاشته بود..
...کمی تحت تاثیر قرار گرفتم...
دوست دارم..من ام مثل اون تلاش کنم...
گذشته رو رها کنم و حال و بچسبم...
امیدوارم..خدا کمک کنه..
خدایا...
ازت می خوام..حال خوب و ازم نگیری..
خدایا تو از نهان دل ها خبر داری
کمکم کن
شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۰
....
دلم گرفته...اهنگ سلام اخر احسان خواجه امیری گذاشتم...همچین حسم تکمیل بشه...
خدای نکرده یه وقت حس شادی بهم دست نده...
چه می دونم...
واسه این حس هام و حال و هوام به سرم زد برم دکتر.....
تابستون یه سر رفتم پیش یه دکتر...این دکترو توی نوجونی واسه...اضطراب پیشش رفته بودم...
یعنی روانپزشک بود نه روانکاو...خیلی به حرفام گوش نداد...
یه دوره قرص نوشت...که الان توی کشوی لباسمه...
..راستش شجاعت ندارم سر به سر هورمون هام بزارم..
....یه بار دیگه هم به سرم زد..رفتم پیش این مرکز مشاوره ها..با یه روانکاو صحبت کردم..
اصلا باهاش ارتباط برقرار نکردم...سولوشن داد..بچه دار شم..حالم خوب میشه...
..اونم ادامه ندادم..
...
شاید خیلی مهمتر از اینکه چه درمانی درپیش بگیرن...مهم تر بود اعتماد من و جلب کنن..
شاید اونوقت من هم به حرفاشون گوش می دادم....
..بگذریم...
دوتا کتاب قشنگ خوندم...
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد -
-جنس ضعیف -
اوریانا فالاچی..
ترجمه یغما گلرویی..
این نامه به کودکی که هرگز زاده نشد..پی دی افش هست...
ترجمه اش و دوست داشتم...
جنس ضعیف ام در مورد زن های شرقی درقالب داستان...
که هنوز تمومش نکردم....
اما تا الان که برام جذاب و قشنگه بوده...
مثل خوراکی خوشمزه کم کم می خونم..دیر تموم بشه....
.........
پنجشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۹۰
یه وقتایی یه اتفاقایی می افته...که باعث می شه کلافه بشم...
بعد که جیغ و داد توی مغزم می خوابه با خودم فکر می کنم
چرا ناراحت شدم به این نتیجه می رسم که توی موقعیت مشابه...من خودم
چنین رفتاری نداشتم..حالا اگه یکی بیاد...این برخورد و داشته باشه..
کفری می شم...حالا اینکه کدوم رفتار درسته...یه بجث نسبیه...اما من خودم به شخصه..
خیلی مراعت کارم...یعنی الویتم...وقت دیگرانه..بعد خودم...
واین همیشه خوب نیست..آدم باید متعادل باشه....
...............
نمی دونم..کی این اخلاق توی مخ من کرده...
شاید مامان و بابام....نمیدونم..یادمه...کلاس چهارم بودم..یه بچه ده ساله...
مقدمات عروسی دایی کوچیکم بود...دایی ام با یه دختر اصفهانی ازدواج کرده بود...واسه همین..نمی دونم...بله برون بود..چی بود...که مامان من که خواهر بزرگه..
به همراه دایی بزرگم و زن دایی می خواستن برن...اصفهان..نمی دونم چی شد که مامان ام تصمیم گرفت من و با خودش ببره...اما هنوز هم اون حس حجالت و حس می کنم...
من خجالت می کشیدم...با مامان برم..چون...من توی برنامه نبودم..یه مهمونی واسه بزرگ تر ها بود....از دایی ام و زن دایی ام حجالت می کشیدم...
و به مامانم گفتم.....قرار بود شب خونه دایی بزرگه بخوابیم..از اینکه با ماشین اونا برم بدون هماهنگی برم خجالت می کشیدم..یه بچه ده ساله...! وقتی رسیدیم خونه دایی بزرگه...مامان ام به دایی ام گفت.که من خجالت می کسیدم و می خواستم نیام....دایی ام هم گفت...مشکلی نداره ...این حرف و چیه و اینا........
بگذریم.....الان هم همون جوریم...نگرانم که خواسته من...کار من...بقیه تو زحمت بندازه...
اما بقیه این طور نیستن...
..............
تقصیر کسی هم نیست...دو رفتار متفاوته در مقابل یه موضوعه...
یادمه..بابام بعدم هم مامانم هیچ وقت اجازه نمی داد..من شبی و با بچه های هم سن و سالم...خونه کسی بخوام....حتی اگه مسافرت خونه عمو و عمه بودیم...
موقع خواب باید من اون جایی می رفتم...که مامان اینا بودن...
......اما بقیه بچه ها آزادتر بودن....
نمی دونم...اتفاق خاصی نیفتاده...اما کمی دلم واسه خودم
سوخت..
..............................
واسه اینکه شام درست کنی...بعد بهت بگن..معده مون سنگین شد...
چای نبود...
واسه خیلی چیزها...
پنجشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۹۰
ماه رمضون امسال دوست داشتنی بود...
نمی دونم...چرا..اما خوب بود...و چند روز دیگه تموم میشه...
....
فردا...مهمون دعوت کردم..4 تا..
اما یکی از مهمون ها یه دیسپلین خاصی داره...قول گرفته...
زیاد غدا..درست نکنم..
چون دیگه نمی آد خونمون...
و این کارم می کنه...شوخی نداره باهات...
جالبه که خانومش یه زن کاملا تعارفیه...
تا حالا هر موقع خونشون رفتیم...کمتر از دو مدل نبوده...
غذاهای جدید و خوشمزه...
اما فردا من مرغ قراره بزارم....به جای سوپم حلیم می گیریم..
و می خوام پیراشکی سیب زمینی هم درست کنم..که تا حالا درست نکردم...
وسلام...نامه تمام...
امروز هم کمی خونه رو مرتب کردم...
خیلی موهام می ریزه...
کفرمو در وارده...
خلاصه که اینجوری ...
خدا کنه فردا غذام خوب بشه...
یکشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۹۰
..
راستش از پارسال تا همین الان ..هرزگاهی فکر می کنم...به 30 سالگی...
یادمه وقتی اینجا رو باز کردم...20 سالم بود...
بعد بعضی وبلاگ ها از حس 30 سالگی شون می نوشتن...
می خوندم...و کنجکاو بودم..بدونم چه حسی دارن..؟
هر چند من هنوز از نظر خودم 29ام...اما خب...یه واقعیته..
تا جند وقته دیگه می پرم..توی دهه بعدی...
نمی دونم...حس خیلی خاصی نیست...اما ناخود اگاه..هی بر می گردم عقب...هی زوم می کنم...روی کارهام...من چند ساله گریبانگیر رکود شدم...
هیچی کی هم به اندازه خودم مقصر نیست....
فکر می کنم..باید توی 30 سالگی دستم پرتر بود...
واقعا چه کار خارق العاده ای کردم توی این چند سال...
رزومه زندگی و کاری ام..تکرار مکررات...
چند تا پرش داشتم؟.....
نمی دونم....گذشته دیگه بر نمی گرده...
می دونم هر موقع ماهی از آب بگیری تازه است...اما فکر می کنم....
شروع نو توی 30 سالگی...به نظرم دیره..
وقتی 30 سالت شد....باید تقریبا مسیر خواست هات مشخص شده باشن...
....
اما من اعتراف می کنم...توی مرز 30 سالگی هنوز نمی دونم از زندگی چی می خوام...
...
سهشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۹۰
دیشب توی من و تو ..برنامه من وتو پلاس ..یه خانوم دکتر دوست داشتنی اومده بود..فک کنم اسمش میترا بابک بود...والا من تا حالا ندیده بودمش...اما انگار دوشنبه ها می آد...
دوست داشتم حرفاشو..تو برنامه من وت پلاس..ازش سوال می پرسن..
یه چیزی گفت....رفتم تو فکر..
گفت بعضی ها خیلی بسته هستن...بعضی ها از اون ور خیلی همه چی و می گن...
آدم باید حد وسط باشه...تعادل داشته باشه...
یه جوری حرفشو گفت...
که قانع شدم...
من ام خیلی بسته ام..خیلی لایه لایه ام...خیلی حرفامو نمی گم..بعد یهو منفجر میشم..
تصمیم گرفتم...متعادل بشم..
از صبح که این تصمیم و گرفتم...حالم بهتره...برخوردهام بهتر شده..
یه سوالی هم مطرح کرد..
که با چه کسانی ضعف ارتباطی دارین..؟خودتون چه برخوردی دارین؟..
قراره هفته بعد در موردش حرف بزنه
الان رفتم تو گوگل سرچ کردم..دیدم..یه سری ویدیو ازش هست...
برم ببینم
سهشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۹۰
1.فکرمی کردم..اگه اینترنت خونه درست بشه..بیشتر بنویسم...
اما خونه همیشه کار داره...
2.عصری یهو دلم گرفت...واسه اینکه یکی در حد حرف یه امید کاری بهم داد...
اما امروز فهمیدم در حد یه جمله خبری بوده...
و هیچی..بهش گفتم...کاش بهم نمی گفت....
3.یه جوش گنده روی صورتم زده...کاش زود خوب می شد..
4.بعضی روزا بعد کار خودمو کشون کشون می رسونم دم ورزشگاه...کمی نرمش می کنم...
نمی دونم چه حرکتی کردم..کف یکی از پاهام انگار رگ به رگ شده..یه جوری نمی تونم راه برم..
5.شب جمعه مهمون دارم...دفعه قبل واسه این مهمون ها خیلی خودمو اذیت کردم...
اونها هم انگار معذب شدن...این بار می خوام یه مرغ بزارم...کباب هم از بیرون بگیریم...
با یه دسری جدید...چیزی...
6. من نمی دونم این قرص آهن هایی که می خورم فایده داره اصلا!؟..
یعنی راه به راه موهام می ریزه..سرامیک که روش مو می افته یعنی روی اعصابه ها...
7.شارژ لب تاپ داره تموم میشه...فعلا برم...
پنجشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۹۰
یه روز باید برم....
کتاب جدیدی که خوندم...
اسمش من او را دوست داشتم مال آنا گاوالدا
کتاب خوبی بود...اما من گریز دلپذیر و بیشتر دوست داشتم..نثر خوب و روونی داره....
...............
دیروز سوار یه تاکسی شدم..که در واقع تابلو آژانس..بالای ماشین بود...یه پراید...بود..معمولا صندلی های عقب پراید..سه تا آدم جا نمی شن..مگه لاغر باشن....من عقب نشستم..یه آقا هم جلو بود...بعد هم دوتا خانوم سوار شدن...وسط های راه...خانمی وسطی و نفر جلو پیاده شدن....خانومی که عقب ماشین نشسته بود....مسن بود و چادری و کمی هم تپل بود... وقتی دید جلو خالی شد...رفت جلو بشینه...که راننده قبل اینکه در وببنده دوبار بهش گفت..خانوم در و یواش ببند...خانوم هم از نظر من معمولی بست...اما راننده..یهو صداشو برد بالا...مگه نمی گم...در و یواش ببند...اصلا چرا اومدی جلو ....چقد بگم...خوبه دوبار بهت گفتم.....سیصد تومن کرایه میدین..50 تومن خرج در میشه...خانوم هم معذرت خواهی می کرد..هی ام می گفت...آقا نگه دار پیاده میشم..اصلا..راننده هی گاز می داد...هوا گرم بود....احساس کردم..الان خفه میشم...می خواستم..سر راننده جیغ بزنم...بگم..بسه دیگه..منتظر بودم..خانوم رو پیاده کنه ..من هم پیاده شم..اما نگه نمی داشت....دیگه طاقت نیوردم...و آقا..همین کنار پیاده می شم....از میدون کتابی تا سیدخندان و پیاده رفتم...آقتاب توی سرم می خورد...
یکشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۰
دو هفته پیش خسته و کوفته که بر می گشتم خونه و داشتم فکر می کردم واسه ناهار فردا چی درست کنم..یادم اومد لوبیا چشم بلبلی نداریم...از سوپری سر راه خریدم و خودم وکشون کشون رسوندم...خونه...تصمیم گرفتم..قبل اینکه دوش بگیرم..لوبیا بزارم روی گاز بپزه....اما از گرما نا در بدن نداشتم...اومدم بسته لوبیا رو باز کنم..یهو پلاستیک پاره شد و نصف لوبیاها..وسط آشپز خونه ولو شد....قیافه ام دیدنی بود....خلاصه دونه دونه لوبیا ها رو جمع کردم....
اما حالا با اینکه دو هفته گذشته... هردفعه کف آشپز خونه رو شستم..جریان آب دوتا لوبیا از یه گوشه ای میاره...می تر سم...یه لوبیا...اون پشت مشت ها بمونه..هی من ام آب بریزم...سبز بشه...
بعد یهو یه درخت لوبیای چشم بلبلی سحر آمیز...تو آشپزخونه مون سبز بشه...شاید بشه باهاش برم تو قصر توی آسمون...شاید...
یکشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۹۰
گاهی فکر می کنم...برم یه صفحه جدید باز کنم...شاید اونجا ناشناس راحت تر از فکر های ویزویزی توی سرم بنویسم...
اما بعد می بینم خیلی فرق نمی کنه..بعد یه مدت...بالاخره کشف می شم...( حالا چقد مهم و مشهور انگار!)
از طرفی این صفحه..به من حس قدیم ها رو می ده..اون موقع هایی کارت البرز 3 تومنی می خریدم....و ذوق زده...واسه خودم می نوشتم...اینجا رو دوست دارم..
از طرفی همین پار خطم..که میام بنویسم..
حریم شخصی ندارم...توی شرکت...که الی ماشاء الله سر توی مانیتورم هست...
بگذریم..
امروز یه وبلاگی توی شرکت کشف کردم...اصلا یه لحظه فکر کردم..
خودمم...یه دختری مثل من هست..که کارش و دوست نداره....
اما گیر کرده...حس هاش.....
نمی دونم..گاهی فکر می کنم.یه زمانی...اگه یه آدمی می اومد...شرایط موجود الان ام و بهم می گفت...
حرفاش خنده دار و مسخره به نظرم می اومد...که نتونه تصمیم بگیره..
اما حالا خودم توی همون شرایطم...ونمی تونم تصمیم درست بگیرم...
اگه سندرم خود سانسوری نداشتم...شاید می نوشتم..چی آزارم میده..
وچی باعث شده...اینجور سردرگم...یه موضوع ساده باشم..چه می دونم والا.
از این به بعد فکر کنم بیشتر بنویسم...امیدوارم..یعنی...
راستی...یه چیز دیگه...بچه دار شدن...یه دغدغه ای دیگه است...
من هنوز آمادگی توی خودم نمی بینم.از اون ور فکرمی کنم...توی ایران یه بچه...با این جو..*%)&$@#$ و خیلی چیزای دیگه.....واقعا...سختشه...
بعد..هی می گن...یه سنی می رسی که دلت بچه می خواد.....بعد هی دکتر می گه تا عاقل نشدی...
نمی دونم..مثل همیشه..ذهنم این موضوع می ندازه...ته صف ذهنم..توی فکرای که واسه خودشون همیشه رژه می رن..ریز..ریز
اما هی بهشون ومی گم..بعدا...
شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۹۰
طبیعت - اردیبهشت
خب...بعد از مدت ها اومدم...دیروز جای همه خالی...بعد از مدت ها تنبلی رفتیم دارآباد چشمه درازلش...یه مسیر خیلی دراز و رفتیم.!!!...و می تونید الان حدس بزنید....پاهام چقد گرفته....اون وسط مسط های کوه..خیلی قشنگ بود....یه حس رویایی بود....عین فیلما....کوه های سبز با آبشار....گل پونه بود اسمش اگه اشتباه نکنم.....و چشمه..ریواس...پاهامو گذاشتم توی آب خنک......الان خوبم....و یادم رفته...خیلی چیزا....و خیلی گره گوره ها... اگر احساس ناامیدی می کنین...اگر از همه چی دلسرد شدین....اگر فکر می کنین..مرده شور این زندگی و ببرن... اگر از دست کسی و یا کسانی .. دلخورین....اگه زندگی حرص تون میده.....اگر غرغر خون تون بالا رفته..... اردبیهشت و از دست ندین...یه طبیعت گیر بیارین...اگه شد برین کوه..نشد..دشتی دمنی...هرجا....اون وسط ها که هیچکی نیست..بشنین و نگاه کنین... به صداها گوش بدین..وزش باد و حس کنین.....نمی گم..حالتون خوب خوب میشه..اما بهتر میشین..انرژی می گیرین... اگر رفتین..جای من ام خالی کنید..... |