ملت و راهنمایی می کرد...تصور کنید...30 نفر دور یه آدم حلقه بزنن...که تمومی هم نداشتن...
اگه بگم کار نمی کردن بی انصافیه...موضوع عدم یه مدیریت درسته...یه اطلاع رسانی درست...یه برنامه ریزی.با پیش بینی از مشکلات احتمالی...
یعنی واقعا بی حساب کتابی اونجا نشون دهنده...بل شوری سیستم دول/ت و در نهایت شخص شخیص! محترم ریس د/ول/ت بود
یه پیرمرد ودیدم که از کلافگی اشک توی چشماش حلقه زد بود وخسته بود.....این چیزا آزارم میده...یه چیزی توی دلم اتفاق می افته که نمی دونم چیه...اما هرچی بیشتر می گذره...تحملم کمتر میشه...نمیدونم شاید عیب توی منه...چون...خیلی ها اونجا می اومدن...اما نمی دونم...من که باهاشون حرف نزدم..که.. چی بگم....
من هیچ نیمه پری از اون سیستم نامنظم نمی بینم...
وضعیت کارم که همچنان روی هواست....یه چند روزه کتاب صوتی کیمیاگر و گوش دادم..سالها پیش کتابشو خونده بودم..اما الان چون درگیری ذهنم کارمه...خیلی حس همزات پنداری با اون چوپونه می کنم..انگار منتظر بودم..یکی بیاد مثل اون پادشاه بیاد از همون حرفایی که به چوپونه زد..به من ام بگه.....جو گیرشدم..نمی دونم
اما می خوام برم دنبال آرزوی شخصی ام...حتی اگه این حرفا مال کتابا باشه...حداقلش اینکه آرزوی شخصی .ام..
حتی اگه برگردم سر جای اولم....اما هنوز به ترس ام غلبه نکردم...کاش یه پادشاهی..یه نشونه ای یه چیزی می اومد..
که یه راهی مناسبی جلوی پام می زاشت...
من و ببخشید بابت غرغر هام...اما خب..اینجا تنها جایی که می تونم از همه اون چیزی توی سرم می گذره...بیام بگم...