دوشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۹

سلام
نصفه شبه ....
بیدار شدم قرص بخورم خوابم نبرد...افتادم روی دور مریضی..مریضی توی مریضی..دکتر میگه ضعیف شدی!
به مقدار متنابهی قرص می خورم...
هی با خودم میگم...آب زیاد بخور...اما هی پشت گوش می ندازم...
نمی دونم چرا اینجوری شد...دفعه
پیش که خالی پری اومد سراغم و اخلاقم گند بود..همون وسطا..یه مهمون شهرستان اومد...فریزم خالی بود..
آماده نبودم..با مهمون خیلی سرد برخورد کردم*..خیلی...طفلک...همش با خودم می گفتم چرا زودتر نگفت...چرا ساعت 10 شب روز قبلش خبر داد..
بگذریم..بعد فهمیدم حیلی وقته درگیر یه مریضیه... اومده بره یه دکتر جدید...شاید شرم از گفتن..بیماریش..باعث شده بود..که زودتر نگه..**
فکر کنم دل و اونو شکوندم...البته آخرین روزی که دیدمش...ازش معذرت خواهی کردم...و خاله پری مقصر جلوه دادم...
اونم گفت این حرفا چیه...
اما چند روز بعد که ازخونمون رفت..انواع و اقسام ویروس ها اومدن سراغم..
.چند روز پیش زنگ زدم..حالشو بپرسم..
اونم از وقتی از خونه ما رفته بود سرماخوردگی بیچاره اش کرده بود...می خواستم باز ازش معذرت بخوام..اما نتونستم...
چه میدونم...
بدترین چیز برام استرس و ناراحتی...
فکر می کنم..چرا یاد نگرفتم..حرف دلمو به روش درست بزنم..*.
چرا..؟...اگه حرفامو درست و به موقع می زدم...شاید الان مریض نبودم..
کسی ازم نرجیده بود...این یه مهارت...
چند روز پیش این نوشته.." برای تو" دیدم..**.
واقعا بعضی حرفاش در مورد من صدق می کرد...
اگه مادرو یا پدر هستید..اینو به یچه تون یاد بدید..
اگه اون مهمون به روش درست به من خبر داده بود..اگر من ناراحتی مو به روش درست اعلام می کردم...
شاید الان اوضاع خیلی فرق می کرد..
البته...همه چی نمی تونم بندازم گردن اون روز...یه نمونه بود..توی یه عالمه..سکوت من..
خب دیگه...
من برم...
راستی سرکار...همچنان..جام بده..همه دور وبرم رژه می رن...
نمی تونم زیاد کامنت بزارم..توی خونه هم اینرنت دایل آپ خیلی کنده...
برام دعا کنید...خوب بشم.

مریم- یادگار..اینترنت من کنده..یا باز وبلاگتو فرستادی رو هوا..اگه اینوجوری اون دکمه ان دو بزن .

۵ نظر:

می می گفت...

سلام دوستم خدا بد نده
امیدوارم خیلی زود خوب بشی
نباید زیاد سخت بگیری به خودت. به هر حال همه ماها توی زندگی یه وقتاییی بی حوصله هستیم و یه وقتایی ناخواسته باعث دل آزردگی کسی میشیم. سخت نگیر و مطمئن باش که مریضیت به خاطر اون طرف نبوده.

مریم گفت...

ممنون می می مهربونم..امیدوارم..
که اینطور که توی می گی باشه...

مریم گفت...

ممنون می می مهربونم..امیدوارم..
که اینطور که توی می گی باشه...

مریم گفت...

ای جان دلم
چرا افتادی رو دور مریضی؟
من دیوونه شدم دور از جونت ! فقط هم زورم به وبلاگه می رسه و بس! حال بد شدنم با سردی هوا نسبت مستقیم داره و چند تا موضوع دیگه که زندگیمو تغییر داده. وبلاگو برگردوندم و دلم برات تنگ شده. نمی دونم کی بتونم چیزی بنویسم. مرسی که بهم سر زدی.

مریم گفت...

مریم جون...والا خودمم کلاقه ام از این همه مریضی..همش ربط دادم به هوا تهران و آب آلوده و پارازیت!!
البته همش تقصیر خودمه..من ام وقتی هوا سرد میشه..روحیه خیلی خوب نیست..
امیدوارم...اون موضوع هایی که مانع نوشتنت میشه...تموم بشه...هوا هم گرم تر بشه
مواظب خودت باش..